جستجو براي:  در 
صفحه کلید فارسی
پ 1 2 3 4 5 6 7 8 9 0 Back Space
ض ص ث ق ف غ ع ه خ ح ج چ
ش س ي ب ل ا ت ن م ك گ
ظ ط ز ر ذ د ء و . , ژ
       جستجوی پیشرفته کتاب
  04/07/1397
نویسندگان   ناشران   بانک کتاب   فروشگاه
 

 
مدیریت مقالات > ضرب المثل

خر من از كرگي دم نداشت
گروه: ضرب المثل

عبارت مثلي بالا از طرف كسي اصطلاحاً اظهار مي شود كه از كيفيت قضاوت و داوري نوميد شود و حكم محكمه را بر مجراي عدالت و بي نظري نبيند. در واقع چون محكمه را به مثابه ديوان بلخ ملاحظه مي كند از طرح دعوي منصرف شده به ذكر ضرب المثل بالا متبادر مي شود. اين ضرب المثل رفته رفته عموميت پيدا كرد و در حال حاضر به طور كلي هر گاه كسي از قصد و نيت خويش انصراف حاصل كرده باشد به آن تمسك و تمثيل مي جويد.

اكنون ببينيم ريشه تاريخي آن چيست و خر اين دراز گوش زحمتكش و بي آزار، چه نقشي در آن بازي مي كند. همان طوري كه در مقاله ديوان بلخ يادآور شد ريشه تاريخي ضرب المثل بالا هم مربوط به عصر زمان سلطان محمود غزنوي است كه شهر بلخ از بزرگترين بلاد خراسان بزرگ بود و بلخيان از نعمت امنيت و آسايش به حد وفور برخوردار بوده اند.

تجربه نشان داد كه اگر نعمت و آسايش توأم با تلاش و فعاليت نباشد آحاد و افراد مردم به سوي تن پروري و تن آسايي گرايش پيدا مي كنند و لاجرم مفاسد اخلاقي و اجتماعي كه لازمه عيش و عشرت و نوشخواري است در روح و جان آن ملت نفوذ و رسوخ مي كند. سكنه بلخ در قرن چهارم و پنجم هجري چنان وضعي را داشته اند. همه و همه از حاكم گرفته تا سالار شهر و ميرشب و كلانتر و محتسب و شحنه، حتي قاضي ديوان بلخ كه علي القاعده بايد حافظ نظم و قانون و حامي حقوق و ناموس مردم باشد در منجلاب فساد و تباهي مستغرق بوده اند. در اين تاريخ كه مورد بحث و مقال است مرد فاسد جاه طلبي به نام ابوالقاسم غلجه صدر و قاضي القضات ديوان بلخ بود كه با مأموران انتظامي و ضابطين دادگستري همدستي داشت و از هر گونه ظلم و ستم و زورگويي نسبت به افراد ضعيف و ناتوان دريغ نمي ورزيد.

قضا را شخصي به نام مهرك كه پسر يك نفر بازرگان بود و پس از مرگ پدر تمام مال و ميراث را در راه مناهي و ملاهي بر باد داده بود بر اثر توصيه و سفارش مادرش نزد شمعون يهودي صراف ثروتمند بلخ رفت و از او مبلغ يك هزار درم وام خواست تا سرمايه و دستمايه كار خويش قرار دهد. چون شمعون با پدر مهرك سابقه دوستي داشت حاضر شد مبلغ پانصد درم به مهرك قرض دهد و در سر سال مبلغ شش صد و پنجاه درم بگيرد. ضمناً از نظر محكم كاري در سند قيد كرد: «چنانچه مهرك در موعد مقرر نتواند قرضش را بپردازد شمعون مجاز باشد پنج سير از گوشت رانش را ببرد و به جاي طلبش بردارد.» به همين ترتيب توافق به عمل آمد و مهرك با آن سرمايه استقراضي مشغول كسب و كار شد. اتفاقاً چون زرنگ و دست اندر كار تجارت و بازرگاني بود سود كلاني برد و سرمايه را چند برابر كرد ولي متأسفانه معاشران ناجنس كه از پيش با او آشنا بودند دوباره به سراغش آمدند و هنوز سال به سر نرسيده بود كه سود و سرمايه همه را از دستش خارج كردند. شمعون مطالبه وجه كرد، مهرك نداشت كه بدهد ولي چون راضي نبود گوشت بدنش بريده شود شكايت به ديوان بلخ بردند. شمعون براي آنكه زهر چشمي از ساير بدهكارانش بگيرد مهرك را كه روزگاري اعتبار و احترام داشت از بازار پر جمعيت بلخ عبور داد. در بين راه خري كه قماش و مال التجاره بارش كرده بودند در زير بارگران از پاي در افتاد و رهگذران به كمك خر و خركچي شتافتند.

مهرك براي آنكه كار خيري انجام دهد شايد وسيله نجات و خلاصي او از دست شمعون شود دم خر را گرفت و بازور وقت هر چه تمامتر به طرف بالا كشيد. خر برنخاست ولي دمش كنده شد و در دست مهرك ماند. خر كچي بناي داد و فرياد را گذاشت و براي اقامه دعوي و دادخواهي به دنبال شمعون و مهرك روان گرديد. مهرك بيچاره كه وضع را چنين ديد از هول و اضطراب به هر سو مي دويد و راه فراري مي جست تا بگريزد. در اين فكر و انديهش بود كه در خانه اي را نيمه باز ديد، همين كه در را به شدت باز كرد تا داخل خانه شود زن صاحبخانه را كه باردار و پا به ماه بود چنان تنه زد كه به شدت اصابت، جنين افتاد و بچه سقط شد.

شوهر آن زن كه هفت سال قبل عروسي كرده بود و پس از نذر و نيازها تازه مي خواست صاحب فرزند شود از اين پيشامد غير منتظره برافروخت و با مهرك درآويخت. مردم جمع شدند و او را نصيحت كردند كه به جاي نزاع و مجادله بيهوده به معيت دو نفر شاكي ديگر به ديوانخانه برود و به قاضي ابوالقاسم غلجه شكايت كند. دسته جمعي به راه افتادند ولي مهرك دل توي دلش نبود واز بخت بد و حواس پرتي دم بريده الاغ را كه به هر سو تكان مي داد به چشم اسب تصادف كرده آن حيوان زبان بسته را از يك چشم نابينا كرد. صاحب اسب كه پسر كنيز خسرو امير بلخ بود پس از جار و جنجال به جمع مدعيان پيوست و به جانب دارالقضا راهي گرديدند.

در بين راه متهم بيچاره كه محكوميتش را حتمي و قطعي مي دانست در يك لحظه از غفلت همراهان استفاده كرد و از ديوار كوتاهي بالا رفت تا مگر در وراي آن راه ناگزيري بجويد. از قضاي روزگار از بالاي ديوار كوتاه كه اتفاقاً از داخل باغ بسيار مرتفع بود بر روي شكم پيرمرد خفته اي افتاد و خفته از سنگيني بدن مهرك و هول حادثه ناگهاني در دم جان داد و پسرش به خونخواهي پدر با چهار نفر مدعي ديگر هم عنان شده رهسپار دارالقضا گرديدند.



نرسيده به ديوانخانه مرد خيرانديشي كه از اول به دنبالش افتاده بود و سايه به سايه آنها مي آمد سر در گوش مهرك كرد و گفت: «اگر مي خواهي از شر و مزاحمت اين عده شاكيان جوراجور خلاص شوي بايد يك زرنگي به خرج دهي، و آن اين است كه زودتر از همه خودت را به قاضي القضات بلخ ابوالقاسم غلجه برساني و قول و وعده انعامي دهي، شادي برائت حاصل كني و يا اقلاً در محكوميت تو تخفيف كلي حاصل شود.»

مهرك گفت: «مرگ بعد از اين همه جرمها و خطاها كه از من سر زده چنين چيز امكان پذير است؟» مرد خيرانديش جواب داد:«از اين قاضي ديوان بلخ همه كار برمي آيد زيرا پيچ و مهره حل و عقد مشكلات دست خودش است. پسر جان، مگر نمي داني كه اينها تخم و تركه شريح قاضي هستند و به دنبال جاه و مال مي روند نه حق و راست؟» مهرك تصديق كرد و به دستور آن خيرانديش قبل از مدعيان، خود را پشت در اطاق قاضي رسانيد و به خلوتگاه درون شد.

اتفاقاً نيمروز گرمي بود و قاضي به خلوت بساط عيش و طرب گسترده با زيبا پسري به هم آميخته بود. مهرك زيرك كه انتظار چنين فرصتي را مي كشيد قدم واپس نهاد و با صداي بلند كه به گوش قاضي برسد فرياد زد: «حضرت قاضي سرگرم عبادت هستند؛ حال خوشي دارند و با خدا راز و نياز مي كنند؛ دست نگهداريد و حالشان را بر هم نزنيد تا از نماز و عبادت فارغ شوند!!» قاضي ابوالقاسم غلجه چون حرفهاي مهرك را شنيد از زرنگي و كارداني او خوشش آمد و با خاطري جمع كارش را انجام داد و بساط را جمع كرد، آن گاه مهرك را به درون خواست و گفت:«فرزند، تو كيستي و چه جاجتي داري؟» مهرك پس از تعظيم و دستبوسي گرفتاريهايش را يكايك بر شمرد و از قاضي در نجات و خلاص خويش استمداد كرد.

قاضي گفت:«چون يقين دارم كه جواني پخته و رازدار هستي و شتر را ناديده خواهي گرفت لذا از شكايت شاكيان باكي نداشته باش. هر حكمي بخواهي به نفع تو صادر خواهم كرد.»

مهرك عرض كرد:«با اطمينان و پشتگرمي به عدالت و عنايت حضرت قاضي، شتر كه هيچ، فيل را نيز ناديده خواهم گرفت!» ساعتي بعد دارالقضا تشكيل شد و قاضي با ريش شانه زد و دستار مرتب و سجه در دست بر مسند قضاوت نشست و پس از بيان شرح مبسوطي مبني بر خداپرستي و دين پروري و شرافت و عزت نفس و پاك نظري و بي طرفي خويش و بيزاري از جيفه دنيا! ديدگانش را به سقف اطاق محكمه دوخت و دعايي خواند و گفت:«خدايا بيامرز و ببر.» آن گاه دستور داد شاكيان به نوبت جلو بيايند و شكايت خود را مطرح كنند. شاكيان پيش آمدند و جنايات مهرك را بر شمردند.

قاضي ابوالقاسم غلجه پس از اضغاي بيانات شاكيان كه جنايات مهرك را با آب و تاب تمام شرح داده بودند. لاحولي خواند و با آهنگي غليظ كه ويژه قاضيان كلاش و كهنه كار است به اين شرح آغاز سخن كرد:

«رسم دادگاهها و محاضر قضايي است كه مدعيان به ترتيب و جداگانه طرح دعوي كنند، به علاوه شما مدعيانيد و اين مرد- مهرك- در معرض اتهام است. متهم را جنايت محقق و مسلم نيست. اكنون بايد به قضيه افترا كه در محضر ما رخ داده و جرم مشهود است قبل از ساير مسايل رسيدگي شود مگر آنكه همگي از متهم و مدعيان توافق كنيد كه رسيدگي به اين قضيه فعلاً مسكوت بماند، و البته مي دانيد كه متهم در قضيه افترا مدعي است و شما متهم» پس از مدتي بحث و گفتگو عاقبت مقرر شد كه جرم افترا نيز در صف جرايم ديگر منظور شود و جرمها را به ترتيب اهميت رسيدگي كنند.

ابتدا موضوع طلب مشعون مطرح شد. شمعون سندي كه از مهرك در دست داشت تقديم و به عرض رسانيد كه به موجب اين سند چون مهرم مبلغ شش صد و پنجاه درم بدهي خود را در سر سال تأديه نكرده است پنج سير از گوشت رانش به من تعلق دارد.» قاضي به مهرك گفت:«آيا اين مرد راست مي گويد؟» مهرك جواب داد «بلي» قاضي لحظه اي درنگ كرد و آن گاه گفت:«اگر چه اين داد و ستد شرعي نيست و از نظر مذهبي و اخلاقي كاري ناروا و احمقانه است مع ذالك من با تو همراهي مي كنم تا حق و طلب خود را وصول كني. اين كارد و اين هم ترازو، اما توجه داشته باش كه دو كار نبايد بشود: يكي آنكه قطره خوني ريخته نشود زيرا جزء قرار داد نيست. ديگر آنكه ذره اي از پنج سير گوشت نبايد كم يا زياد شود، و گرنه شديداً مجازات خواهي شد!»

شمعون گفت:«حضرت قاضي قربانت گردم، خودتان فكر كنيد چگونه مي توانم پنج سير از گوشت رانش را بي كم و زياد با كارد ببرم كه حتي يك قطره خون هم ريخته نشود؟»

قاضي گفت:«چون قرار تعليق به محال بستي پس حقي هم ندار و بايد تاوان زحمتي كه به اين مرد داده او را از كار بيكار كردي به علاوه حق ديوانخانه را بپردازي و آزاد شوي!»

شمعون خواست داد و بيداد راه بيندازد كه مأموران اجرا او را گرفتند و بعد از كتك مفصل به مبلغ شش صد و پنجاه درم غائله را ختم كردند كه شمعون بابت تاوان مهرك و حق ديوانخانه و حق الزحمه مأموران دارالقضا بپردازد و خلاص شود! پس از آن قضه قتل پيرمرد مطرح شد. مدعي پدر كشته با گريه و زاري عرض كرد: «پدر بيمارم در پاي ديوار باغ خفته بود كه اين جوان مانند اجل معلق از بالاي ديوار روي شكمش فرود آمد و مرا بي پدر كرد.» قاضي گفت:«اولاً غلط كردي آدم ناخوش را پاي ديوار خوابانيدي كه اين اتفاق رخ دهد. ثانياً حالا كه اين كار را كردي بگو ببينم پدرت چند سال داشت؟» عرض كرد هفتاد و دو سال. قاضي از مهرك پرسيد:«تو چند سال داري؟» گفت:«بيست و هشت سال». قاضي بدون تفكر و تأمل حكم خود را اين طور انشاد كرد: «قاتل مستحق قصاص و قصاص از جنس عمل است. نظر به اينكه متهم بيش از بيست و هشت سال ندارد جوان پدر مرده موظف است كه چهل و چهار سال از متهم نگاهداري كند، مسكن و غذا و لباسش را تدارك ببيند و از او به خوبي مواظبت و پذيرايي كند تا هفتاد و دو ساله شود. آن وقت متهم را در پاي همان ديوار و محل وقوع جرم بخواباند. سپس از بالاي ديوار به همان كيفيت بر روي او جستن كند تا جانش درآيد و مردم بلخ به عدالت ما اميدوار شوند!!»



خونخواه پدر چون حكم رأي قاضي را شنيد از حق خويش صرف نظر كرد ولي قاضي گفت: «گذشت شما كافي نيست. از كجا كه فردا براي پدرت وارث و مدعي ديگري پيدا نشود و عليه متهم اقامه دعوي نكند؟ بايد وجه الضمان كافي بسپاري كه خسارت احتمالي مدعي از آن محل تأمين شود!» اين بگفت و شاكي بيچاره را براي پرداخت وجه الضمان و حق ديوانخانه به عمله سياست سپرد.

سپس نوبت به مدعي سقط جنين رسيد. جوان شاكي گفت:«هفت سال است ازدواج كرده ام و آرزوي فرزند داشتم كه اتفاقاً چند ماه پيش اين آرزو برآمد و همسرم باردار شد اما متاسفانه در حادثه امروز جنين افتاد و آرزوي چندساله ام را بر باد داد .» قاضي انديشمند ! تبسم مليحي بر لب آورد و فرمود :« براي موضوعي به اين سادگي چرا اينجا آمديد ؟ خودتان مي توانستيد دوستانه با هم كنار بياييد و دعوي را مرضي الطرفين خاتمه دهيد تا وقت شريف ما ضايع نگردد !» جوان پرسيد :« چطور دوستانه حل مي شد ؟» حضرت قاضي فرمود :« قبلاً بگو ببينم جنين سقط شده پسر بود يا دختر ؟» شاكي گفت :« با نهايت تاسف پسر بود .» قاضي ابوالقاسم غلجه با حالت تبختر سري تكان داد و حكم محكمه را چنين انشاد فرمود :« در اصول قضا مقرر است : لاضرر ولاضرار و از توابع حتمي قاعده مقرر اين است كه هركس ضرري به ديگري وارد سازد از عهده غرامت آن برآيد . غرامت سقط جنين ، ايجاد جنين ديگر به علاوه تحمل و قبول مخارج آن است . مهرك محكوم است مخارج همسر شاكي را از لباس و غذا و مسكن و از امروز تا هنگامي كه دوباره باردار و نزديك به وضع حمل شود از مال خود بپردازد . بديهي است زحمت ايجاد جنين جديد هم بر عهده متهم موصوف است كه شخصاً بايد تقبل كند!! چنانچه نوزاد پسر بود فبهاالمراد ، ولي اگر دختر بود بر محكوم فرض است كه به همان سياق به ايجاد جنين ديگر اقدام كند ! مرتبه دوم اگر نوزاد پسر بود شاكي يك دختر سود برده است ! ولي اگر باز هم دختر بود چون دو دختر برابر با يك پسر است ديگر دين و تكليفي بر عهده محكوم نخواهد بود !!» شاكي فرزند باخته از هول و وحشت حكم قاضي لرزه بر اندامش افتاد و عرض كرد :« جناب عدالت پناهي ، اين چه حكمي است كه صادر فرموديد ؟» قاضي جواب داد:«همين است كه گفتم ذره اي از طريق انصاف و عدالت خارج نشوم!» شاكي گفت:«من از حق خودم گذشتم و عرضي ندارم. شايد مشيت الهي چنين اقتضا كرده كه من فرزند نداشته باشم.» قاضي فرياد زد:«خيره سر، كدام حق؟ استرداد دعوي قبل از صدور حكم است. وقتي حكم صادر شد فرار از تبعات آن منوط به توافق طرفين خواهد بود.» سپس روي برگردانيد و به مأموران دارالقضا فرمان داد كه همسر شاكي را براي اجراي حكم در اختيار محكوم قرار دهند مگر آنكه شاكي از غرامت خسارت احتمالي محكوم برآيد و حق ديوانخانه را نيز تأديه نمايد!

مأموران پس از گذشت شاكي و رضايت مهرك، حق ديوانخانه را به علاوه يك صد و پنجاه درم براي خودشان از آن بيچاره گرفتند و رهايش كردند. چون قضيه اسب كور مطرح شد و متهم به وقوع جرم اعتراف كرده بود ديگر تحقيق و اقامه شهود را لازم ندانست و بدون تأمل حكم قاضي ديوان بلخ به اين شرح زيب صدور! يافت: «مقرر مي شود اسب مصدوم را از سر تا دم دو نيمه كنند و محكوم بايد آن نيمه را كه چشمش كور شده تصرف كند و قيمت مزبور را به مدعي بپردازد تا خسارتش جبران گردد!» مدعي كه هاج و واج مانده بود و به زحمت دست و پايي جمع كرد و گفت: «جناب قاضي، اولاً اين حيوان زبان بسته را چرا بايد دو نيمه كرد؟ ثانياً اسبي كه دو نيمه شد لاشه اي بيش نيست در حالي كه محكوم نصف قيمت را مي پردازد.» قاضي با خونسردي جواب داد:«حكم عادلانه همين است كه صادر شد. اگر حرفي داريد خارج از محضر قضا مي توانيد با يكديگر كنار بياييد، في المثل محكوم را راضي كنيد كه از حق خود درباره دو نيمه كردن اسب صرفنظر كند و در عوض قيمت نيمه معيوب آن را پرداخت نكند!»

صاحب اسب كه قافيه را تنگ ديد عرض كرد:«جناب قاضي، مگر مرا نمي شناسيد؟ من پسر كنيز خسوره امير بلخ هستم» قاضي گفت:«حالا كه اين طور است قيمت اسب و حق ديوانخانه را از همان شمعون بازرگان بگيريد و پول اسب را به شاكي بدهيد تا كنيز خسوره امير بلخ از حكم عادلانه ما خشنود و راضي باشد!»

صاحب خر دم كنده كه در تمام اين مدت شاهد و ناظر صحنه ها و قضاوتهاي عجيب و غريب قاضي ابوالقاسم غلجه بود حساب كار خود را كرد و خواست از اطاق محكمه خارج شود كه قاضي متوجه شد و گفت:«هنگام طرح دعواي شماست، مي خواهي كجا بروي؟» صاحب خر عرض كرد:«عمر و عدالت حضرت قاضي دراز باد، شهود من در بيرون ديوانخانه منتظر هستند، مي خواهم آنها را براي اداي شهادت به حضور آورم تا در كار قضاوت و اجراي عدالت تأخيري رخ ندهد!» قاضي گفت:«متهم منكر وقوع جرم نيست كه تا حاجت به اقامه شهود باشد. دستور مي دهم شهود را مرخص كنند و شما براي اداي توضيحات آماده باشيد زيرا امر قضا تعطيل بردار نيست!» صاحب خر جواب داد: «اتفاقاً كسي كه منكر وقوع جرم است من بيچاره فلك زده هستم كه در خارج از عدالتخانه شهودي حاضركردم تا شهادت حسن عيني بدهند كه نه تنها مهرك دم خر مرا نكنده است بلكه خر من از كرگي دم نداشت و مانند انواع خران بي دم كه در جهان به حد وفور يافت مي شوند متولد گرديده است!»

قاضي گفت:«استرداد دعوي نيز احتياج به اقامه شهود ندارد منتها چون با طرح دعوي مايه خسارت متهم شده ايد غرامت بر عهده شماست و مقرر مي شود خر بي دم را به علاوه مبلغي بابت غرامت نقصان دم به متهم تسليم كنيد تا سكنه بلخ به عدالت ما اميدوار شوند!!»

و اين عبارت از آن زمان يعني عصر غزنويان در افوه عامه صورت ضرب المثل پيدا كرده است.

   
راهنماي سايت
كتاب
سفارش كتاب بدون عضويت
پيگيري كتاب بدون عضويت
پيش از مرگ بايد خواند
مقالات
گزارشات
جان کلام
نقد و ادبيات
تاريخ سينما
شاهنامه خوانی
داستان های کوتاه
امثال و ادبيات كهن
افسانه ها و فرهنگ توده
آی کتاب پلی است بین پدیدآورندگان
کتاب و خوانندگان آثارشان

پیگیری و سفارش تلفنی
88398811
88318734