جستجو براي:  در 
صفحه کلید فارسی
پ 1 2 3 4 5 6 7 8 9 0 Back Space
ض ص ث ق ف غ ع ه خ ح ج چ
ش س ي ب ل ا ت ن م ك گ
ظ ط ز ر ذ د ء و . , ژ
       جستجوی پیشرفته کتاب
  03/09/1399
نویسندگان   ناشران   بانک کتاب   فروشگاه
 

 
مدیریت مقالات > ضرب المثل

در يمني پيش مني
گروه: ضرب المثل

وقتي كه شدت عشق و علاقه به مرحلۀ غايت و نهايت برسد عاشق واقعي جز معشوق نمي بيند و چيزي را درك نمي كند. براي اين زمره از عاشقان واله و شيدا قرب و بعدي وجود ندارد. معشوق و محبوب را در همه حال علانيه و آشكار مي بينند و زبان حالشان همواره گوياي اين جمله است كه: در يمني پيش مني. يعني: هر جا باشي در گوشۀ دلم جاي داري و هرگز غايب از نظر نبودي تا حضورت را آرزو كنم. نقطۀ مقابل اين عبارت ناظر بر كساني است كه به ظاهر اظهار علاقه و ارادت مي كنند ولي دل در جاي ديگر است. در مورد اين دسته از دوستان مصلحتي عبارت پيش مني در يمني صادق است. در هر صورت چون واقعه اي جاذب و جالب اين دو عبارت را بر سر زبانها انداخته است، في الجمله به ذكر واقعه مي پردازيم:
اويس بن عامر بن جزء بن مالك يا به گفتۀ شيخ عطار:«آن قبلۀ تابعين، آن قدوۀ اربعين، آن آفتاب پنهان، آن هم نفس رحمن، آن سهيل يمني، يعني اويس قرني رحمة الله عليه» از پارسايان و وارستگان روزگار بوده است. اصلش از يمن است و در زمان پيغمبر اسلام در قرن واقع در كشور يمن مي زيسته است. عاشق بي قرار حضرت رسول اكرم (ص) بود ولي زندگانيش را ادراك نكرد و به درك صحبت آن حضر موفق نگرديد. ملبوسش گليمي از پشم شتر بود. روزها شتر چراني مي كرد و مزد آن را به نفقات خود و مادرش مي رسانيد. به شهر و آبادي نمي آمد و با كسي همصحبت نمي شد مقام تقربش به جايي رسيده بود كه پيامبر اسلام فرموده است: «در امت من مردي است كه بعدد موي گوسفندان قبايل ربيعه و مضر او را در قيامت شفاعت خواهد بود.» پرسيدند:« اين كيست كه چنين شأن و مقامي دارد؟» حضرت فرمودند:« اويس قرني» عرض كردند:«او ترا ديده است؟» فرمود:«به چشم سر و ديدۀ ظاهر نديد زيرا در يمن است و به جهاني نمي تواند نزد من بيايد ولي با ديدۀ باطن و چشم دل هميشه پيش من است و من نزد او هستم.» آري:«در يمن است ولي پيش من است.» آن گاه حضرت رسول اكرم (ص) در مقابل ديدگان بهت زدۀ اصحاب ادامه دادند كه:« اويس به دو دليل نمي تواند نزد من بيايد يكي غلبۀ حال و ديگري تعظيم شريعت اسلام كه براي مادر مقام و منزلت خاصي قابل شده است. چه اويس را مادري است مومنه و خداپرست ولي عليل و نابينا و مفلوج. براي من پيام فرستاد كه اشتياق وافر دارد به ديدارم آيد اما مادر پير و عليل را چه كند؟ جواب دادم:«تيمارداري و پرستاري از مادر افضل بر زيارت من است. از مادر پرستاري كن و من در عالم رسالت و نبوت هميشه به سراغ تو خواهم آمد. نگران نباش، در يمني پيش مني. يك بار در اثر غلبۀ اشتياق چند ساعتي از مادرش اجازت گرفت و به مدينه آمد تا مرا زيارت كند ولي من در خانه نبودم و او با حالت يأس و نوميدي اضطراراً بازگشت.
«چون به خانه آمدم رايحۀ عطرآگين اويس را استشمام كردم و از حالش جويا شدم اهل خانه گفتند: « اويس آمد و مدتي به انتظار ماند ولي چون زماني را كه به مادرش وعده داده بود به سر آمد و نتوانست شما را ببيند ناگزير به قرن مراجعت كرد.» متأسف شدم و از آن به بعد روزي نيست كه به ديدارش نروم و او را نبينم.» اصحاب پرسيدند:«آيا ما را سعادت ديدارش دست خواهد داد؟» حضرت فرمود:«ابوبكر او را نمي بيند ولي فاروق و مرتضي (ع) خواهند ديد. نشانيش اين است كه بر كف دست و پهلوي چپش به اندازۀ يك درم سپيدي وجود دارد كه البته از بيماري برص نيست.» سالها بدين منوال گذشت تا اينكه هنگام وفات و ارتحال پيغمبر اكرم (ص) در رسيد. به فرمان حضرت ختمي مرتبت هر يك از ملبوسات و پوشيدنيهايش را به يكي از اصحاب بخشيد ولي نزديكان پيغمبر (ص) چشم بر مرقع دوخته بودند تا ببينند آن را به كدام يك از صحابي مرحمت خواهد فرمود زيرا مي دانستند كه رسول خدا مرقع را به بهترين و عزيزترين امتانش خواهد بخشيد.

حضرت پس از چند لحظه تأمل و سكوت در مقابل ديدگان منتظر اصحابش فرمود: «مرقع را به اويس قرني بدهيد.» همه را حالت بهت و اعجاب دست داد و آنجا بود كه به مقام بالا و والاي اويس بيش از پيش واقف شدند. باري، بعد از رحلت پيغمبر (ص) در اجراي فرمانش مرتضي (ع) و فاروق يعني علي بن ابي طالب (ع) و عمربن خطاب مرقع را برداشتند و به سوي قرن شتافتند و نشاني اويس را طلبيدند. اهل قرن حيرت كردند و پاسخ دادند:«هواحقر شأناً ان يطلبه اميرالمؤمنين» (اطلاق لقب اميرالمؤمنين به خلفا از زمان خليفه دوم معمول و متداول گرديد.) يعني: او كوچكتر از آن است كه اميرالمؤمنين او را بخواهد و بخواند. اويس ديوانۀ احمق! و از خلق گريزان است ولي حضرت علي المرتضي (ع) و فاروق بدون توجه به طعن و تحقير اهل قرن به جانب صحرا شتافتند و او را در حالي كه شتران مي چريدند و او به نماز مشغول بود دريافتند. اويس چون آنها را ديد نماز را كوتاه كرد تا ببيند چه مي خواهند. از نامش پرسيدند. جواب داد:«عبدالله» گفتند:«ما همه بندگان خداييم اسم خاص تو چيست؟» گفت:«اويس». حضرت امير و عمر بر كف دست راست و پهلوي چپش آن علامت سپيدي را ديدند و سلام پيغمبر (ص) را ابلاغ كردند. اويس به شدت گريست و گفت:«مي دانم محمد (ص) از دار دنيا رفت و شما مرقعش را براي من آورديد.» پرسيدند:«تو كه حتي براي يك بار هم پيغمبر را نديدي از كجا دانستي كه او از دار دنيا رفت و به هنگام رحلت مرقع را به تو بخشيد؟» اويس كه منتظر چنين سؤالي بود سر را بلند كرد و گفت:«آيا شما پيغمبر را ديديد؟» جواب دادند:«چگونه نديديم؟ غالب اوقات ما در محضر پيغمبر گذشت و حتي در واپسين دقايق حيات نيز در كنارش بوديم.» اويس گفت:«حال كه چنين ادعا و افتخاري داريد به من بگوييد كه ابروي پيغمبر پيوسته بود يا گشاده؟ شما كه دوستدار محمد (ص) بوديد و هميشه درك محضرش را مي كرديد در چه روز و ساعتي دندان پيغمبر را شكستند و چرا به حكم موافقت، دندان شما نشكست؟» پس دهان خود باز كرد و نشان داد كه همان دندانش شكسته است. آن گاه گفت:«شما كه در زمرۀ بهترين و عزيزترين اصحاب و پيغمبر بوده ايد آيا مي دانيد در چه روز و ساعتي خاكستر گرم بر سرش ريخته اند؟ اگر دقيقاً نمي توانيد تطبيق كنيد پس بدانيد كه در فلان روز و فلان ساعت چنين اتفاقي روي داده است.» پرسيدند:«به چه دليل؟» گفت:«به اين دليل كه در همان ساعت موي سرم سوخت و فرقم جراحت برداشت. آري، پيغمبر را به ظاهر نديدم ولي هميشه در يمن و نزد من بود و هرگز او را از خود دور نمي ديدم.» فاروق گفت:«مي بينم كه گرسنه اي، آيا اجازه مي دهي كه غذايي برايت بياورم؟» اويس دست در جيب كرد و دو درم درآورده گفت: «اين مبلغ را از شترباني كسب كرده ام. اگر تو و مرتضي (ع) ضمانت مي كنيد كه من چندان زنده مي مانم كه اين دو درم را خرج كنم در آن صورت قبول مي كنم براي من آذوقه اي كه بيش از اين مبلغ ارزش داشته باشد تهيه و تدارك نماييد!» آن گاه لبخندي زد و گفت:«بيش از اين رنجه نشويد و باز گرديد كه قيامت نزديك است و بايد بر تأمين زاد راحله و توشۀ آخرت مشغول شويم.» سرگذشت و شرح حال زندگي اويس قرني در كتب اولياء و عرفا متصوفه به تفصيل آمده و در حوصلۀ اين مقال نيست كه بيش از اين بحث و وصف شود.

   
راهنماي سايت
كتاب
سفارش كتاب بدون عضويت
پيگيري كتاب بدون عضويت
پيش از مرگ بايد خواند
مقالات
گزارشات
جان کلام
نقد و ادبيات
تاريخ سينما
شاهنامه خوانی
داستان های کوتاه
امثال و ادبيات كهن
افسانه ها و فرهنگ توده
آی کتاب پلی است بین پدیدآورندگان
کتاب و خوانندگان آثارشان
پیگیری و سفارش تلفنی
88140837