جستجو براي:  در 
صفحه کلید فارسی
پ 1 2 3 4 5 6 7 8 9 0 Back Space
ض ص ث ق ف غ ع ه خ ح ج چ
ش س ي ب ل ا ت ن م ك گ
ظ ط ز ر ذ د ء و . , ژ
       جستجوی پیشرفته کتاب
  11/07/1401
نویسندگان   ناشران   بانک کتاب   فروشگاه
 
 
مدیریت مقالات > افسانه ها و فرهنگ توده

گنجشك و فيل

گروه: افسانه ها و فرهنگ توده

يكي بود يكي نبود. غير از خدا هيچكس نبود.
يك دسته از گنجشكها در صحرايي زندگي مي كردند و در زير بته هاي علف تخم گذاشته بودند و جوجه در آورده بودند. يك فيل هم در آن صحرا زندگي مي كرد و يك روز كه فيل مي خواست برود لب رودخانه آب بخورد سر راهش چند تا از جوجه هاي گنجشك را زير پاي خود له كرد. گنجشكها خبردار شدند و خيلي غصه دار شدند و هر يكي چيزي گفتند.
يكي گفت «سرنوشت اينطور بوده». يكي گفت«چاره اي نيست بايد بسوزيم و بسازيم.» يكي گفت «دنيا هميشه پر از بدبختي است». ولي يك گنجشك كه بيش از همه دلدار بود و اسمش كاكلي بود گفت:«من هيچكدام از اين حرفها را قبول ندارم. من مي گويم صحرا جاي زندگي است خيلي هم خوب است ولي زندگي بايد حساب داشته باشد و فيل نبايد جوجه هاي گنجشك را لگد مال كند.»
گنجشكها گفتند:«خوب، نبايد بكند ولي حالا مي كند، ما بايد جاي خودمان را عوض كنيم و برويم يك جايي كه فيل نباشد.» كاكلي گفت:«اين كه نمي شود. پس هر كسي تا يك دشمن داشت فرار كند برود جاي ديگر؟ اين صحيح نيست، ما بايد از حق خودمان دفاع كنيم، اينجا وطن ماست و ما بايد آن را از شر دشمن حفظ كنيم. چرا ما جاي خودمان را عوض كنيم؟ فيل راه خودش را عوض كند!»
گنجشكها گفتند:«حرف حسابي است ولي چه كسي مي تواند اين حرف را به فيل بزند؟» كاكلي گفت:«همين ماها، مگر ما حق زندگي نداريم؟ مي رويم به فيل اخطار مي كنيم كه حق ندارد توي اين بته زار بيايد.» گفتند:«خوب، اگر فيل قبول نكرد و اگر لج كرد و بد ترش كرد آن وقت چه كار بايد كرد؟» كاكلي گفت:«اگر فيل حرف حسابي را قبول نكند بلايي بر سرش بياورم كه در داستانها بگويند. حرف ما حسابي است و همه خلق خدا از ما طرفداري مي كنند.»
گنجشكها خنديدند و گفتند:«تو چرا اين حرفهاي بزرگ را مي زني، ما كه نمي توانيم با فيل در بيفتيم.» كاكلي گفت:«چرا، اگر همه با هم متحد باشيم مي توانيم، فيل كه هيچي، از فيل گنده ترش هم اگر ما زور نشنويم نمي تواند به ما زور بگويد.» گفتند:«ما حاضريم، تو بگو چه كار كنيم.» كاكلي گفت:«بگذاريد من اول بروم اتمام حجت كنم و حرفم را به فيل بزنم. اگر قبول كرد كه دعوا نداريم، ولي اگر قبول نكرد آن وقت نشانش مي دهيم كه پشته چو پر شد بزند پيل را
كاكلي پرواز كرد و آمد پيش فيل و گفت:«اي فيل، تو امروز وقتي مي رفتي آب بخوري و از بته زار رد شدي چند تا از جوجه هاي ما را زير پايت لگد مال كرده اي، اين را مي داني يا نمي داني؟» فيل گفت:«چه فرقي مي كند كه بدانم يا ندانم؟» كاكلي گفت:«فرقش اين است كه اگر نمي دانستي و نفهميده اين بدي را كرده اي از حالا بدان در حق ما ظلم شده، ولي اگر فهميده اي و ميداني مسأله ديگري است.» فيل گفت:«اهه، مثلا حالا چه شده، دنيا كه بهم نخورده!» كاكلي گفت:«دنيا بهم نخورده ولي اگر همه درباره هم بدي كنند دنيا بهم مي خورد. خودت هم مي داني و مي فهمي. اين است كه آمده ام خواهش كنم ديگر در بته زار ما نيايي. اينجا محل زندگي ماست.» فيل گفت:«آنجا راه من است كه بروم آب بخورم.» كاكلي گفت:«خوب، دنيا بزرگ است، از يك راه ديگري برو كه كسي پامال نشود.» فيل گفت:«پا مال هم بشود عيبي ندارد، صد تا گنجشك هم ارزش يك فيل را ندارد ولي فيل فيل است.» كاكلي گفت:«البته فيل بزرگ است ولي جان ما هم براي خودمان شيرين و عزيز است و تو اگر درست فكرش را بكني و انصاف داشته باشي حق نداري كه اين حرف را بزني. همان طور كه تو دلت مي خواهد خودت و بچه هايت راحت باشيد ما هم مي خواهيم راحت باشيم. آيا تو خوشت مي آيد كه كسي بيايد خانه ات را خراب كند و بچه هايت را دربدر كند؟»
فيل گفت:«هيچ كس زورش به من نمي رسد، من فيلم و هر كاري دلم بخواهد مي كنم.» كاكلي گفت:«اشتباه نكن كه اگر انصاف در كار نباشد همه كس زورش به همه كس مي رسد. تو اين هيكل خودت را نگاه نكن. زندگي فقط با عدالت و دوستي شيرين است وگرنه ما هم مي توانيم به تو اذيت برسانيم، شاعر هم گفته: دشمن نتوان حقير و بيچاره شمرد.
فيل گفت:«اصلا مرا ببين كه به تو گنجشك نادان جواب مي دهم. فضولي هم موقوف، علف زار هم مال من است.» كاكلي گفت:«اي فيل، لج بازي نكن، حرف من حسابي است و همه مي دانند خودت هم مي داني. من آمدم از تو خواهش كردم. بيا و بر ما رحم كن برخودت هم رحم كن و از راه ديگري برو وگرنه به ضرر خودت تمام مي شود و بلايي بر سرت بياوريم كه در داستانها بنويسند.
فيل گفت:«همين كه گفتم. هر كاري هم كه از دستتان برمي آيد برويد بكنيد.» كاكلي گفت:«بسيار خوب، حالا كه تو با اين هيكل بزرگ از اذيت كردن گنجشكها خجالت نمي كشي ما هم مي دانيم چكار كنيم.» كاكلي برگشت آمد پيش گنجشكها و داستان را گفت و گفت حالا بايد آماده شويم و فيل را از ميان برداريم. گنجشكها گفتند:«بله، فيل بيچاره مي كنيم. پوستش را مي كنيم. ولي راستي، ما كه زورمان به فيل نمي رسد!» كاكلي گفت:«چرا مي رسد، ذره ذره، قدم به قدم دنبال كار را مي گيريم و مي رسيم، حق با ماست. اولين قدم را خودمان برمي داريم، در قدم بعد از قورباغه ها كمك مي گيريم.»
گنجشكها خنديدند و گفتند:«كمك قورباغه ديگر تماشا دارد. قورباغه ها كه خودشان صد تا صد تا زير پاي فيل خرد و خاكشير مي شوند!» كاكلي گفت:«من همه فكرهايش را كرده ام. البته ما نمي توانيم با فيل بجنگيم. هزار تا گنجشك هم زورش به يك فيل نمي رسد، ولي فيل پرواز بلد نيست و نمي تواند روي هوا ما را پامال كند، ما بايد همه پرواز كنيم و ناگهان همه با هم بر سر فيل بريزيم، از چپ و راست و جلو وعقب حمله كنيم و هر كس دستش رسيد و توانست، زخمي به چشم فيل بزند. همينكه فيل نابينا شد بقيه اش آسان است. تا وقتي اين كار درست نشده هيچ كس حق ندارد آرام بگيرد. يالله شروع كنيم.»
حمله گنجشكها شروع شد، اطراف فيل را گرفتند و تا فيل آمد به خودش بجنبد، چشمش را درآوردند. ديگر فيل جايي را نمي ديد. گنجشكها جمع شدند و گفتند:«خوب، حالا بدتر شد، فيل غضبناك شده و تمام علف زار را پامال مي كند.» كاكلي گفت:«نه، فيل حالا هيچ جا را نمي بيند، تشنه هم هست و حالا نوبت كمك قورباغه هاست.» كاكلي قورباغه ها را صدا زد و داستان بي انصافي فيل را شرح داد. قورباغه ها گفتند:«ما مي دانيم، ما خودمان هم از فيل در عذابيم.» كاكلي گفت:«پس به ما كمك كنيد. نصف كار را ما درست كرديم نصف ديگرش در دست شماست، مطابق اين نقشه عمل كنيد.»
كاكلي دستور داد قورباغه ها جمع شدند و آمدند جلو فيل و شروع كردند قورقور صدا كردن. فيل تشنه بود، با خود گفت هرجا قورباغه هست آب هم هست. چون چشمش نمي ديد شروع كرد به پيش رفتن. قورباغه ها هم هي قورقور كردند و رفتند تا به يك چاله بزرگ رسيدند كه خيلي گود بود و كمي آب باران در آن جمع شده بود. آنها از دو طرف چاله مي رفتند و قورقور مي كردند. فيل هم به هواي آب پيش مي رفت تا اينكه به لب گودال رسيد و در چاله افتاد و ديگر نتوانست از چاله بيرون بيايد و گنجشكها و قورباغه ها راحت شدند.
آن وقت كاكلي به فيل گفت:«اين سزاي كسي است كه انصاف ندارد و به جان مردم رحم نمي كند و ديگران را كوچك مي شمارد. حالا اينجا باش تا من بروم همان طور كه گفتم بدهم قصه گنجشك و فيل را در داستانها بنويسند.»

   
راهنماي سايت
كتاب
مقالات
پيش از مرگ بايد خواند
گزارشات
جان کلام
نقد و ادبيات
تاريخ سينما
شاهنامه خوانی
داستان های کوتاه
امثال و ادبيات كهن
افسانه ها و فرهنگ توده
آی کتاب پلی است بین پدیدآورندگان
کتاب و خوانندگان آثارشان
پیگیری و سفارش تلفنی
88140837