جستجو براي:  در 
صفحه کلید فارسی
پ 1 2 3 4 5 6 7 8 9 0 Back Space
ض ص ث ق ف غ ع ه خ ح ج چ
ش س ي ب ل ا ت ن م ك گ
ظ ط ز ر ذ د ء و . , ژ
       جستجوی پیشرفته کتاب
  17/11/1401
نویسندگان   ناشران   بانک کتاب   فروشگاه
 
 
مدیریت مقالات > شاهنامه

باز فرستادن رستم بهمن را به ايران
گروه: شاهنامه

بهمن همچنان در زابلستان ماند و رستم به او سواري و فنون جنگ و شكار آموخت. به راز و رمز مي و بزم و گلستان آشنايش كرد و از پسرش فرامرز نيز گرامتر داشت.
چون چند سالي گذشت، رستم نامه اي به گشتاسپ نوشت و پس از آفرين بر شاه، از بي گناهي خود در مرگ اسفنديار و اينكه تا آخرين دم او را پند داده و از جنگ برحذر داشته سخنها راند و گفت كه بهمن را به هنرهاي شاهان آراسته ام و توشه اي از پند و خرد برايش اندوخته ام، پس اگر شاه پوزش مرا بپذيرد من نيز با همه گنج و خواسته خود، از دل و جان در خدمتت خواهم بود. چون نامه به گشتاسپ رسيد و پشوتن گواهي داد كه تهمتن با اندرز از اسفنديار خواسته تا دست از جنگ بردارد، گشتاسپ خشنود شد و پوزش او را پذيرفت و در پاسخ، نامه اي به رستم نوشت كه:
«به دانش و پرهيز نمي توان از گزند زمانه رهيد.
ز گردون گردان كه يارد گذشت
خردمند گرد گذشته نه گشت
تو آني كه بودي و زان بهتري
بهند و بقنوچ بر مهتري

پس آنچه از من بخواهي از تخت و تيغ و كلاه فروگذار نخواهم كرد.»
رستم از پاسخ شاه شاد شد و غم و اندوه را فراموش كرد و باز مدتي گذشت تا بهمن شاهزاده اي شد بلند بالا، خردمند و با دانش. جاماسپ دانست كه پس از گشتاسپ، بهمن به شاهي خواهد رسيد. پس به شاه آموخت تا نامه اي چنين به رستم بنويسد كه:«از رنجها و زحماتي كه در پرورش بهمن برده اي بسيار از تو خشنوديم. اكنون هنگام آن است كه نواده گراميتر از جان را نزد ما باز پس فرستي.» و نامه ديگري نيز به بهمن بنويسد كه:
«كه ما را به ديدارت آمد نياز
بر آراي كار و درنگي مساز
چون اين نامه را خواندي درنگ مكن و در زمان به ايران بازگرد!»
رستم از خواندن نامه شاه شاد شد و در گنجهاي كهن را گشود و هداياي بسيار از خفتان، خنجر تا بر گستوان و تير و كمان و از كافور، مشك، عود و عنبر تا زر و گوهر و پارچه هاي زربفت، خدمتكاران و غلام بچگان پر از ياقوت را به بهمن سپرد و خود تا دو منزل او را همراهي كرد و نزد نيا بازش فرستاد.
گشتاسپ چون نواده را ديد و او را بسيار شبيه پدرش يافت، به ياد پسر از دست رفته افتاد و اشك از ديده باريد و چون بهمن بسيار روشندل و دانا بود او را اردشير ناميد.
اردشير يلي خردمند و دانا و يزدان پرست بود، با دستاني بلند كه چون قامت راست مي كرد، سر انگشتانش از زانو فراتر مي رفت. گشتاسپ اردشير را در هر هنر و فني آزموده و او را يلي همچون اسفنديار يافت. پس دل به او شاد كرد كه:
«اگر رويين تنم از دست رفت، بهمنم جاويد ماند!»

قسمت قبل   قسمت بعد
راهنماي سايت
كتاب
مقالات
پيش از مرگ بايد خواند
گزارشات
جان کلام
نقد و ادبيات
تاريخ سينما
شاهنامه خوانی
داستان های کوتاه
امثال و ادبيات كهن
افسانه ها و فرهنگ توده
آی کتاب پلی است بین پدیدآورندگان
کتاب و خوانندگان آثارشان
پیگیری و سفارش تلفنی
88140837