جستجو براي:  در 
صفحه کلید فارسی
پ 1 2 3 4 5 6 7 8 9 0 Back Space
ض ص ث ق ف غ ع ه خ ح ج چ
ش س ي ب ل ا ت ن م ك گ
ظ ط ز ر ذ د ء و . , ژ
       جستجوی پیشرفته کتاب
  02/08/1399
نویسندگان   ناشران   بانک کتاب   فروشگاه
 

 
مدیریت مقالات > جان كلام

« گزيده اي از انديشه ها و احساسات با شكوه » ۱۹
گروه: جان كلام

احمد شاملو :

آنكه مي‌گويد دوستت مي‌دارم

خنياگر غمگيني است

كه آوازش را از دست داده است

اي كاش عشق را زبان سخن بود

هزار كاكلي شاد

در چشمان توست

هزار قناري خاموش

در گلوي من

عشق را اي كاش زبان سخن بود

آنكه مي‌گويد دوستت مي‌دارم

دل اندوهگين شبي است كه مهتابش را مي‌جويد

اي كاش عشق را زبان سخن بود

هزار آفتاب خندان در خرام توست

هزار ستاره گريان

در تمناي من

عشق را، اي كاش زبان سخن بود ***




بيژن جلالي :

به آنجا رسيده‌ام كه مي‌دانم

دنيا مال خودش نيست

و من مال خودم نيستم

من زندگيم را

براي كس ديگري زندگي كردم

كه نمي‌دانم كيست ***



سيدعلي صالحي :

دلم مي‌خواست كسي در حوالي احوال من نبود،

دلم براي خواندن همان آواز قديمي تنگ است.

من از پلك گشوده اين پنجره‌ها مي‌ترسم

بايد بروم جايي دور

بايد جايي دور برو

م ديگر نه مولوي را دوست مي‌دارم و نه حوصله حافظ را…

تنها به كوچه مي‌نگرم

عده‌اي مغموم از كوچه مشرف به پسين مي‌‌گذرند

رخت‌هاشان تاريك

چشم‌هايشان خيس

اما من دلشان را از اين پيشتر،

جايي دور ديده بودم. ***




هيوا مسيح :

پيراهن پدرم

نيمه‌هاي جهان است

پيراهن پدرم را مي‌پوشم

كودكي‌هايم، در آستين‌‌هاي بلندش گم مي‌شود

با ماه مي‌خنديدم

پدرم نيست

راه مي‌افتم در رگ‌هاي جهان

رودخانه‌‌ها مرا به اول آب مي‌برند

بادها مرا به آخر حرف، به آخر مرگ

به خواهرانم كه هنوز عذرا و برادرانم كه عريان

و خيابان‌هايي كه بي‌ربط، به چوبدست و مداد كوچكم

و گوسفندان سپيددم

يعني بزرگ مي‌شوند.

چراغاني ويمي عجيب مي‌شوند،

غريب؛

غريبه مي‌شويم با بوي خاك و گرد روي شانه‌‌ها و موهايمان باهم،

درهم

چراغ سبز مي‌شود

گوسفندانم راهي مي‌كنم به شمال دنيا

كه سبزتر از خواب گله‌هاست

يعني مي‌كنم باد را

راه مي‌افتيم، مي‌‌گرديم با بوي علف و چوبدست و لبخند ماه

با اشاره آسمان و ابهام روبرو

راه تمام مي‌شود، در عاقبت اين همه چراغ و خيابان بي‌ربط

و دنيا فقط همانقدر بزرگ مي‌شود براي من

كه پيراهن پدرم ***



بيژن جلالي :

هم گريه

غصه‌اي است

علي‌رغم زيبايي

ش بشارت مرگي است دلخراش

آفتاب دي ماه

تا روي تختخواب من مي‌افتد

و من جايي را كه روشن كرده است

نوازش مي‌كنم ***

قسمت قبل   قسمت بعد
راهنماي سايت
كتاب
سفارش كتاب بدون عضويت
پيگيري كتاب بدون عضويت
پيش از مرگ بايد خواند
مقالات
گزارشات
جان کلام
نقد و ادبيات
تاريخ سينما
شاهنامه خوانی
داستان های کوتاه
امثال و ادبيات كهن
افسانه ها و فرهنگ توده
آی کتاب پلی است بین پدیدآورندگان
کتاب و خوانندگان آثارشان
پیگیری و سفارش تلفنی
77605503
77635308