جستجو براي:  در 
صفحه کلید فارسی
پ 1 2 3 4 5 6 7 8 9 0 Back Space
ض ص ث ق ف غ ع ه خ ح ج چ
ش س ي ب ل ا ت ن م ك گ
ظ ط ز ر ذ د ء و . , ژ
       جستجوی پیشرفته کتاب
  15/09/1398
نویسندگان   ناشران   بانک کتاب   فروشگاه
 

 
مدیریت مقالات > داستان كوتاه

تشيع جنازه پيكر ساز
گروه: داستان كوتاه
نویسنده: ويلاكتر

گروهي از مردم شهر در ايستگاه ميانه راه كنار يكي از شهركهاي ايالت كانزاس منتظر ورود قطار شبانه بودند كه تا آن موقع بيست دقيقه تأخير كرده بود. برف انبوهي همه جا را پوشانده بود. در زير نور كمرنگ ستارگان ، رديف درختان آن سوي مرغزارها ي وسيع و سپيد جنوب شهر، كمانهاي مات و دودي رنگي بر پهنه آسمان صاف ساخته بود . مردهايي كه در كنار ايستگاه ايستاده بودند ، دستها را در جيب شلوارهايشان فرو كرده بودند و دكمه پالتو هايشان باز بود و از سرما قوز كرده بودند و مرتب اين پا و آن پا مي كردند.

گه گاه به سمت جنوب شرقي كه خط آهن ساحل رودخانه را دور مي زد مي نگريستند. آهسته با هم گفتگو مي كردند ، و بي قرار به اين سو و آن سو مي رفتند و همانگونه كه انتظار مي رفت نا مطمئن مي نمودند . فقط يك نفر از آن جمع بود كه به نظر مي رسيد دقيقأ مي داند چرا آنجاست، و پيدا بود كه از ديگران فاصله گرفته است؛ قدم زنان تا انتهاي سكو مي رفت و به سوي در ايستگاه باز مي گشت ، سپس دوباره همان مسير را از سر مي گرفت. چانه اش در يقه بلند پالتويش فرو رفته و شانه هاي ستبرش پيش آمده بود.

گامهايش سنگين و استوار بود. طولي نكشيد كه مرد بلند قامت تكيده اي با موهاي جو گندمي ، كه لباس نظامي رنگ و رو رفته اي به تن داشت ، از گروه جدا شد ، با احترام خاص پيش آمد و چنان گردن كشيد كه پشتش همچون چاقوي نيمه بازي انحنا پيدا كرد. با صداي جيغ واري گفت: « جيم، به گمونم بازم امشب قطار دير برسه . لابد به خاطر مرد ديگري كه ريش خرمائي زبر و انبوهي داشت با دلخوري پاسخ داد : « نمي دانم»

مرد تكيده، خلال پري را كه مي جويد در دهانش جابجا كرد . متفكرانه ادامه داد : « مي گم بعيد كه كسي از شرق با نعش بياد» مرد ديگري با لحن تندي گفت: « نمي دانم» مرد تكيده همانطور كه خلا ل دندانش را به دقت در جيب جليقه اش قرار مي داد با لحن چاپلوسانه جيغ واري ادامه داد: « چه بده كه عضو هيچ دار و دسته اي نبوده. من خودم از تشيع جنازه هاي نظامي خوشم مي ياد. اونا مال آدما اسم و رسم داره.» او هميشه در تشيع جنازه هاي ارتش بزرگ جمهوري با خود پرچم حمل مي كرد.

مرد تنومندي بي آنكه جوابي بدهد، روي پاشنه پا چرخيد و به طرف ايستگاه راه افتاد مرد تكيده دوباره به سوي آن گروه بي قرار بازگشت و با لحن دلسوزانه اي گفت: « طبق معمول ، خط!» درست در همان لحظه صداي ناله وار سوت قطاري از دور به گوش رسيد. روي سكو جنب جوشي در بر گرفت . تعدادي پسر بچه لندوك، كه هم سن و سال نبودند ، ناگهان مانند مار ماهي كه با صداي غرش تندر از جا كنده مي شوند گل آلود پديدار شدند. بعضي از اتاق انتظاري كه در كنار بخاري آن خودشان را گرم مي كردند يا بر روي نيمكت هاي چوبي آن چرت مي زدند خارج شدند، بعضي ديگر هم از زير گاريهاي باروبنه يا داخل واگن هاي سريع السير بيرون خزيدند. دو كودك هم از روي صندلي راننده نعش كشي كه مقابل ايستگاه بود ، پائين پريدند. شانه هاي خميده شان را راست كردند و سرشان را بالا گرفتند.

وقتي سوت سرد و پر طنين همه را فرا خواند ، برقي از حيات زود گذر چشمان بي فروقشان را روشن كرد و همچون شيپور اخطار آنا ن را لرزاند ؛ درست همانگونه كه مردي را كه در آن شب به خانه مي آمد، اغلب در كودكي لرزانده بود. قطار سريع السير در دل شب ، همچون ارابه آتشين از ميان باتلاقهاي شرقي سر بر آورده و در امتداد ساحل رودخانه ، در پاي صفوف طويل درختان تبريزي لرزاني كه قراول چمنزارها بودند، پيچ و تاب خورد . بخار گزيده اي كه به شكل توده هاي كبود بر پهنه آسمان پريده رنگ آويخته بود، كهكشان را خال خال مي كرد . لحظه اي نور تند سرخ چراغهاي قطار بر مسير پوشيده از برف جلوي ايستگاه جاري شد و روي ريلهاي سياه مرطوب درخشيد.

مرد تنومند با آن ريش حنائي ژوليده به سرعت از روي سكو به سوي قطاري كه نزديك مي شد مي رفت و در همان حال كلاهش را از سر بر داشت، گروه پشت سرش مردد بودند ، پرسان به يكديگر نگاه كردند و با دستپاچگي در پي او راه افتادند . قطار توقف كرد و درست همان لحظه در واگن قطار باز شد ، جمعيت به سوي آن شتافت . مرد تكيده اي كه لباس نظامي به تن داشت از سر كنجكاوي سرك كشيد. مأمور قطار در معيت مرد جواني كه پالتو گشاد بلندي به تن و كلاه سفري به سر داشت در آستانه در ظاهر شد. مرد جوان پرسيد: « كسي از دو ستان آقاي مريك اينجا هست؟» گروه روي سكو اين سو و آن سو شدند و مظطربانه هجوم آوردند . فيليپ فلپس بانكدار موقرانه پاسخ داد:« ما آمده ايم جسد را تحويل بگيريم . پدر آقاي مريك بيمار و از كار افتاده است و نتوانست بيايد.» مأمور قطار لنديد« نماينده تان را بفرستيد اينجا و به مأمور كفن و دفن بگوئيد كمك كند.» تابوت را از جعبه زمختش بيرون كشيدند و روي سكو پر از برف گذاشتند . مردم شهر واپس رفتند تا براي آنجا باز كنند و با نگاه كنجكاو به برگ نخلي كه بر روي پارچه سياه تابوت قرار داشت، نيم دايره اي فشرده بر گرد تابوت زدند. كسي حرفي نزد. باربر كنار گاريش منتظر رسيدن چمدانها بود. قطار، سنگين نفس نفس مي زد و آتش كار با چراغ قوه و روغن دان درازش ، چرخهاي قطار را وارسي مي كرد .

جوان بستوني ، يكي از شاگردان پيكر ساز فقيد، كه همراه جسد آمده بود و با درماندگي اطرافش را نگاه مي كرد . به سوي بانكدار كه تنها فرد آن گروه سياهپوش بي قرار قوز كرده بود كه به نظر ميرسيد در خور خطاب باشد رو كرد و مردد پرسيد:« هيچكدام از برادرهاي آقاي مريك اينجا نيست؟» مرد ريش حنائي براي اولين بار قدم پيش نهاد و به گروه پيوست :« نه هنوز نيامده اند، افراد خانواده پراكنده شده اند . جسد را بايد يك راست به خانه ببريم .» خم شد ويكي از دستهاي تابوت را گرفت. وقتي كه مأمور كفن و دفن در نعش كش را چنگ زد و آماده سوار شدن شد ، مهتر با صداي بلند گفت : « تامپسون، از جاده طرف تپه بلند برو ؛ با اسب راحت تر است .» لرد ، وكيل ريش حنائي ، دوباره رو به مرد غريبه كرد و توضيح داد:« ما نمي دانستيم كه كسي هم با او مي آيد يا نه؟ راه درازي است. بهتر است با درشكه برويد .» و به درشكه لكنته تكه اسبي اشاره كرد . اما مرد جوان شق و رق، پاسخ داد:« متشكرم ، اما اگر اشكالي ندارد بهتر است من با نعش كش بروم.» و به مأ مور سوي كفن و دفن رو كرد و گفت:« من با شما مي آيم.» به زحمت خودشان را از درشكه بالا كشيدند و در زير نور ستاره ها راه تپه بلند سفيد را به سوي شهر در پيش گرفتند . چراغهاي دهكده آرام در زير بامهاي كوتاه و پوشيده از برف مي درخشيد و در آن سوي دهكده دشت، از هر طرف سراسر تهي مي نمود ، گويي كه در سكوتي نرم و سفيد فرو رفته بود. هنگامي كه نعش كش در كنا ر پياده رو چوبي ، در مقابل خانه اي بدون رو كار و فرسوده از باد و باران ايستاد ، همان گروه در هم و ناجور كه در ايستگاه بودند ، در حول و حوش حياط كز كرده بودند.

حياط جلويي با تلاقي يخ زده بود و يك جفت الوار به هم چسبيده كه از پياده رو تا دم در امتداد داشت ، پل فكسني مخصوص عابران پياده بود . در حياط روي يك لوله آويخته بود و با اشكال، چار طاق مي شد . استيونيس ، غريبه جوان ، متوجه چيز سياه رنگي شد كه به كوبه در جلوئي بسته شده بود . وقتي تابوت را از نعش كش بيرون كشيدند، صداي دلخراشي از آن بر خاست و از خانه صداي جيغي به گوش رسيد . در جلويي خانه با فشار باز شد و زن بلند قامت و فربهي با سر برهنه به درون برفها دويد و خود را روي تابوت افكند و با شيون گفت:« پسرم، عزيز دلم، بالاخره اينجوري برگشتي پيش من!» استيونس روي برگرداند و چشمان خود را با چندش بيزاري وصف ناپذيري بست. در اين بين ، زن ديگري كه او هم بلند قامت اما پت و پهن و بد قواره بود از خانه بيرون جست و در حالي كه به شدت مي گريست شانه هاي خانم مريك را گرفت و گفت:« بس است، بس است، ديگر مادر ، نبايد اينطوري بي تابي كني !» و وقتي رويش را به سوي بانكدار گرداند ، لحن صدايش به متانتي چاپلوسانه بدل شد:« اتاق پذيرائي آماده است ، آقاي فلپس» بار برها، تابوت بر دوش ، از روي الوارهاي باريك عبورمي كردند و گور كن ، پيشاپيش آنها ، با زير تابوتي ها مي دويد. تابوت را به اتاق بزرگ و سرد متروكي بردند كه بوي نا و لاك الكل مي داد و آن را در زير لامپ جاري مزين به آويزهاي كريستال ، در برابر مجسمه هايي كه راجرز از جان آلدن و پريسيلا ساخته بود و هر كدام حلقه اي گل بر گردن داشتند، قرار دادند.

هنري استيونس با احساس رقت انگيزي به جسد پيكر ساز خيره شد بود و از خود مي پرسيد كه چرا چنين اشتباه دهشتناكي رخ داده و جسد را به مقصد عوضي آورده است . به ظروف نقره ، مبلهاي مخمل كركدار ، لوحه ها ، قاب ها و گلدانهاي چيني منقوش نگاه مي كرد و به دنبال نشانه آشنا بود ، چيزي كه ممكن بود روزي متعلق به هاروي مريك بوده باشد. سرانجام تصوير آويخته كودكي را به دامن اسكاتلندي و موهاي بلند و بر فراز پيانو باز شناخت ، دلش نمي خواست كسي به تابوت نزديك شود. زن مسن تر هق هق كنان گفت :« آقاي تامپسون، در تابوت را برداريد ، بگذاريد صورت پسرم را ببينم .» اين دفعه استپونس ، ترس آلود و تقريبأ ملتمسانه ، به صورت زن كه زير انبوه گيسوان سياه براق، سرخ و متورم شده بود نگريست. بر افروخته نگاهش را به زير انداخت و بار ديگر با اندكي ترديد به زن نگريست .

نوعي قدرت در چهره زن بود ، و حتي نوعي زيبايي سبعانه ، اما سختي روزگار بر آن شيار انداخته بود و از عواطف سخت چنان رنگ گرفته و خشن شده بود كه گويي اندوه هرگز كمترين اثري بر آن نمي نهاند . نوك بيني درازش پهن و برآمده شده بود و چين هاي عميق در دو سوي آن به وجود آمده بود. ابروهاي سياهش تقريبا بهم پيوسته بود، دندانهايش بزرگ و چهار گوش بود و از هم فاصله داشت. همه اتاق را اشباح كرده بود ، مردها محو شده بودند ، انگار مانند تركه هاي چوب در طغيان آب گرفتار آمده باشند . استيونس احساس كرد حتي او هم به كام اين گرداب كشيده شده است.

زن جوان بلند با لا و استخواني با لباس حرير عزا و شانه اي ميان گيسوانش، كه صورتش را به طرز غريبي كشيده تر مي كرد، شق و رق روي كاناپه نشست دستهايش را كه به علت بندهاي بزرگ جلب نظر مي كرد روي دامنش قلاب كرد ، با لبها و چشماني فرو افتاده ، با وقار در انتظار باز شدن در تابوت بود. كنار در، زن دورگه اي، كه معلوم بود كلفت خانه است ، با چهره اي نزار كه به طرز ترحم انگيزي غمگين و آرام مي نمود، محجوب ايستاده بود و آرام اشك مي ريخت . گه گاه گوشه پيشبند چلوارش را تا نزديك چشمهايش بالا مي برد و هق هق لرزان و بلندش را فرو مي خورد . استيونس پيش رفت و در كنارش ايستاد. صداي گامهاي ضعيفي روي پله ها به گوش رسيد و پيرمرد بلند قامت و لاغر ، كه بوي پيپ مي داد ، با موهاي انبوه و ژوليده خاكستري و ريشي كه از توتون به زردي مي زد ، با ترديد وارد شد. آ هسته به سوي تابوت رفت و ايستاد، دستمال كتان آبي رنگي را در ميان دستانش مي غلتاند . از شيون و غم جانكاه زنش آنقدر غمگين و دستپاچه مي نمود كه به هيچ چيز ديگر نمي انديشيد. مرد دست لرزانش را پيش آورد و محجوبانه آرنج زن را نوازش كرد و با صداي لرزاني گفت:« آني عزيز ، بس است ديگر اينقدر گريه نكن.» زن گريه كنان روي گرداند و خود را چنان در آغوش شوهرش افكند كه نزديك بود بيفتد. مرد حتي نگاهي به تابوت نينداخت ، اما التماس كنان و ترسان مثل نگاهاي سگي به شلاق، به زن نگريست. گونه هاي گود افتاده اش سرخ شده بود و از شرم و خجالت مي سوخت . وقتي زن با شتاب از اتاق خارج شد دختر نيز با لبان بهم فشرده و گامهاي بلند در پي مادرش رفت . خدمتكار دزدانه به سوي تابوت رفت ، لحظه اي بر روي آن خم شد و سپس به سوي آشپزخانه رفت و استيونس، وكيل و پدر را به حال خودشان رها كرد. پيرمرد ايستاده بود و مي لرزيد و به چهره پسر مرده اش چشم دوخته بود .

سر شكوهمند پيكر ساز در آن سكوت مرگبار، حتي پر صلابت تر از زمان حياتش به نظر مي رسد. موهاي سياهش روي پيشاني فراخش ريخته بود و صورتش به طرز غريبي دراز مي نمود، اما در آن آرامش خاصي كه معمولا در چهره مردگان ديده مي شود ، وجود نداشت. ابروها آنقدر كشيده شده بود كه شيار عميق در بالاي بيني عقابي اش به وجود آورده بود و چانه جسورانه پيش آمده بود . گويي فشار زندگي چنان سخت و تلخ بوده كه حتي مرگ هم نتوانسته است آن را پاك بزدايد و سيمايش را با آرامشي محض تلطيف سازد . گوئي همچنان چيزي گرانبها و مقدس را پاس مي دارد كه حتي اكنون نيز مي توان آن را از او ربود. لبهاي پيرمرد در زير ريش رنگ باخته مي جنبيدند. شرمگين رو به وكيل كرد و گفت: « فلپس و بقيه براي مراسم ها رو مي آيند ، مگر نه؟ ممنونم جيم، ممنونم.» با مهرباني موهاي سياه پسرش را از روي پيشاني پس زد .« جيم، او پسر خوبي بود، هميشه پسر خوبي بود، عين بچه ها خوش قلب بود . از آنهاي ديگر آرام تر بود. هيچ وقت قدرش را ندانستيم و دركش نكرديم.» اشكهايش آرام بر روي ريشش فرو مي ريخت و بركت پيكر ساز مي چكيد. زنش از بالاي پله ها ناليد:« مارتين، مارتين، بيا اينجا!» مرد بزدلانه گفت : « بله ، آني دارم مي آيم.» روي گرداند و با دودلي لحظه اي درنگ كرد، سپس واگشت و به آرامي موهاي مرده را نوازش كرد و سكندري خوران از اتاق خارج شد.

وكيل گفت:« پيرمرد بيچاره، فكر نمي كردم هنوز اشكي داشته باشد. چشم هايش بايد از مدتها پيش خشك شده باشند. در اين سن و سال هيچ چيز تأثير چنداني روي آدم نمي گذارد.» چيزي در لحن وكيل بود كه موجب مي شد استيونس سر بر دارد . وقتي مادر در اتاق بود ، مرد جوان به كس ديگري توجه نكرده بود، اما حالا از لحظه اي كه نخستين بار نگاهش به چهره گلگون و چشمان بر آمده و خونبار جيم لرد افتاده بود به چيز ناشناخته اي كه دلش را به درد آورده بود پي برد انتظار داشت حتي در اينجا كسي احساس و دركي داشته باشد . مرد مثل ريشش سرخ بود ، با چهره اي متورم و از ريخت افتاده بر اثر ميخوارگي و چشمان آب تبدار صورتش بر تافته بود- مانند كسي كه به سختي خودش را نگه مي دارد- از فرط عصبانيت موهاي ريشش را مي كشيد .استيونس در كنار پنجره نشسته بود و او را مي پائيد كه نور خيره كننده چراغ را كه آويزه هاي آن جرينگ جرينگ مي كرد خشمگينانه پايين مي كشيد. آنگاه با دستها بهم قفل شده اش ايستاد و به چهره استاد خيره شد . نمي توانست بفهمد كه چه رابطه اي ميان ظرف چيني و تكه اي گل دود گرفته سفالگري وجود دارد. از آشپزخانه قيل و قال برخاسته بود ، وقتي در اتاق غذاخوري باز شد، حرفها به وضوح شنيده شد. مادر خدمتكار را به باد ناسزا گرفته بود كه چرا فراموش كرده است سس سالاد مرغ را كه براي مشايعت كنندگان تدارك ديده بودند آماده كند. استيونس تا به حال چنين چيزي نشنيده بود ، لحني گزنده و تكان دهنده و نمايشي كه در قصاوت و سنگدلي نظير نداشت و به همان خشني و بيرحمي كه بيست دقيقه پيش بود. وكيل با بيزاري با اتاق غذاخوري رفت و در آشپزخانه را بست.

هنگامي كه برگشت، گفت:« راكسي بيچاره، حالا نوبت اوست. خانواده مريك سالها پيش او را از نوانخانه آوردند. به گمانم اين موجود مفلوك بيچاره اگر وفاداريش نبود ، خاطراتي تعريف مي كرد كه خون در بدن آدم منجمد مي شد. او همان زن دو رگه اي است كه چند لحظه پيش اينجا ايستاده بود و با گوشه پيش بند اشكهايش را پاك مي كرد . اين پير زن سليطه است، در زاهد نمايي و سنگدلي لنگه ندارد. وقتي هاروي در اين خانه زندگي مي كرد، اين زن زندگي را برايش عين جهنم كرده بود. هاروي از اين بابت خيلي شرمنده بود. من هيچ وقت نتوانستم بفهمم كه چطور طاقت مي آورد.» استيونس آرام گفت: « آدم معركه اي بود ، معركه اما تا امشب نمي دانستم چه آدم معركه اي بوده است.» وكيل با ايما و اشاره، گوئي منظورش چيزي وراي چهار ديواري حايل ميان آنهاست، با صداي بلند گفت:« درست است و باعث شگفتي كه ، به هر حال، آدمي چون هاروي از چنين منجلابي سر بر آورد.» استيونس همچنان كه با يكي از پنجره ها كلنجار مي رفت ، زير لب گفت:« ببينم ميشود كمي هواي اتاق را عوض كرد . هواي اتاق آنقدر خفقان آور است كه دارم كم كم از حال مي روم .» دستگيره پنجره گير كرده بود و بالا نمي رفت. پكر نشست و يقه پيراهنش را باز كرد. وكيل پيش آمد و با ضربه مشت سرخش دستگيره را شل كرد و آن را كمي بالا برد . استيونس از او تشكر كرد.

اما چيز ديگري باعث شد تهوعي كه نيم ساعت پيش اندك اندك تا بيخ گلويش بالا آمده بود ، او را رها كند- احساس اندوه ترك آنجا با آنچه از هارويك مريك بر جاي مانده بود ، آري اكنون ديگر تلخي آرام لبخندي را كه اغلب بر لبان استادش ديده بود خوب در ك مي كرد! به ياد آورد كه يك بار وقتي مريك از ديدار خانواده اش باز گشته بود ، احساس غريبي داشت و با خود طرحي برجسته از پيرزني لاغر و رنگ پريده آورده بود كه نشسته و مشغول دوخت و دوز بود و پسر بچه بازيگوش و چاق و خوش بنيه اي ، كه شلوارش فقط يك بند داشت ، كنار او ايستاده بود و قرار آرام نداشت و ربدشامبر او را مي كشيد تا توجهش را به پروانه اي كه گرفته بود جلب كند. استيونس كه تحت تأثير طرح ظريف و دقيق آن چهره لاغر و خسته قرار گرفته بود ، از او پرسيده بود كه آيا اين طرح مادر اوست و سرخي كمرنگي كه چهره پيكر ساز را گلگون مي كرد ، به خاطر آورد. وكيل با سر واپس رانده و چشمان بسته بر روي صندلي گهواره اي كنار تابوت نشسته بود. استيونس با اشتياق به او نگاه كرد و از چين هاي چانه او به حيرت افتاد. از خود مي پرسيد كه چرا مردي با چهره اي چنين برجسته را در زير انبوهي ريش بي قواره بپوشاند.

ناگهان انگار متوجه نگاه خيره پيكر ساز جوان شده باشد، چشمان خود را گشود. بي درنگ پرسيد:« آدم گوشه گيري بود نه؟ خيلي خجالتي بود عين پسر بچه ها.» استيوس گفت: « بله، همان طور كه مي گوييد، گوشه گير بود . هر چند مردم را خيلي دوست مي داشت، اما از همه كناره مي گرفت. از عواطف تند بدش مي آمد ، فكور بود اعتماد به نفس نداشت ، البته مگر وقتي پاي هنرمندش در ميان بود. درباره آن كاملا اعتماد به نفس داشت . به مردها اعتماد نمي كرد و به زن ها كه ابدأ ، بي آنكه درباره آنها بد بينديشد در واقه مصر بود كه بهترين قضاوت را درباره آنها بكند. اما به نظر مي رسيد كه از كند و كاو مي ترسد.» وكيل با خشونت گفت: « مار گزيده از ريسمان سياه و سفيد مي ترسد.» و چشمانش را بست. استيونس به باز سازي دوران كودكي نكبت بار ادامه داد. تمامي اين كراهت خام و گزنده قسمتي از وجود مردي بود كه ذهنش نگارخانه اي خستگي ناپذير از برداشتهاي زيبا شده بود …#34; ذهني چنان حساس كه حتي سايه برگ لرزان درخت سپيداري بر پهنه ديوار آفتاب گرفته در آن نقش مي بست و تا ابد همانجا مي ماند . بي شك اگر كسي مي توانست كلام سحر آميزي بر نوك انگشتانش داشته باشد، مريك بود. با دست زدن به هر چيز ، مقدس ترين راز آن را بر ملا مي كرد. آن را از دام سحر و افسون مي رهاند و زيبايي ذاتي اش را احيا مي كرد . به محض بر خورد با هر چيزي ، اثري زيبا از تأثيري حسي- نوعي مهر اثيري ، رايحه اي ، آوايي ، رنگي كه از آن خود او بود- به جا مي گذاشت.

استيونس اكنون فاجعه زندگي استادش را درك مي كرد ؛ نه عشق و نه شراب ، آن طور كه ديگران گمان مي كردند ، اما ضربه اي كه پيش تر فرود آمده بود و عميق تر از هر چيز ديگري بر جاي ماند ه بود- رسوايي كه او به بار نياورده بود ، اما ناگزير از آن او بود و از همان ابتداي كودكي در سينه اش پنهان بود. ساعت يازده، زن بلند بالا و باريك با لباس حرير مشكي، ورود مدعوين را اعلام كرد و از آنان خواست كه به سالن غذاخوري بروند . همچنان كه استيونس بر مي خاست، وكيل به خشكي گفت: « شما هم برويد بي شك ، برايتان تجربه خوبي است . همانطور كه براي من بود. من امشب تحمل اين آدمها را ندارم ، بيست سال آزگار تحملشان كرده ام.»

وقتي استيونس در را پشت سرش بست ، واگشت و به سوي وكيل كه در كنار تابوت در زير نور ضعيف چراغ نشسته بود، نگاه انداخت. همان گروه ناشناس كه پيش از اين مقابل در واگن جمع شده بودند، به داخل اتاق غذاخوري سرازير شدند . در پرتو نور چراغ از هم جدا شدند و هر يك جاي گرفتند. كشيش، مردي رنگ پريده و لاغر با موهاي سفت و ريش بزي بور ، كنار ميز كوچكي نشست و انجيلش را بر روي آن گذاشت .

مرد نظامي پشت بخاري نشست و صندليش را با طيب خاطر به ديوار تكيه داد و خلال دندان پرش را از جيب نيم تنه اش در آورد. فلپس و الدر ، دو بانكدار، در گوشه اي پشت ميز غذاخوري جاي گرفتند تا بحثشان را درباره قانون جديد بهره و تأثير آن بر وامهايي كه بابت رهن الوار مي دهند ، دنبال كنند. طولي نكشيد كه مشاور املاك با چهره اي خندان و مزورانه به آنان پيوست. تاجر ذغال سنگ و الوار ، و گله دار رو به روي بخاري نشستند و پايشان را بر روي لبه نيكلي آن گذاشتند. استيونس كتابي از جيبش در آورد و مشغول خواندن شد. در حالي كه اعضاي خانواده آرام گرفته بودند، موضوعات مورد بحث پيرامون او مطالب گوناگون محلي بود . وقتي كاملا معلوم شد كه اعضاي خانواده به خواب رفته اند ، مرد نظامي شانه هايش را بالا انداخت و پاهاي درازش را از هم باز كرد و پاشنه هاي پايش را دور پايه صندلي اش انداخت. با صداي زمختي پرسيد :« فلپس، به گمونم وصيت نامه اي هم تو كار باشد؟» بانكدار با دلخوري لبخند زد و با چاقوي جيبي مرواريد نشاني مشغول چيدن ناخن هايش شد و در جواب گفت:« احتياجي به وصيت نامه نيست ، هست؟»

مرد بي قرار نظامي دوباره روي صندلي جابجا شد ، زانوهايش را به چانه اش نزديك تر كرد و زير لب گفت:« آخه پير مرد مي گويد كه ها رو اين اواخر وضعش خيلي روبراه بوده است.» بانكدار ديگر با صراحت گفت: « حتمأ منظورش اين بوده است كه هاروي اين اواخر از او نخواسته كه مزرعه ديگري هم گرو بگذارد . انگار خودش از پس مخارج تحصيلش بر مي آمده است.» مرد نظامي آهسته خنديد و گفت: « تا جايي كه من يادم است او هميشه سرش تو كتاب بوده.» همگي پوزخندي زدند . كشيش دستمالش را در آورد و با صداي بلند در آن فين كرد . فلپس بانكدار چاقويش را محكم بست و متفكرانه گفت:« افسوس كه پسرهاي پير مرد خوب بار نيامدند. هيچ وقت هواي همديگر را نداشتند . با پولي كه پيرمرد خرج ها رو كرد، مي شد ده- دوازده تا گاوداري راه انداخت. انگار پولش را توي جوي آب ريخته باشد . اگر هارو همينجا مي ماند و همين مختصر را سرو سامان مي داد يا همين گاوداري پيرمرد را جمع وجور مي كرد ، شايد حال و وضعشان حسابي رو به راه بود. اما پيرمرد مجبور شد همه كارها را به مستأجرهايش بسپارد. آنها هم چپ و راست سرشان كلاه گذاشتند.» گله دار وسط حرفش دويد:« هارو عرضه سرمايه گذاري نداشت . ذاتأ آدم زبر و زرنگي نبود . يادت نمي ياد كه قاطرهاي ساندرز را به جاي قاطر هشت ساله خريد؟ همه مي دانستند كه پدر زن ساندرز ، هجده سال پيش آنها را جهيزيه دخترش داده بود و آن قاطر ها ديگر عمرشان را كرده بودند.» همه زير لب خنديدند و مرد نظامي زانويش را با كيف كودكانه اش ماليد.

تاجر ذغال سنگ و الوار به حرف در آمد كه:« هارو به درد هيچ كاري نمي خورد . از كار كردن خوشش نمي آمد. يادم مي آيد بار آخر ، روزي كه مي خواست برگردد ، پيرمرد در طويله به كارگرش كمك مي كرد كه اسب را به گاري ببندد تا هارو را به ايستگاه برساند و كال موتس هم مشغول تعمير حصارها بود، هارو روي پله ايستاد و با آن صداي ظريف زنانه اش داد زد :« كال موتس، كال موتس، چمدانم را طناب پيچ كن.» مرد نظامي به تأييد گفت:« تو اينو ميگي ، اما من هنوز صداي زوزه اش توگوشمه. اون وقتها هم كه ديگه مرد گنده اي شده بود و شلوار بلند مي چوشيد ، مادرش براي اين كه مي ذاشت گاوها وقت برگشتن از چرا مزرعه ذرت رو لگد كنن ، توي انبار با تسمه چرمي شلاقش مي زد. اون يكي از گاوهاي منو از اون جرسي هاي اصيل بهترين گاو شير دهي كه داشتم، سقط كرد و تاوانش افتاد گردن پيرمرد.

هارو ، داشته غروب آفتاب رو ميون باتلاقها تماشا مي كرده كه حيوون فرا مي كنه؛ خودش مي گفت كه غروب آفتاب خيلي معركه بود .» فلپس كه به ريش بزي اش دست مي كشيد ، با لحن سنجيده و آمرانه اي گفت:« اشتباه پيرمرد اين بود كه پسرك را به شرق فرستاد تا به مدرسه برود. همانجا بود كه فكر رفتن به پاريس و اين چرنديات به مغزش خطور كرد . هارو بيش از همه آدم ها نياز داشت تا به يكي از دانشكده هاي بازرگاني درجه يك شهر كانزاس برود.»

كامات در برابر چشمان استيونس شناور بودند. آيا امكان داشت كه اين آدم ها درك نكرده باشند ونخل روي تابوت برايشان هيچ معنا و مفهومي نداشته باشد؟ اگر گه گاه به خاطر هاروي مريك هم از شهر آنها در دنيا ياد نمي شد ، اسم شهرشان تا ابد از نقشه محو مي شد. آنچه را استاد در روز مرگش به او گفته بود به ياد آورد. آن روز كه التهاب ريه ها هرگونه امكان بهبودي را از بين برده بود ، پيكر ساز از شاگردش خواسته بود كه جسدش را به زادگاهش منتقل كند و با لبخند خفيفي گفته بود:« در حالي كه همه دنيا در حال حركت و بهتر شدن است ، زادگاه من جاي دلپذيري براي مردن نيست.» اما انگار آخر و عاقبتمان بايد در همانجايي باشد كه از آن آمده ايم .

مردم شهر مي آيند تا نگاهي به من بيندازند و بعد از آنكه حرف هاشان را زدند، ديگر ترس و واهمه اي از داوري خدا نخواهم داشت!» گاودار اظهار نظر كرد كه :« براي مريك ها چهل سالگي سن وسال زيادي نيست ، آنها معمولا خيلي به زندگي مي چسبند . شايد از خوردن ويسكس كله پا شده.» كشيش با ملايمت گفت:« قوم و خويش مادرش زياد عمر نكردند ، هاروي هم هيچ وقت بنيه و مزاج سالمي نداشت.» كشيش دلش مي خواست باز هم حرف بزند . او معلم درس ديني پسر بود و خيلي به او علاقه داشت، اما حس مي كرد در وضعي نيست كه حرف بزند. پسران خودش هم خوب از آب در نيامده بودند . هنوز يك سالي نمي گذشت كه يكي از پسرهايش در آخرين سفرش با قطار سريع السير به زادگاهش در قمارخانهاي به ضرب گلوله كشته شده بود.

گاودار با لحن موعظه واري گفت :« با وجود اين ، شكي نيست كه هاروي اغلب اوقات دمي به خمره مي زده و مست بازي در مي آورده است.» درست در همين لحظه دري كه به اتاق نشيمن منتهي مي شد ، با صداي بلند غژغژ كرد و همه بي اختيار يكه خوردند ، و وقتي جيم لرد وارد شد ، نفس راحتي كشيدند . چهره سرخ جيم لرد از شدت خشم بر افروخته بود و مرد نظامي وقتي خشم را در چشمان آبي بر آمده و خونبار او ديد ، سرش را پايين انداخت. همه آنها از جيم مي ترسيدند . او آدم ميخواره اي بود اما مي توانست رأي دادگاه را به نفع موكلش تمام كند، طوري كه هيچ كس ديگر در كانزاس غربي از عهده اين كار بر نمي آمد . خيلي ها پيشتر اين كار را امتحان كرده بودند. وكيل به آرامي در را پشت سرش بست و به آن تكيه داد و دست به سينه ايستاد و سرش را كمي مايل كرد . وقتي در دادگاه اين قيافه را به خودش مي گرفت، هميشه گوشها تيز مي شد و معمولا سيلي ازطعنه هاي خانمان بر انداز جاري مي گشت.

با لحني يكنواخت وخشك گفت :« آقايان، قبلا هم شما را ديده ام كه در كنار تابوت پسر هايي نشسته ايد كه در همين شهر به دنيا آمده و بزرگ شده اند و تا آنجا كه به ياد دارم از زندگي پسرانتان چندان راضي نبوديد . بفرمائيد ببينم موضوع چيست؟ چرا جوانهاي آبرومند «سندستي» مثل ميليونرها نادرند؟ ممكن است به نظر يك غريبه هم اينطور باشد ، به هر حال ، در مورد شهر مترقي شما بايد كاسه اي زير نيم كاسه باشد. چرا آدمي مثل روبي ساير، باهوش ترين وكيل جواني كه تا به حال وجود داشته است ، پس از آنكه از دانشگاه به زادگاهش بر مي گشت ، بايد جوانمرگ شود، به مشروب پناه ببرد ، چك جعل كند و دست آخر خودش را با تير بكشد؟ چرا پسر بيل مريت در يكي از ميخانه هاي اوماها از تب نوبه مرد؟ چرا پسر آقاي توماس را در قمارخانه اي با تير كشتند؟ چرا آدمزا جوان آسيابش را به آتش كشيد تا با شركت بيمه در بيفتد؟»

وكيل مكثي كرد، دست هايش را از روي سينه بر داشت و دست مشت كرده اش را آرام روي ميز گذاشت و گفت :« حالا مي گويم چرا . چون شما از وقتي كه آنها شلوارك پوشيدند ، چيزي جز صحبت پول و دغلبازي در گوششان نخوانديد ، براي اينكه مدام به آنها نق زديد ، درست مثل امشب كه نق مي زنيد، دوستانمان، فلپس و الدر را به رخ آن مي كشيد، مثل پدر بزرگهايمان كه جرج واشنگتن و جان آدامز را الگوي خود قرار مي دادند .

اما آن پسراهاي نگون بخت جوان بودند و براي كاري كه شما به آنها محول مي كرديد ، كم تجربه. آنها چطور مي توانستند با هفت خط هايي مثل فليپس و الدر رقابت كنند؟ شما مي خواستيد اين جوانك ها حقه بازي هاي موفقي باشند ، اما آدمهاي نا موفقي از آب در آمدند ؛ فرقش اين است تا به حال فقط يك جوان در اين مرز ميان بر بريت و تمدن سر بر آورده كه تيره بخت نشد. شما از هاروي مريك به خاطر برنده شدن بيشتر متنفر شديد تا جوان هاي ديگري كه زير دنده هاي چرخ له ولورده شدند. فقط خدا مي داند كه چقدر از او متنفربوديد! ورد زبان فلپس اين است كه هروقت اراده كند ، مي تواند همه مان را بخرد و بفروشد ، ولي مي دانست كه هارو ككش هم براي بانك و مزارع او نمي گزد ، و چنين ناسپاسي فلپس را آزرده خاطر مي كند.

همين نمرود پير ، فكر مي كند كه هارو مشروب خور قهاري است، اما اين وصله ها فقط به آدم هايي مثل من و نمرود مي چسبد. برادر الدرمي گويد هارو پول هايي پيرمرد را به باد داد و احترام پدر فرزندي را بجا نياورد. خوب ، همه ما به ياد مي آوريم كه برادر الدر چه جور قسم خورد كه پدر خودش آدم دروغگويي است ؛ و همه ما مي دانيم كه پيرمرد هم از مشاركت با پسرش مثل بره اي كه پشمهايش را چيده باشد ، سرباز زد. اما شايد من دارم كم كم وارد مسائل خصوصي مي شوم، پس بهتر است بروم سر اصل مطلب.»

وكيل لحظه اي مكث كرد. شانه هاي پهنش را بالا برد و ادامه داد :« من و هاروي مريك با هم مدرسه مي رفتيم وهردومان مشتاق بوديم كه يك روز همه تان به ما افتخار كنيد. خيال داشتيم آدمهاي بزرگي باشيم . حتي من، آقايان ، هنوز هم شوخ طبعي ام را پاك از دست نداده ام ، مي خواستم آدم بزرگي باشم. برگشتم اينجا تا وكالت كنم، اما فهميدم كه اصلا نمي خواهيد ادم بزرگي باشم، شما مي خواستيد كه من وكيل زيركي باشم- خوب،بله. رفيق كهنه كارمان مي خواست كه من حقوق بازنشستگي اش را زياد كنم ، چون سوء هاضمه داشت . فلپس نقشه جديدي براي زمينش مي خواست كه مزرعه كوچك بيوه ويلسون در سمت جنوبي زمين خودش بيفتد. الدر خيال داشت ماهي پنج پول وام بدهد وسر پير زنهاي ورمونت شيره بمالد كه با بهره ساليانه شان بابت زمين هاي رهني كه به اندازه بنجا قشان هم ارزش نداشت سرمايه گذاري كنند .

آه شما سخت به من احتياج داشتيد و هنوز هم به كمك من نيازمند. خوب، من برگشتم اينجا و شدم همان دغلكار لعنتي اي كه مي خواستيد. شما تظاهر مي كنيد كه براي من احترام قائليد ، با اين همه سفت و سخت مي ايستيد و هاروي مريك را به لجن مي كشيد ، شما كه نمي توانيد روحش را به كثافت آلوده كنيد. شما مسيحي هاي جلبي هستيد . بارها ديدن نام هاروي در مجلات غربي وادارم كرده است كه سرم را مثل سگ تازيانه خورده اي به زير بيندازم و باز هم بارها دلم مي خواست به او كه دور از اين دنيا و دور از همه اين پلشتي ها ، به آن جايگاه پاك و رفيعي كه براي خودش در نظر گرفته بود ، رسيده بود فكر كنم. اما ماچه؟ ما كه به شيوه مبارزان نوميد يك شهرك دلگير غربي جنگيده ايم ، دروغ نگفته ايم، عرق ريخته ايم، دزديده ايم و نفرت ورزيده ايم . ما چه داريم رو كنيم؟ خودتان خوب مي دانيد كه هاروي مريك غروب آفتاب مردابهاي اين شهر را به تمام دارايي هاي شما نمي بخشد.

من نمي دانم كه حكمت خدا چه بوده است كه چنين نابغه اي بايد از آب هاي نفرت انگيز و متعفن اين شهر سر برآورد. ولي مي خواهم اين مرد بستوني بداند كه اين خزعبلاتي كه امشب در اينجا مي شنود ، تنها ستايشي است كه يك مرد واقعأ بزرگ مي توانسته از جماعت گوش بر و ناكس هفت خطي چون سرمايه داران حي و حاضر سند سيتي داشته باشد . شهري كه خدا به آن رحم كند!»

وكيل همچنان كه از كنار استيونس مي گذشت، دستش را به سوي او دراز كرد و پالتواش را از سراسر بر داشت و پيش از آنكه مرد نظامي فرصت يابد سر خم شده اش را بردارد و به سوي رفقايش گردن بكشد، خانه را ترك كرده بود. روز بعد جيم لرد مست بود و قادر نبود در مراسم تشييع جنازه شركت كند. استيونس دوباره به دفتر كار او سر زد ، اما مجبور شد بدون ديدن او به شرق برود. به دلش برات شده بود كه بازهم خبري از او خواهد شنيد و نشاني خود را روي ميز وكيل گذاشت ، اما حتي اگر لرد آن را مي يافت ، هرگز جوابي به آن نمي داد . چيزي كه هاروي در وجود لرد دوست مي داشت، بايد با تابوت پيكر تراش زير خروارها خاك رفته باشد،چون ديگر هرگز سخني از آن به ميان نيامد و وقتي جيم براي دفاع از يكي از پسرهاي فلپس ، كه به خاطر بريدن الوارهاي دولت به مخمصه افتاده بود، از جاده كنار كوه هاي كلرادو مي گذشت دچار سرماخوردگي شديدي شد و در پي آن در گذشت.

   
راهنماي سايت
كتاب
سفارش كتاب بدون عضويت
پيگيري كتاب بدون عضويت
پيش از مرگ بايد خواند
مقالات
گزارشات
جان کلام
نقد و ادبيات
تاريخ سينما
شاهنامه خوانی
داستان های کوتاه
امثال و ادبيات كهن
افسانه ها و فرهنگ توده
آی کتاب پلی است بین پدیدآورندگان
کتاب و خوانندگان آثارشان
پیگیری و سفارش تلفنی
77605503
77635308