جستجو براي:  در 
صفحه کلید فارسی
پ 1 2 3 4 5 6 7 8 9 0 Back Space
ض ص ث ق ف غ ع ه خ ح ج چ
ش س ي ب ل ا ت ن م ك گ
ظ ط ز ر ذ د ء و . , ژ
       جستجوی پیشرفته کتاب
  24/08/1398
نویسندگان   ناشران   بانک کتاب   فروشگاه
 

 
مدیریت مقالات > داستان كوتاه

يك داستان فكاهي آمريكايي
گروه: داستان كوتاه
نویسنده: ياروسلاو هاشك

« نه دوست جوان من» آقاي ويليامز بانكدار پاهايش را روي يك صندلي دراز كرده بود به مرد جواني كه روبروي او صندلي كلوب نشسته بود گفت: « نه آقاي شاوين دقيق به حرفهاي من گوش كنيد و توجه كنيد تا چيزي ياد بگيريد . شما مي خواهيد با دختر من ، لوتي ازدواج كنيد ، يعني مي خواهيد داماد من شويد . به اين ترتيب اميد واريد كه پول دار بشويد . چند دقيقه قبل شما به سئوال من در مورد اين كه آيا سرمايه اي داريد جواب داديد كه فقير هستيد و سرمايه شما فقط بالغ بر دويست دلار است .»

آقاي ويليامز پاها را روي ميز كه جلوي مبل او بود گذاشت و ادامه داد: « شما ادعا مي كنيد كه من هم يك روزي فقير بوده ام و حتي اين دويست دلار را هم نداشته ام ، من حرف شما را رد نمي كنم، اما به شما مي گوييم كه من در سن شما پول زيادي جمع كرده بودم ، البته به اين دليل كه من عقل معاش داشتم و شما فاقد آن هستيد . مي بينم كه در صندلي اتاق به اين طرف و آن طرف وول مي خوريد . ناراحت نشويد . به شما تذكر مي دهم كه من يك نوكر سياه پوست قلچماق دارم. خوب گوش كنيد و از آن چه مي گوييم چيزي ياد بگيريد : در 16 سالگي من به نبراسكا پيش عمويم رفتم، براي اينكه پول در بياورم عمويم را راضي كردم كه سياه پوستي را بايد لنچ مي شد در ملك خودش دار بزند. قرار شد سياه پوست توي ملك عموي من دار زده شود. هر كس مي خواست توي مراسم شركت كند بايد وروديه اي مي پرداخت ، چرا كه ما آن محل را نرده كشيده بوديم . من پولهاي وروديه را از مردم گرفتم و بعد از دار زدن سياه پوسته پول را برداشتم و همان شب فرار كردم.

سياه پوستي كه دار زده بودند ، براي من خوشبختي آورد . با آن پول يك زمين در شمال خريدم و شروع كردم به شايعه پراكني كه من در هنگام كندن زمين يك جايي طلا پيدا كرده ام و بعد از اين شايعه زمين را به سود خوبي فروختم و پولش را سرمايه گذاري كردم. اين چيز چنان مهمي نيست كه بخواهم توضيح بدهم . اما كمي بعد، يكي از كساني كه سرش كلاه رفته بود به طرف من تير اندازي كرد . تيري كه به استخوانهاي دست راستم خورد باعث شد تا من دوهزار دلار دريافت كنم. بعد از اينكه سلامتي خود را به دست آوردم ، با همه پولهايم سهام يك جمعيت خيريه مذهبي را خريدم كه هدفشان ساختن كليسا در منطقه سرخپوست ها بود. ما در آن وقت هر يك از قبض هاي كمك اين جمعيت را به صد دلار فروختيم ، اما حتي يك كليسا هم نساختيم.

جمعيت مجبور شد خودش را ورشكسته اعلام كند، يك هفته قبل از آن، من با راهنمايي هايي ، سهام خودم در جمعيت را با پوست گاو عوض كردم كه قيمتش در حال بالا رفتن بود. من شروع كردم به تجارت با پوست گاو اين كار برايم پول زيادي به همراه آورد، چرا كه من فقط در مقابل پول نقد جنس مي فروختم ولي خريد هايم همه نسيه بود. همه ثروتم را به بانكي در كانادا سپردم و اعلام ور شكستي كردم، مرا به زندان بردند و در طي محاكمه در دادگاه چنان در هم بر هم حرف زدم كه پزشك قانوني مرا ديوانه تشخيص داد و دادگاه مجبور شد مرا آزاد كند. پيش از آن ، از تماشاچيان دادگاه پول جمع كردم، اين پول براي سفر به كانادا، جايي كه پول هايم را قبلا به بانك سپرده بودم كافي بود، به آن جا رفتم و پول را برداشتم. بعد دختر آقاي هاملستيو ، مأ مور دارايي بروكلين را فريب دادم و با خود به سانفرانسيسكو بردم و به اين ترتيب او مجبور شد با ازدواج دخترش با من رضايت بدهد، زيرا من تهديدش كردم كه آن قدر با دخترش در سانفرانسيسكو مي مانم تا روزنامه ها اين خبر داغ را چاپ كنند كه دخترش مادر فرزند يك نامشروع شده است. مي بينيد آقاي شاوين من اينطور بودم ، ولي شما بر عكس قبلا در زندگيتان هيچ كاري نكرده ايد كه آدم بتواند بگويد آدم عاقلي هستيد.

شما مي گوييد زندگي دختر مرا وقتي كه در يك پيك نيك با قايق نزديك بود در دريا غرق شود نجات داديد . خوب اين كار خوبي است؛ اما علنا هيچ ارزشي ندارد ، چون همانطور كه خودتان مي گوييد براي اين كار يك جفت كفش نوتان كاملا از بين رفته ، اما اين كه شما عاشق دخترم شده ايد، من نمي توانم اين طوري تقاص پس بدهم كه پدر زن مردي بشوم كه هيچ عقل معاش ندارد. مي بينم كه شما دوباره در جاي خودتان وول خورديد، به شما دستور مي دهم كه آرام باشيد و به سئوالهاي من جواب بدهيد . آيا شما تا بحال هيچ جرم و جنايتي كرده ايد؟ نه. پول و ثروتي داريد؟ نه. مي خواهيد با دختر من ازدواج كنيد؟ بله. دختر من هم شما را دوست دارد؟ بله. حالا آخرين سئوال ، چقدر پول دارد؟ چهل و شش دلار. خوب من با شما بيشتر از نيم ساعت حرف زدم، تقاضا كرديد كه در مورد يك مسئله مالي به شما توصيه هايي بكنم ، دست مزد من سي دلار مي شود ، دقيقه اي يك دلار. « اجازه بدهيد آقاي ويليامز» مرد چنان اعتراض كرد. « يعني چه اجازه بدهيد. » آقاي ويليامز با لبخند حرف او را قطع كرد و به ساعت نگاهي انداخت « شد سي و يك دلار، يك دقيقه ديگر هم گذشت.»

وقتي آقاي شاوين تعجب زده پول در خواست شده را پرداخت آقاي ويليامز با مهرباني گفت:« و حالا اجازه بدهيد كه به شما بگويم ، فورأ خانه مرا ترك كنيد و گرنه مجبور مي شوم شما را بيرون كنم .» « پس دخترتان چي » مرد جوان دم در به خودش جرأت داد و اين سئوال را پرسيد. « من دخترم را به يك احمق نمي دهم .» آقاي ويليامز خيلي آرام اين را گفت و بعد ادامه داد .« خانه مرا ترك كنيد ، در غير اين صورت از قورت دادن دندانهايتان لذت خواهيد برد.» « مي توانست داماد خوبي باشد . آقاي ويليامز و قتي آقاي شاوين رفته بود رو به دخترش كرد و عقيده خود را ابراز كرد و وقتي آقاي شاوين دور شد گفت: « عزيز دلت يك پسر فوق العاده احمق است كه هيچ وقت آدم لايقي نخواهد شد.» « كمترين اميدي نيست كه شوهر من بشود ؟» دوشيزه لوتي از پدرش پرسيد: « تحت اين شرايط ،نه» آقاي ويليامز قاطعانه جواب داد .« تا وقتي سر عقل نيايد كمترين اميدي نبايد داشته باشد». بعد آقاي ويليامز براي دخترش تعريف كرد، چگونه آن سياه پوست را در املاك عمويش به دار آويخته است و تمامي آن چيزهايي را كه به آقاي شاوين گفته بود نيز تعريف كرد و بعد اضافه كرد .« من چيزهاي خيلي باارزشي به او ياد دادم». روز بعد آقاي ويليامز براي بستن يك قرارداد تجاري به سفر رفت. وقتي بعد از يك هفته برگشت ، نامه زيرا را روي ميز تحرير پيدا كرد: آقاي محترم از شما بارها و بارها به خاطر مشاوره تان براي يك مسئله مالي كه يك هفته پيش به من داديد تشكر مي كنم. مثال شما به حدي مرا هيجان زده كرد ، كه در غياب شما با دخترتان به كانادا رفته ام و از گاو صندوقتان تمامي موجودي پول نقد و اوراق بهادارتان را هم همراه برده ام. شاوين شما

در زير آن نوشته بود: پدر گرامي از لطفت ممنونم و در عين حال بايد به اطلاعت برسانم كه، ما نتوانستيم كليد گاو صندوق را پيدا كنيم ، بنا براين مجبور شديم آن را با نيترو گلسيرين منفجر كنيم.

لوتي تو 1904

   
راهنماي سايت
كتاب
سفارش كتاب بدون عضويت
پيگيري كتاب بدون عضويت
پيش از مرگ بايد خواند
مقالات
گزارشات
جان کلام
نقد و ادبيات
تاريخ سينما
شاهنامه خوانی
داستان های کوتاه
امثال و ادبيات كهن
افسانه ها و فرهنگ توده
آی کتاب پلی است بین پدیدآورندگان
کتاب و خوانندگان آثارشان
پیگیری و سفارش تلفنی
77605503
77635308