جستجو براي:  در 
صفحه کلید فارسی
پ 1 2 3 4 5 6 7 8 9 0 Back Space
ض ص ث ق ف غ ع ه خ ح ج چ
ش س ي ب ل ا ت ن م ك گ
ظ ط ز ر ذ د ء و . , ژ
       جستجوی پیشرفته کتاب
  01/07/1397
نویسندگان   ناشران   بانک کتاب   فروشگاه
 

 
مدیریت مقالات > داستان كوتاه

بازگشت
گروه: داستان كوتاه
نویسنده: نينا گلستاني

خفه كرد اينقدر زنگ خونه رو زد. شلوارمو پوشيدم و رفتم جلوي در ، بازم اخطاريه براي بابا. پرتشون كردم روي ميز وسط اتاق.بلوزمو پوشيدم ، كتري رو گذاشتم روي گاز. تا ساعت دوازده داشتم تو روزنامه ها دنبال كار مي گشتم.صداي تلفن اومد. سينا بود آدرس يه آژانس و داد گفت شايد برادرش يه كارايي بتونه برام بكنه.حاضر شدم.

يه شخصي نگه داشت.يه مسافتي رو رفتيم بايد سوار يه ماشن ديگه مي شدم.عقب نشستم از تو جيبم پول در آوردم و دادم راننده. آدرس آژانس و بهش دادم گفت مي خواي كار كني؟ گفتم آره." چرا شخصي كار نمي كني؟ " ماشين ندارم " پس آشناست" گفتم مي شه گفت " گواهينامه كه داري؟ " رانندگي بلدم. راننده خنديد "خيلي وقت بيكاري؟ " گفتم آره، بغل دستيم گفت نمي زارن، آژانس و مي گم.

راننده گفت آشناست بغل دستيم گفت پس چتو يكهو ؟ مي شد زودتر بري سر كار، نه؟ چقدر فوضولن، آخه مي خواستم استراحت كنم. راننده از تو آينه به بغل دستيم نگاه كرد مي خواست بهش بفهمونه كه يارو يه چيزيش هست.فكر كرد من نگاهشو نديدم اما مطمئنم بغل دستيم منظورشو نگرفت! مثل دخمه بود. تو كوچه پس كوچه هاي تاريك بدتر از كوچه ي خونه ي ما بود.سينا و داداششو ديدم.

با سرعت رفتم طرفشون گفتم اينجاست؟ سينا گفت انتظار داشتي شمال شهر تو يه آژانس با كلاس كار كني؟ اونم بدون گواهينامه؟ اونم بدون ماشين؟ اونم با سابقه اي كه تو داري؟ گفتم خفه شو ديگه. داداشش گفت بدون مجوز. گفتم فهميدم، غير اين بود جاي تعجب داشت.سعيد جلو رفت، سينا منو گرفت و آروم در گوشم گفت معنيش اين نيست كه هر غلطي خواستي بكني ها! با هم رفتيم تو. توش تميز بود.

صاحبش به ظاهر آدم خوبي به نظر مي اومد به من مثل دوستام و آشناهام نگاه نكرد مثلاً به دستم نگاه نكرد آخه اولين برخورد همه اينه، فكر مي كنن دستمو بريدن! سعيد آقا رو معرفي كرد، شاه چراغي و بعد منو. نمي دونستم سعيد همه چي رو بهش گفته يا نه. پرسيد چند سال زندان بودي؟ فهميدم همه چي رو نگفته. به سينا و سعيد نگاه كردم خنديدم و گفتم كلاً ؟ سينا به من چپ چپ نگاه كرد سريع خندم و جمع كردم، چهار سال... فكر كنم. سعيد گفت همش به يه جرم بودا ! شاه چراغي سرشو تكون داد، گفته بودين.

چند لحظه سكوت بود گفتم حقوقش؟ سعيد به من نگاه كرد. چيه ؟ انگار جرم كردم پرسيدم . مگه يه آدمي مثل من نبايد برا كاري كه مي كنه پول بگيره؟ سينا گفت مي خواين ماه اول رو پول ندين اونوقت اگه كارش خوب بود از ماه بعد حقوق بدين.از در زير زمين اومدم بيرون.

سينا دنبالم اومد، بازم چيه؟ گفتم مثل اينكه آدم كشتم؟! سينا گفت نمي دونستم روحيت اينقدر حساس شده! گفتم خودم مي گردم يه كاري جور مي كنم. از كوچه هاي تنگ كه فقط جاي يه ماشين بود در اومدم رفتم خونه. وقتي نبودم بابا اومده بود خونه از چند تا هزاري كه روي ميز گذاشته بود فهميدم.

   
راهنماي سايت
كتاب
سفارش كتاب بدون عضويت
پيگيري كتاب بدون عضويت
پيش از مرگ بايد خواند
مقالات
گزارشات
جان کلام
نقد و ادبيات
تاريخ سينما
شاهنامه خوانی
داستان های کوتاه
امثال و ادبيات كهن
افسانه ها و فرهنگ توده
آی کتاب پلی است بین پدیدآورندگان
کتاب و خوانندگان آثارشان

پیگیری و سفارش تلفنی
88398811
88318734