جستجو براي:  در 
صفحه کلید فارسی
پ 1 2 3 4 5 6 7 8 9 0 Back Space
ض ص ث ق ف غ ع ه خ ح ج چ
ش س ي ب ل ا ت ن م ك گ
ظ ط ز ر ذ د ء و . , ژ
       جستجوی پیشرفته کتاب
  11/07/1401
نویسندگان   ناشران   بانک کتاب   فروشگاه
 
 
مدیریت مقالات > افسانه ها و فرهنگ توده

بموني و اسكندر
گروه: افسانه ها و فرهنگ توده

يكي بود يكي نبود غيرازخداهيچكس نبود .
زن و شوهري بودند كه از داشتن فرزند بي نصيب بودند وفقط آرزو داشتند كه خدا به آنها بچه اي بدهد. اين زن وشوهربه درگاه خدا نذر كردند كه اگر داراي فرزندي شدند نهري از روغن و نهري از شيره راه بيندازند تا مردم هر قدر كه مي خواهند از آن بردارند . اين آرزو برآورده شد و خداوند دختري به آن زن وشوهرداد كه اسمش را « بموني » گذاشتند .
زن و شوهرهم همانطوريكه نذر كرده بودند نهر شيره و روغن را راه انداختند . مردم هر چه مي خواستند روغن و شيره بردند تا اينكه پيرزني از همه دورتر آمد و برسر نهر روغن نشست و ته مانده روغن ها را در ظرفي جمع كرد . از قضا بموني كه همان دختر باشد انارش را كه با آن بازي مي كرد از دستش ليز خورد وتوي ظرف پيرزن بي طالع افتاد و روغن هايش به زمين ريخت . پيرزن از اين پيش آمد رنجيد و رو به دخترك كرد و گفت :« من نفرينت نمي كنم اما اميدوارم كه گرفتار اسكندر بشي » دخترك نمي دانست اسكندر كيست و اصلا چيست از همان دم كه اين حرف از دهان پيرزن بيرون آمد شروع كرد به گريه و زاري كه :« يالله من اسكندر ميخوام » پدر دختر كه طاقت ديدن اشكهاي يگانه بچه اش را نداشت به زنش گفت :« كوله بار مرا ببند و مقداري آب و نون برام بذار تا من براي پيدا كردن اسكندر روانه بشم » زن كوله بار را آماده كرد .
فرداي آن روز پيرمرد روانه راه شد . سه روز و سه شب راه افتاد تا به قصر اسكندررسيد وبه غلام هاي اسكندر گفت :« اجازه بدهيد تا پيش اسكندر بروم » غلام ها گفتند :« چه مي خواهي ؟ هر چه مي خواهي بگو تا به تو بدهيم و احتياجي نيست پيش اسكندر بروي » پيرمرد گفت :« مشكل من فقط به دست اسكندر حل ميشه » يكي ازغلامها پيش اسكندر رفت و اجازه ملاقات براي پيرمرد گرفت . اسكندر دستور داد پيرمرد را پيش اوبردند .
پيرمرد قصه خود را گفت كه چگونه نذر كردم وداراي فرزندي شدم و حالا دخترم از من ترا مي خواهد . اسكندر وقتي حرفهاي پيرمرد را شنيد حوله اي به پيرمرد داد و گفت :« وقتي به خانه ات رسيدي يك روز چهارشنبه حوله را تو آب تر كن و اونو تو درگاه حياط فشار بده تا آبش آنجا بريزه بعد خونه ات ميشه يك قصر بلند ، اون وقت هوا طوفاني ميشه و وقتي صداي رعد و برق بلند شد دخترت را حاضر كن تا او را پيش من بياورند . اما مواظب باش كسي از اين ماجرا باخبر نشه » وقتي پيرمرد به خانه اش رسيد قصه را براي زنش تعريف كرد .
ازبخت بد همان دم كه درحال تعريف كردن ماجرا بود دختر مرد ماهيگيري كه در همسايگي شان زندگي مي كرد از پشت در حرفهاي پيرمرد را شنيد و در وقت خالي بودن خانه شان حوله را دزديد و آنچه را كه از زبان پيرمرد شنيده بود عمل كرد و همانطوري كه اسكندر گفته بود صداي رعد و برق بلند شد و طوفاني سرگرفت و دخترك ماهيگير را به جاي بموني دختر پيرمرد برداشتند و بردند .
بموني كه ديد به جاي او دخترماهيگير را بردند با گريه و شيون به دنبال آنها رفت . آنقدر رفت و رفت تا در ميان بيابان گرگي او را خورد و فقط يك دستش كه النگوي طلايي در آن مي درخشيد در زيرخاك باقي ماند . يك روز كه اسكندر به شكار رفت گذارش به همان بيابان افتاد از دور درخشيدن چيزي به نظرش آمد . وقتي به آن رسيد دست قشنگي را ديد كه النگويي به آن مي درخشيد . بي اختيار از آن دست خوشش آمد و آن را به قصرش آورد .
يك روز زن اسكندر كه همان دخترماهيگير باشد دست را پيدا كرد و شناخت كه دست همان دختري است كه مي بايست زن اسكندر ميشد . دست را توي نهر آب انداخت . آب دست را برد به كنار نهر و در آنجا به شكل درخت كناري شد پرازماروعقرب كه هيچكس نمي توانست از ميوه آن بخورد مگر اسكندر كه بي اذيت و آزار جانوران ، روي درخت مي رفت و ميوه ميخورد . زن اسكندر وقتي از اين ماجرا باخبر شد دستور داد به نوكرهاش، درخت را كندند و به آب انداختند . باز آب ، درخت را برد به كنار يك خشكي شبيه به يك جزيره و از همان درخت ، سرتاسر جزيره پر شد از درخت هاي رنگارنگ ميوه و باز فقط اسكندر بود كه مي توانست از آنها بخورد .

باز زن بدجنس به مردم گفت :« هرچه مي خواهند از ميوه هاي رنگارنگ بردارند » مردم هر چه مي خواستند و مي توانستند با خودشان بردند . فقط ماند همان پيرزني كه روزي به بموني دختر پيرمرد گفت بود :« اميدوارم كه گرفتار اسكندر بشي » پيرزن همه جا را نگاه كرد چيزي كه خوردني باشد ، نديد داشت نااميد ميشد كه چشمش افتاد به تنها خربزه اي كه باقي مانده بود .
خربزه را برداشت و خواست با چاقو آن را دو تكه كند ناگهان خربزه به صدا درآمد كه :« دست نگهدار و به من دست نزن » پيرزن متعجب ماندكه چه كند ؟ خربزه دوباره به صدا درآمد كه :« آهسته و به دقت خربزه را نصف كن » پيرزن خربزه را نصف كرد ناگهان چشمش به دختر مقبولي افتاد كه از روشني و نور صورتش اطراف روشن شد .
پيرزن دوباره دو نصف خربزه را بهم گذاشت و آن را برداشت و به خانه اش كه دور از مردم بود برد . دختر باز از آن بيرون آمد . مردم كه از روشنائي بي سابقه اي را از دور توي خانه پيرزن ديدند به آنجا آمدند كه :« اين همه روشنائي چيه ؟» دخترك از پيش به پيرزن گفته بود از بود و نبود من دراينجا حرفي به كسي نزني . پيرزن هم گفت :« شايد اشتباه كرديد من چيزي تو خونه ندارم » مردم هم خواه ناخوه رفتند .
دخترك را تو تاپوگذاشت وفقط انگشت دخترك از تاپو بيرون ماند . تا خانه پيرزن را روشن كند . بازمردم به خانه پيرزن آمدند كه :« بايد راستشو بگي و گرنه پوست از سرت مي كنيم » پيرزن پيش دختر رفت و گفت :« من چه بايد بكنم ؟ چه جوابي بدهم ؟ » دختر به پيرزن گفت :« به آنها بگو به اسكندر پيغام بدهند كه دستور بده از در خانه تا قصرش را فرش بيندازند و دو دست لباس عالي و نو بفرستد اينجا تا از اين راز باخبر بشيد »
همانطور كه دختر گفته بود به اسكندر گفتند واز در خانه پيرزن تا قصراسكندر را فرش انداختند در حالي كه دوطرف فرش ها دهل زن ها و تار و تنبك زنها مشغول بزن و بكوب بودند. دختر با آن خوشگلي و مقبولي كه داشت بيرون آمد وازميان مردمي كه متعجب ايستاده بودند به قصر اسكندر رسيدوآنجامشغول به كار شد . كار او كوزوله پاك كردن بود . هر وقت كه زن ها و دخترهاي كوزوله پاك كن دور هم مي نشستند و مشغول كار ميشدند هر كدام يكي يك قصه مي گفت تا نوبت رسيد به بموني .
وقتي از او خواستند تا قصه اي بگويد او گفت :« به يك شرط براي شما قصه ميگم كه تموم درهاي قصر را ببنديد و اسكندر و زنش با سه تا پسرهاشان هم به قصه من گوش بدهند » اسكندر با زن و بچه هايش آمدند نشستند و تمام درهاي قصر را هم بستند تا دختر قصه اي را كه ميخواست بگويد .
دختر داستان زندگي خودش را به جاي قصه شروع كرد به گفتن . زن اسكندر كه همان دختر ماهيگير باشد و به همين جهت چند بار خواست سرو صدا راه بيندازد تا دخترك نتواند قصه اش را بگويد . براي اين كار بچه هاش را نيشگون مي گرفت ولي اسكندر دستور داد كه كسي حق ندارد سرو صدا كند يا ازجايش جم بخورد . خلاصه قصه دخترك به آخر رسيد و حقيقت براي اسكندر معلوم شد كه اين دختر همام دختري است كه زماني پدرش به قصر او آمده بود ومي خواست كه او كمكش بكند .
اسكندر كه خيلي خشمگين شده بود زن و بچه هاش را توي حصيري پيچيد و آنها را آتش زد و به دستوراو پدر ومادر دختر راكه از غم دوري دخترشان كور شده بودند پيدا كردند و آنها هم با پيدا شدن دخترشان بينا شدند و به قصر آمدند پيش دخترشان كه زن اسكندر شده بود و سالهاي سال به خوشي و سعادت زندگي كردند .

تاپو = خمره بزرگ گلي كه در آن برنج و گندم و اين قبيل چيزها مي ريزند
كوزوله = قوزه پنبه درخت كنار = درخت سدر

 
   
راهنماي سايت
كتاب
مقالات
پيش از مرگ بايد خواند
گزارشات
جان کلام
نقد و ادبيات
تاريخ سينما
شاهنامه خوانی
داستان های کوتاه
امثال و ادبيات كهن
افسانه ها و فرهنگ توده
آی کتاب پلی است بین پدیدآورندگان
کتاب و خوانندگان آثارشان
پیگیری و سفارش تلفنی
88140837