جستجو براي:  در 
صفحه کلید فارسی
پ 1 2 3 4 5 6 7 8 9 0 Back Space
ض ص ث ق ف غ ع ه خ ح ج چ
ش س ي ب ل ا ت ن م ك گ
ظ ط ز ر ذ د ء و . , ژ
       جستجوی پیشرفته کتاب
  11/07/1401
نویسندگان   ناشران   بانک کتاب   فروشگاه
 
 
مدیریت مقالات > افسانه ها و فرهنگ توده

زبان خروس
گروه: افسانه ها و فرهنگ توده

در روزگاران قديم مردي بود كه هرگز دروغ نمي گفت و نديم حضرت سليمان بود و يك عمر به راستي و درستي در دستگاه حضرت سليمان كار كرده بود و پير شده بود و خاطرش خيلي عزيز بود . يك روز حضرت سليمان به او گفت :« براي قدرشناسي از خوبيهاي تو مي خ
واهم يك خوبي در حق تو بكنم ولي بايد چيزي از من بخواهي . تا فردا فكر كن و يك خواهش از من بكن تا تو را به يكي از آرزوهايت برسانم ؟» پيرمرد پرسيد : چگونه خواهشي باشد ؟ سليمان گفت : براي كسي ديگر ضرري نداشته باشد هرچه مي خواهد باشد .
اين پيرمرد از مال دنيا بي نياز بود و همه چيز داشت . زندگي راحت و خانه و خانواده و باغ و مزرعه . در مزرعه اش حيوانات بسياري جمع كرده بود از گاو وگوسفند و پرندگان و خودش هم پرورش حيوانات و كارهاي زراعي را دوست مي داشت . هروقت بي كار بود به مزرعه مي رفت و به كار دهقاني مي پرداخت و از تماشاي حيوانات و صداهاي عجيب و غريب آنها خوشش مي آمد . يك روز هم پيش خود فكر كرده بود كه اي كاش زبان اينها را مي فهميدم و مي دانستم كه وقتي صدا مي كنند چه مي گويند و از زندگي چه مي فهمند و درباره ديگران چه فكر ميكنند .
يك روزاين هوس را كرده بود و وقتي حضرت سليمان به او گفت خواهشي از من بكن به ياد هوسش افتاد . شب قدري فكر كرد و ديد از هيچ چيز ديگر اينقدر خوشحال نمي شود كه زبان حيوانات را بداند . فردا صبح وقتي حضرت سليمان از او جواب خواست گفت : -« اگر مي خواهيد در حق من عنايتي و لطفي بفرماييد آرزوي من اين است كه زبان حيوانات را بدانم . ديگر هيچ چيز نمي خواهم و از مرحمت شما همه چيز دارم .»
حضرت سليمان گفت :« آرزوي عجيبي داري ، آيا خيال مي كني اين كار برايت فايده اي دارد ؟» پيرمرد گفت :« من در فكر فايده اش نيستم ، دلم اين طور مي خواهد ، براي كسي هم ضرري ندارد ، مي خواهم ببينم اين حيوانات شب و روز چه مي گويند كه اينقدر صدا مي كنند .» حضرت سليمان گفت :« من هم از خدا اين حاجت را خواسته بودم و خدا به من آموخت ولي زبان حيوانات از اسرار است و جز دوستان خاص خدا كسي بلد نيست . آياممكن نيست از اين هوس بگذري و يك خواهش ديگر بكني ؟»
پيرمرد گفت :« نه هيچ چيز ديگر نمي خواهم ، من كه توقعي از شما نداشتم خودتان فرموديد . حالا هم اختيار با شماست من همين يك آرزو را دارم .» سليمان گفت :« بسيار خوب ، قولي است كه داده ايم ولي اين موضوع خيلي مهم است و من بايد با جبرئيل مشورت كنم و نتيجه را فردا خبر مي دهم .» حضرت سليمان آرزوي پيرمرد راستگو را به جبرئيل گفت و جبرئيل رفت و برگشت و گفت :« بايد اين راز مخفي بماند ولي خداوند ، يگانه دعاي آدمهاي خوب را مستجاب مي كند و تا وقتي كه كسي ديگر از آن آزرده نشود مي تواند از دانستن زبان حيوانات استفاده كند . »
حضرت سليمان خوشحال شد و فكركرد با اين ترتيب جلو ضررش گرفته شد و اگر مايه آزار كسي بشود موضوع تمام مي شود ولي خداوند در پنهان داشتن اين رازشرطي قرار نداده و اين مرد هم هرگز دروغ نمي گويد و اگر يك روز چيزي از حيوانات بفهمد و كسي از او بپرسد راز فاش مي شود ، پس بهتراست او را بترسانم كه هرگز اين راز را فاش نكند .

حضرت سليمان پيرمرد را حاضر كرد و گفت :« دعاي تو مستجاب شد اما دو تا شرط دارد : اول اينكه از اين بابت هيچ اذيتي و آزاري به كسي نرسد و اگر برسد دعا باطل مي شود .» پيرمرد گفت : قبول دارم . سليمان گفت :« شرط ديگرش اين است كه جز خودت هيچ كس نبايد اين موضوع را بفهمد و اگر كسي بفهمد ... ، بله ، اگر كسي بفهمد همان روز براي جانت خطر دارد ، حالا خودت مي داني .» پيرمرد گفت : اين را هم قبول دارم .
حضرت سليمان گفت :« بسيار خوب ، برو و هر صدايي را كه بشنوي مي داني . در بارگاه هم ديگر كاري نداري و مي تواني به كار دهقاني خودت سرگرم باشي ، برو و راحت باش .»
مرد راستگوآمد به مزرعه اش و به صداي حيوانات گوش داد و ديد راستي راستي همه را مي فهمد : اين يكي به آن يكي نصيحت مي كند ، آن يكي با اين يكي دعوا مي كند ، خروس اذان مي گويد ، كبوتر نماز مي خواند ، گاوها و خرها و گوسفندها هر يكي با ديگران حرف مي زنند و درباره همه چيز اظهار عقيده مي كنند و او همه را مي شنود و مي فهمد .
پيرمرد خيلي خوشحال شد و از اين كه دعايش مستجاب شده بود شكر خدا را بجا آورد و بعد از آن خود را خيلي خوشبخت مي ديد . صبح تا شب در ايوان مي نشست و ازهرحيواني يكي دو تا نزديك ايوان نگاه مي داشت و از فهميدن زبان آنها كيفي و حالي و لذتي داشت كه نگو و نپرس .
اين بود و يك روزظهر مرد دهقان نشسته بود و كتاب حكمت سليمان را مي خواند و يك گاو و يك خر هم پاي ايوان لميده بودند و داشتند با هم حرف مي زدند .
اين گاو وخرهرروزبا هم كار مي كردند . شاگردهاي مزرعه آنها را به صحرا مي بردند و مي آوردند و آنها با هم بار مي بردند و به نوبت زمين خيش مي كردند و آسياب را مي گرداندند و چرخ روغن گيري را مي چرخاندند وموقع خرمن كوبي هم هر دو را به چرخ خرمن كوبي مي بستند . ولي آن روز در صحرا با هم دعوا كرده بودند و با هم بد شده بودند و وقتي ظهر آمده بودند گفتگو داشتند .
خربه گاو گفت :« حالا كه اين طور شد بلايي بر سرت بياورم كه خودت حظ كني .» گاو گفت :« هيچ كاري هم نمي تواني بكني ، مثلاً چكار ميتواني بكني ؟» خرگفت :« از اين ساعت ديگر از جاي خودم تكان نمي خورم و هيچ كمكي نمي كنم ، بگذار ببرند اينقدر تنهايي ازت بكشند كه دنده هايت نرم شود .» گاو گفت :« خيال كردي! اينقدر چوب برسرت بزنند كه چهارتا دست و پا هم قرض كني و دنبال كار بدوي .»
خرگفت :« حالا مي بيني ، كتك مي خورم و تكان نمي خورم ، آخر خسته مي شوند و ولم مي كنند .» گاو گفت :« بسيار خوب . اين من و اين هم تو ، هستيم و مي بينيم .» خرگفت :« مي بينيم ، حالا تماشا كن .» در اين وقت كارگران مزرعه آمدند كه گاو و خر را به كار ببرند .گاو براي رفتن آماده شد ولي خر افتاده بود و بر نمي خاست . شاگردها آمدند و هرچه كوشش كردند خرازجايش تكان نخورد . درخاك مي غلطيد و كتك مي خورد وعرعرمي كرد و بلند نمي شد . هي مي گفت : نمي آيم ... نمي آيم ...
وقتي خواستند گاو را بيرون ببرند خر به اوگفت :« حالا برو اينقدر كار كن تا جانت به لبت برسد .» گاو گفت :« حالا صبر كن ، مي بيني كه چطور تو را هم مي آورند .» خرگفت :« اگر تكه تكه ام بكنند از جايم جم نمي خورم » و هرقدر هم او را زدند از جايش جم نخورد . دهقان كتك خوردن خر را ديد و دلش سوخت . به شاگردش گفت :« ولش كن ، شايد حالش خوب نيست بگذار بخوابد .» خررا آسوده گذاشتند و رفتند و غروب گاو را خسته و كوفته آوردند . مرد راستگو در ايوان نشسته بود و كتاب مي خواند . زنش هم جلو آينه خود ش را تماشا مي كرد .
وقتي گاو وارد شد به خرگفت :« امروز بدجنسي كردي ولي از مكافات عمل بترس ، فردا به تو مي فهمانم .» خرگفت :« عجالتاً امروز دق دلم را از تو گرفتم ، تا فردا هم خدا بزرگ است ، امروز ظهر صاحب ماهم از من طرفداري كرد ، او هم تنبل پسند است !» مرد دهقان از شنيدن اين حرف خنده اش گرفت و به صداي بلند خنديد . زنش در آينه ديد كه شوهرش او را نگاه مي كند و مي خندد . از مرد پرسيد :« به من مي خنديدي ؟» مرد گفت :« نه » زن گفت :« پس به چه مي خندي ، اينجا كه چيز خنده داري نبود .» مرد جوابي نداد .
مرد گفت :« بابا ، خنده من مال جاي ديگربود .» زن گفت :« مال كجا بود ؟» مرد گفت :« هيچي ، بيخود خنده ام گرفته بود .» زن گفت :« نه، تو هيچوقت بيخود نمي خندي ، حتماً يك عيبي در من هست كه مرا مسخره كردي .» مردگفت :« نه والله ، اين خنده اصلاً به تو ربطي نداشت ، من در فكر تو نبودم ، داشتم يك فكري مي كردم خنده ام گرفت .» زن گفت :« داشتي چه فكر مي كردي ؟» مرد گفت :« عجب گرفتار شدم ، بابا يك خنده كه اينقدر كشمكش ندارد .»
زن گفت :« اگر راستش را بگويي كشمكش ندارد ولي وقتي راستش را نمي گويي دارد . مگر من چه عيبي دارم كه به من مي خندي و نمي گويي كه خودم را اصلاح كنم .» مردگفت :« لا اله الا الله ، عجب گير افتاديم بابا ، به خدا ، به پيغمبر ، به جان همان سليمان پيغمبر كه خنده من مربوط به تو نبود .» زن گفت :« پس مربوط به چه بود كه من نبايد بفهمم ، خدايا چقدر من در اين خانه بدبختم كه نبايد بفهمم خنده شوهرم مربوط به چه بود !»
زن شروع كرد به گريه كردن و قسم خورد كه :« اگر راستش را نگويي ديگر در اين خانه نمي مانم . قهر مي كنم و مي روم به خانه پدرم ، مگر من غريبه هستم كه نبايد علت خنده تو را بدانم ، من هميشه سعي كرده ام كه همه كارهايم خوب باشد و هرگز دروغ نگفته ام و هرگز بي اجازه دست به سياهي و سفيدي نزده ام . حالا پس از چندين و چند سال تازه مرا مسخره مي كني و مي خندي و علتش را هم نمي گويي ؟ ديگر طاقتم تمام شد ، ديگر حوصله ام سررفت ، به خدا اگر راستش را نگويي مي روم پيش برادرم شكايت مي كنم ، مي روم به خويشانم هرچه نبايد بگويم مي گويم ، ما مسخره كسي نيستيم ، تا حالا هيچ كس خانواده ما را مسخره نكرده ، ما از خانواده سليمان پيغمبريم . هيچ كس حق ندارد به ما بخندد .
مرد گفت :« من ديگر به عقلم نمي رسد كه چه بگويم . مي دانم كه خنده من مربوط به تو نبود و از تو هيچ گله اي ندارم و هيچ عيبي هم نداري و علت خنده ام را هم نمي توانم بگويم ، ضرر دارد و خطر دارد .» زن گفت :« به به ، ضرر دارد و خطر دارد ! پس رفتن من ضرر ندارد و خطر ندارد ؟ حالا كه اين طور شد من هم رفتم .»
زن برخاست كه قهركند ، مرد گفت :« اختيار با شماست .» زن بيشتر به شك افتاد و با خود گفت حتماً به من مي خندد ، مي خواهد مرا تحقير كند وگرنه نمي گذاشت بروم . اوقاتش تلخ شد و گفت :« نه ، اينطور نمي شود . حتماً بايد بگويي كه من چه عيبي دارم و اگر نگويي مي روم پيش حضرت سليمان وميگويم كه مرا مسخره مي كني و هرچه بايد بگويم مي گويم .» و اين زن از خانواده اي شريف بود وبا حضرت سليمان هم خويشي داشت . مرد ديد عجيب مصيبتي درست شده . از طرفي نمي تواند علت خنده اش را بگويد و بايد اين راز را مخفي نگهدارد و از طرف ديگر زنش ، زندگي اش ، آسايش و آرامش خانواده اش بهم مي خورد .
زن هم حق دارد ولي خودش هم جانش در خطر است ، اگر راز را بگويد عمرش به آخر مي رسد و اگر نگويد و زن شكايت پيش حضرت سليمان ببرد آبرويش مي رود و تازه حضرت سليمان هم نمي خواهد اين راز فاش شود و زن هم دست بردار نيست . از طرفي هم او هرگز در عمرش دروغ نگفته و دلش مي خواهد يك دروغ بسازد و دست از نام نيك خودش بردارد و پيش وجدان خودش شرمنده باشد .
دركار خودش درمانده بود و با خود گفت :« پير شدم و عمرم به آخر رسيد بگذاردراين آخرعمري هم راست بگويم واگرهم جانم در خطر باشد عيبي ندارد ، من كه ديگر آرزويي ندارم ، هرچه مي شود بشود .» اين بود كه به زن گفت :« بسيار خوب ، من حاضرم راستش را بگويم ولي بدان كه خنده من مربوط به تو نبود و فاش كردن رازآن هم براي جان من خطر دارد . حالا اگرراضي هستي بگويم .» زن گفت :« اين خوشمزه گي ها را بينداز دور، هيچوقت راست گفتن براي جان كسي خطر ندارد . تا حالا كدام پيغمبري گفته است كسي دروغ بگويد و راست نگويد ، تو مي خواهي مرا بترساني ، تازه اگر دروغ هم بگويي من مي فهمم ، من از خانواده سليمانم و راست و دروغ را مي شناسم . همان طور كه مي دانم تا حالا هيچ وقت دروغ نگفته اي .»

مردگفت :« بسيار خوب ، حالا هم دروغ نخواهم گفت و جانم را برسر راستگويي خواهم گذاشت .» زن گفت :« جانت هيچ عيبي نمي كند ، من مي دانم كه هيچ كس از راستگويي ضرر نمي كند .» مرد گفت :« خيلي خوب ، ولي خواهشي مي كنم حالا كه اين طور است سه روز به من مهلت بدهي تا بگويم كه خنده ام مال چه بود .»
زن گفت :« حالا شد . سه روز مهلت مي دهم ، ولي بعد از آن ديگر هيچ چيز را جز حرف راست قبول نمي كنم .» مرد گفت :« باشد » وازاين وضع پريشان شد . با خودش گفت :« عجب كاري كردم و عجب آرزويي از خدا خواستم . مرد حسابي ، نانت نبود ، آبت نبود ، زبان حيوانات ياد گرفتنت چه بود .» مرد خيلي غمگين شد و در ظرف آن سه روز كارهاي زندگيش را مرتب كرد و به هركس سفارشهايش را كرد و وصيت نامه اش را هم نوشت و با خود گفت :« هيچ كس هميشه در اين دنيا نمي ماند ، منهم ديگر خيلي پير شده ام و عيبي ندارد ، بگذار تا دم آخر راستگو باشم .»
دوروز مهلت گذشت و روز سوم مرد دهقان غمناك شد و ناراحت در ايوان نشسته بود و گوشش مي داد . خروگاو و كبوتر و خرگوش و گوسفند و حيوانات ديگر هم پاي ايوان بودند و همه از اين پيشامد غمگين بودند .
دراين وقت چندتا مرغ از باغچه آمدند پاي ايوان و در دنبال آنها خروس هم خوشحال و شادمان سرسيرد و وقتي پاي ايوان رسيد بال هايش را بهم زد و گردنش را دراز كرد و با يك قوقولي قوي دراز و كشيده آوازي خواند و بعد به مرغها حمله كرد و جيغ و دادي به راه انداخت .
حيواناتي كه حاضر بودند خروس را سرزنش كردند و گفتند :« مگر نمي بيني كه صاحب ما با اين حرفهايي كه پيش آمده اوقاتش تلخ است و در فكر رفتن است . آن وقت حالا توهم آمده اي اينجا بازي مي كني ؟ انصاف هم خوب چيزي است ، بيچاره مرد دهقان را نگاه كن كه چطور در كار خودش درمانده است .»
مرد دهقان وقتي اين را شنيد دلش به حال خودش سوخت و به گريه افتاد و فكر كرد كه چقدر من بدبختم كه حيوانات هم برايم غصه مي خورند . زنش حاضر بود و پرسيد :« چرا گريه مي كني ؟» دهقان گفت :« اين گريه هم مربوط به همان خنده است . حالا برخيز دنبال كارت ، امروز عصر روز وعده ماست وهمه چيز را مي فهمي .»
خروس يكبار ديگر آوازش را خواند وپرو بالش را بهم زد و شروع كرد با مرغها كشتي گرفتن . خر و گاو، خروس را ملامت كردند و گفتند :« عجب خروس بدي هستي ، بيچاره صاحب ما دارد گريه مي كند وتوادا اصول در مي آوري ؟» خروس جواب داد :« صاحب ما تقصير از خودش است ، خودش ضعيف است ، خودش بي عرضه است كه مي نشيند و از دست زنش گريه مي كند ، هيچ هم بيچاره نيست فقط بدبخت است . خوب بود از روز اول درست جواب بدهد . زن هم نمي توانست از او شكايت كند كه چرا در خانه خودش خنده كرده است و من كه خروسم و با چند مرغ سر مي كنم بهتر از اين زندگي را بلدم آن وقت اين مرد نمي تواند يك زن را نگاه دارد . اگر من بودم از همان روز خنده تركه درخت را دستم مي گرفتم و به او مي گفتم كه به هيچ كس مربوط نيست دلم مي خواهد بخندم . بعد هم مي گفتم خوشحالم كه همسري به اين خوبي دارم . يكي به نعل مي زدم يكي به ميخ مي زدم و تمام مي شد و دروغ هم نگفته بودم . اگر اين مرد از روزاول بي عرضگي نكرده بود حالا مجبور نبود گريه كند . مردي كه حرف زدنش را بلد نيست و از زنش مي ترسد همان بهتر كه غصه بخورد .
اما من كه مرغها را با كتك نگهداري مي كنم چرا بايد غمگين باشم ؟» مرد دهقان حرفهاي خروس را شنيد و با خود گفت :« حق با خروس است ، من نبايد از يك خروس كمتر باشم . چرا بايد بترسم و چرا بايد خود را به خطر بيندازم . اين تركه درخت است و يك حرف تلخ و يك حرف شيرين و كار درست مي شود .» با اين فكر خوشحال شد و دستور داد بسياري كنجد و ارزن پيش خروس و مرغها ريختند و آرام در جاي خود نشست .
نزديك غروب زنش آمد و گفت :« حالا مهلت سه روزه تمام شد ، حالا بگو كه چرا خنديدي و چرا گريه كردي ؟» مرد دهقان ازجاي خود برخاست و گفت :« بله ، مهلت تمام شد ، ولي زندگي تمام نشد . من آن روز خنديدم چون كه خنده ام گرفته بود امروز هم گريه كردم چون كه گريه ام گرفته بود و به هيچ كس هم مربوط نيست . هركاري هم مي خواهي بكن .»
زن گفت :« كار ديگري ندارم ولي حرفي دارم به حضرت سليمان بزنم .» مرد با تركه اي كه در دست داشت به بازوي زن زد و گفت :« پس حالا كه شكايت مي كني از اين تركه شكايت كن ، شكايت از خنده خيلي كم است ؟» زن اين كار تعجب كرد و گفت :« اين چه رفتاري بود ؟ تو تا حالا اين طور نبودي ؟» مرد گفت :« مي خواستم بهانه اي داشته باشي وگرنه يك خنده اينقدر كشمكش نداشت . خنده مال خوشحالي است آن روز هم از ديدن روي تو خوشحال بودم .
امروز هم از سختگيري تو ناراحت بودم ، درباره گريه و خنده هم هيچ حرف ديگري نمي زنم ، اگر تو هم بخندي يا گريه كني ايراد نمي گيرم . آدم كه نبايد ازهرچيز كوچكي براي خودش غم وغصه بتراشد.» زن جواب داد :« راست مي گويي ، من شكايت كردم شكايتي هم ندارم حالا كه اين طور است چه بهتر كه هميشه خوشحال باشم و بخندم .» هردو خنديدند . بچه ها هم كه تازه سر رسيده بودند خنديدند . ولي بعد هرچه مرد دهقان گوش داد ديگر زبان حيوانات را نفهميد . تعجب كرد و رفت از حضرت سليمان علت آن را پرسيد .
حضرت سليمان داستان را شنيد و گفت :« درست است ، ولي ما دو تا شرط داشتيم ، يادت هست ؟» مرد راستگو گفت :« يادم است ، اول اينكه راز را فاش نكنم ومن فاش نكردم .» سليمان گفت :« فاش نكردي و جانت را نجات دادي ، خوب ، بعد ؟» مرد راستگو گفت :« شرط ديگر هم اين بود كه كسي از اين موضوع آزرده نشود .» سليمان گفت :« … و با آن تركه كه به بازوي زنت زدي يك نفر را آزرده شد و دعا باطل شد .»
مرد گفت :« اي واي ، عجب ، من اين كار را از زبان خروس ياد گرفتم .» حضرت سليمان گفت :« اما زندگي آدمها با زندگي خروس فرق دارد !»

   
راهنماي سايت
كتاب
مقالات
پيش از مرگ بايد خواند
گزارشات
جان کلام
نقد و ادبيات
تاريخ سينما
شاهنامه خوانی
داستان های کوتاه
امثال و ادبيات كهن
افسانه ها و فرهنگ توده
آی کتاب پلی است بین پدیدآورندگان
کتاب و خوانندگان آثارشان
پیگیری و سفارش تلفنی
88140837