جستجو براي:  در 
صفحه کلید فارسی
پ 1 2 3 4 5 6 7 8 9 0 Back Space
ض ص ث ق ف غ ع ه خ ح ج چ
ش س ي ب ل ا ت ن م ك گ
ظ ط ز ر ذ د ء و . , ژ
       جستجوی پیشرفته کتاب
  01/09/1398
نویسندگان   ناشران   بانک کتاب   فروشگاه
 

 
مدیریت مقالات > افسانه ها و فرهنگ توده

قبا سنگي
گروه: افسانه ها و فرهنگ توده

يكي بيد يكي نبيد غير از خدا هيچكس نبيد. يه روزي يه مردي بيد راهزن بيد، يه زن و سه تا دختر داشت. يه روزي ميخواست برود سر راه دزدي كند، يكي گفت برام چي چي بيار، يك گفت برام آلانگو بيار، يكي گفت برام دستبند بيار فقط دختر كوچيكيه گفت هرچي خدا داد بيار. مرد رفت و رفت بعد نشست سر راه. پادشاه آمد از آنجا برود گفت اي مرد تو چكاره اي؟ مرد گفت مه قبا ميدوزم. پادشاه گفت چه قبائي؟ مرد گفت قبا سنگي. پادشاه گفت سنگا قبا ميكني؟
مرد گفت ها. مرد ديد كو پادشاه يه تخته سنگ گنده داد كولش و گفت خوب حالا كو تو قبا سنگي ميدوزي اين تخته سنگا ببر برام يه قبا سنگي بدوز. مرد غصه دار آمد خانه سنگا كه روي كولش بود پرت كرد پاچاه و آمد نشست.
دخترها و زن ريختن ديرش. زن گفت چي برام آوردي؟ مرد گفت اي دست به دلم نزن پادشاه به مه گفت تو چكاره اي؟ دروغي گفتم قبا سنگي ميدوزم يه تخته سنگ داد كولم گفت ببر قبا سنگي بدوز. زن گفت وش خبرت بياد گفتم برام چي چي اوردس. دختره آمد گفت بابا چي برام آوردي؟ مرد گفت اي بابا پادشاه آمد گفت چكاره اي؟ گفتم قبا سنگي ميدوزم بعد يه تخته سنگ دادس كولم گفت بره قبا سنگي بدوز. دختر گفت وش مرده ات ميآمد گفتم حالا برام دستبند آورده. اون يكي آمد باز همينجور دختر كوچيكي آمد گفت بابا چتس؟ گفت اي بابا اونا كو عاقل بيدن و مامات بيد چي چي گفت؟ تو چي چي ميگوي؟ دختر گفت حالا بگو.
مرد گفت هيچي پادشاه گفت چكاره اي؟ گفتم قبا سنگي ميدوزم يه تخته سنگم داد گفت برام يه قبا سنگي بدوز حالا نيم دونم چكار كنم؟ سه روز هم مهلت گرفتم. دختر گفت اي بابا غصه نخور وخ بره بگو مه قبا سنگي ميدوزم ولي رسمون ريگي ميخواد تو ريگا بتاب و رسمون كن بده به مه، مه كو خودم رسمون ندارم، بلدم قبا را بلدم؟ تا رسمون نباشد كو نيمشد بدوزي تو رسمون ريگي درست كن تا مه ببرم قبا سنگي برات بدوزم. مرد گفت آفرين از اين دختر.
مرد و خساد و آمد و سلام كرد، روز سيوم بيد. گفت اي قبله عالم په شما رسمون درست كرديد؟ پادشاه گفت چه رسموني؟ مرد گفت خوب قبا سنگي رسمون ريگي ميخواد شما ريگا رسمون كنيد تا مه ببرم قباشا بدوزم. پادشاه گفت چطوري ريگ، رسمون ميشد؟ مرد گفت همينجور كه قبا سنگي ميشد بدوزي، رسمونم ريگي ميخواد. مه برا هر كس دوختم خودش رسمون ريگيم دادس حالا اگر تو رسمون ريگي ندي، مه كو بلد نيم رسمونشا دست كنم.

پادشاه به يك چيزهائي پي برد پيش خودش گفت كو اين رازن بيدس اين يكي ميخواست منا مجاب كند. خوب پادشاه آخه عاقلس. پادشاه آمد و خوشحال شد به مرد گفت كو خيله خوب بره مرد. همچي كو رفت پادشاه به يكي از غلامانش گفت وخ عقبش بره ببين كجا ميرد؟ چي چي ميگد؟ غلام، وقت كو رفت ديد كو مرد خوشحال رفت خانه.
دختر كوچيكه آمد گفت بابا چطور شد؟ مرد گفت هيچي بابا رفتم و به پادشاه گفتم قبا سنگي رسمون ريگي ميخواد. پادشاه گفت چطوري ميشد ريگا بتابي رسمون بشد؟ گفتم همينجور كومه قبا سنگي ميدوزم صحبش بايد رسمون ريگي بدد بعد مرد گفت بابا آفرين به تو دختر. اون مادر و خواهرهايت آمدند به مه چقدر چيز گفتند تو برام اين را نمائيا كردي اگر هزار سال تو نيم گفتي كومه بلد نبيدم بروم جواب بدهم و حالا سرم بالاي نيزه بيد. دختر گفت خوب بابا الحمدالله كو اين بخير گذشت.
غلام اين حرفها را گوش كرد و آمد براي پادشاه تعريف كرد. پادشاه گفت آفرين، بر اين دختر! دستور داد يه مرغي پختند و يه پشقابيم جواهرات كردند داد به همين غلامه گفت ببر بگو انعام است براي دخترت، دختر كوچيكيت. غلام، توي راه كو ميآمد يه چنگ از جواهرات ورداشت ريخت توي جيبش يه باليوم از مرغ كند خورد. آمد خانه مرد سلام كرد و گفت پادشاه اينا برادون دادس. دختر كوچيكيه بسته را گرفت باز كرد ديد يه بالي از مرغه خوردس يه چنگيوم از جواهرات ورداشتس.
دختر گفت خوب خيلي ممنون به پادشاه بگو چنگ ريزون، چنگش نباشد، باله ريزون بالش نباشد. خوب اين غلامه هم نيم فهميد كو اين چي ميگد.
رفت و به پادشاه گفت اي قبله عالم همون دختر كوچيكي كو اون حرف را به پدرش زد گفت بره بش بگو چنگ ريزون چنگش نباشد باله ريزون بالش نباشد. پادشاه گفت مي تو بال مرغ را خوردي توي راه كو رفتي؟ غلام گفت نه. پادشاه گفت خوب يه چنگم كو از جواهرات ورداشتي. غلام گفت نه، پادشاه دس هشت به جيبش ديد بله كار، كار اوست گفت عجب دختريه.
پادشاه رونه كرد و همون دختر كوچيكي را خواستگاري كرد و عروسي كرد. نشستن به خوش گذروني كردنشون.

   
راهنماي سايت
كتاب
سفارش كتاب بدون عضويت
پيگيري كتاب بدون عضويت
پيش از مرگ بايد خواند
مقالات
گزارشات
جان کلام
نقد و ادبيات
تاريخ سينما
شاهنامه خوانی
داستان های کوتاه
امثال و ادبيات كهن
افسانه ها و فرهنگ توده
آی کتاب پلی است بین پدیدآورندگان
کتاب و خوانندگان آثارشان
پیگیری و سفارش تلفنی
77605503
77635308