جستجو براي:  در 
صفحه کلید فارسی
پ 1 2 3 4 5 6 7 8 9 0 Back Space
ض ص ث ق ف غ ع ه خ ح ج چ
ش س ي ب ل ا ت ن م ك گ
ظ ط ز ر ذ د ء و . , ژ
       جستجوی پیشرفته کتاب
  31/06/1398
نویسندگان   ناشران   بانک کتاب   فروشگاه
 

 
مدیریت مقالات > افسانه ها و فرهنگ توده

دزد زيرك
گروه: افسانه ها و فرهنگ توده

يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچ كس نبود. روزگار قديم يك دزد بسيار زيركي بود كه تمام اهالي شهر از دستش به تنگ آمده بودند. اين دزد زيرك روزي با رفيقش رفتند به خزانه پادشاه براي دزدي. بالاي پشت بام خزانه سوراخي داشت، دزد زيرك دو دست رفيقش را گرفت و او را از سوراخ داخل خزانه آويزان كرد. چند نفر مأموري كه داخل خزانه بودند فوري پاي او را گرفتند و كشيدند. دزد زيرك از بالاي بام با شمشير سر رفيقش را از گردن جدا كرد و سر را برداشت فرار كرد رفت به خانه شان.
مأموران پادشاه هم جنازه بي سر رفيق دزد را از خزانه بيرون بردند، بعد به شاه خبر دادند كه يك جنازه بي سر از سوراخ بام خزانه به داخل افتاده است كه شناخته نشده و نميدانيم چكار كنيم؟ پادشاه دستور داد كه جنازه را ببريد سر راه بگذاريد هر كس كه آمد بر سر جنازه گريه كرد او را دستگير كنيد و بياوريد پيش من. مأموران هم جنازه را بر سر راه نهادند. حالا برگرديم به خانه دزد ببينيم چكار ميكند وقتي دزد به خانه برگشت خبر كشته شدن رفيقش را براي زن رفيقش تعريف كرد. زن رفيقش گفت من بايد بروم سر جنازه شوهرم گريه كنم. دزد زيرك گفت اگر تو بروي بر سر جنازه شوهرت گريه كني مأموران ميفهمند و ترا ميگيرند.
زن گفت نه، بايد من بروم بر سر جنازه شوهرم گريه كنم تا دلم خالي شود. دزد گفت حالا كه ميخواهي بروي پس يك كاسه آش كن ببر و همين كه نزديك جنازه رسيدي كاسه را بزن زمين بعد بنشين گريه كن اونوقت اگر مأموران پرسيدند چرا گريه ميكني تو بگو براي كاسه و آش خودم گريه ميكنم، اگر گفتند عوض كاسه ات يك سكه ديگر به تو ميدهيم بگو نه، من كاسه و آش خودم را ميخواهم.
زن هم دستور او را بكار برد با يك كاسه آش به طرف جنازه شوهرش براه افتاد وقتي كه نزديك جنازه رسيد فوري كاسه را به زمين زد و بنا كرد به گريه كردن. مأموران شاه كه آنجا بودند گفتند اينكه ديگر گريه ندارد ما عوض كاسه و آش تو يك كاسه ديگر به تو ميدهيم. زن گفت نه، بايد همان كاسه و آش خودم باشد.
مأموران كه ديدند زن هيچ كاسه اي را به غير كاسه خودش قبول نميكند او را به حال خودش گذاشتند و رفتند. زن نشست آنقدر گريه كرد تا خسته شد بعد به خانه اش برگشت. تا غروب مأموران مراقب بودند ديدند كه كسي نيامد بر سر جنازه گريه كند خبر به پادشاه دادند كه كسي بر سر جنازه نيامد. پادشاه هم دستور داد تا جنازه را ببرند دفن كنند. روز بعد از طرف پادشاه فرمان رسيد كه امروز بايد يك كار ديگري بكنيم شايد آن دزد پيدا شود دستور داد در تمام شهر سكه طلا ريختند و در هر قدم يك مأمور ايستاد تا هر كس كه كمر خم كرد بدانند او دزد است. مأموران همانطور در هر قدم ايستاده بودند تا ببينند كي خم ميشود.
همان دزد زيرك پيش خود فكري كرد بعد يك جفت گيوه پوشيد زير گيوه را ترفه ( قره قروت ) ماليد و رفت توي شهر بنا كرد به قدم زدن از اين طرف ميرفت به آن طرف از آن طرف ميآمد به اين طرف موقعي كه زير گيوه هايش پر از سكه ميشد از شهر بيرون ميرفت و سكه هائي كه زير گيوه اش چسبيده بود مي كند در جيب خود مي نهاد باز ميرفت توي شهر بنا به قدم زدن ميكرد. خلاصه تا غروب تمام سكه هاي طلا را جمع كرد و به خانه اش برگشت. مأموران تعجب كرده بودند.
كسي از صبح تا غروب كمر خم نكرده پس چرا تمام سكه ها نيست به پادشاه خبر بردند كه از صبح تا غروب كسي خم نشده اما همه سكه ها به خودي خود تمام شده است. بعد پادشاه فرمان داد چهل تا شتر با بار جواهر را توي كوچه ها ول كنند شايد از اين راه بشود دزد را پيدا كرد. روز بعد به دستور پادشاه چهل تا شتر بار جواهر را توي شهر رها كردند. دزد زيرك يك شتر را گرفت برد به خانه فوري شتر را كشت طوري ترتيب كارها را داد كه هيچ كسي متوجه او نشد. غروب كه شد سي و نه شتر برگشتند ولي يكي گم شده بود، مأموران هر چه گشتند شتر را پيدا نكردند. به پادشاه خبر دادند يك شتر گم شده است، پادشاه دستور داد فردا صبح چند نفر پير زال را به خانه هاي مردم بفرستند شايد برگه اي پيدا كنند.

روز بعد چند نفر پير زال مأمور اين كار شدند. در تمام خانه هاي مردم رفتند و طلب گوشت شتر كردند. يكي از پير زالها رفت به خانه همان دزد در زد، مادر دزد در را باز كرد، پير زال گفت ننه جان كمي گوشت شتر نداري به من بدهي؟ چند روز است كه پسرم مريض است طبيب گفته اگر گوشت شتر بخورد خوب ميشود. مادر دزد كه قضيه را نميدانست كمي گوشت شتر به پير زال داد، پير زال گوشت را گرفت با خوشحالي داشت از خانه بيرون مي رفت كه دزد زيرك سر رسيد تا پير زال را ديد گفت ننه جان كجا بودي؟ پير زال گفت آمده بودم كمي گوشت شتر از اين پير زن بگيرم براي پسرم كه مريض است. دزد گفت كو ببينم؟ پير زال گوشت را به او نشان داد.
دزد وقتي اين گوشت را ديد گفت اين چيه؟ كي به تو داده؟ مگر زعفران است بيا يك دست شتر به تو بدهم ببر. پير زال اين حرف را شنيد به طمع افتاد دنبال دزد راه افتاد دزد فوري پير زال را داخل خانه برد و او را كشت و يك دستش را جدا كرد و بعد او در گودالي كه داخل خانه بود انداخت. غروب كه شد همه پير زالها برگشتند مأموران ديدند كه يكي از پيرزالها نيست به پادشاه خبر دادند كه يك پير زال برنگشته است. پادشاه دستور داد براي دخترش بيرون از شهر چادر بزنند و دخترش بيرون از شهر منزل كند بلكه بتواند اين دزد زيرك زبردست را پيدا كند.
همان شب اول كه براي دختر پادشاه بيرون شهر چادر زدند همان دزد براي دزدي كردن به چادر دختر پادشاه رفت. اين دفعه دزد زيرك تنها نبود يك مشك آب و دست پير زال را هم همراهش آورده بود خلاصه در آن شب دختر پادشاه دزد را گرفت كه صبح او را به حضور پدرش ببرند. دزد كمي نشست و بلند شد دختر پادشاه جلوش را گرفت گفت كجا ميروي؟ دزد گفت ميروم دستشويي كنم. دختر شاه گفت داخل چادر بنشين ادرار كن.
دزد گفت ميترسي كه من فرار كنم نترس بگير اين هم دستم نگهدار تا من بيرون ادرار كنم بعد دست پير زال را كه به مشك بسته بود داد به دست دختر پادشاه و خود بيرون نشست و با سوزن مشك را سوراخ كرد و خود فرار كرد رفت. آبي كه از سوراخ مشك ميرفت صدا ميكرد دختر پادشاه كه خيال ميكرد دزد است دارد ادرارا ميكند دست پير زال را محكم در دست گرفته بود منتظر بود كه دزد ادرار كند يك مدتي طول كشيد دختر پادشاه ديد كه نه هيچ خبري نيست همان طور صداي شرشر آب ميآيد صدا زد چقدر ادرار داري من خسته شدم دست پير زال را كشيد يك دفعه با حيرت ديد كه دست با مشك آب داخل چادر افتاد در اين وقت بود كه تازه دختر پادشاه فهميد كه دزد باز هم با زرنگي خود فرار كرده صبح كه شد باز به پادشاه خبر دادند كه دزد را ديشب گرفتند اما او با زرنگي و زبردستي خود فرار كرده رفته است.
پادشاه با شنيدن اين خبر قسم خورد كه دزد هر كس است اگر خود را معرفي كند به او جايزه خواهم داد دختر خود را هم به او ميدهم. دزد وقتي اين را شنيد خود را معرفي كرد پادشاه هم به عهد خود وفا كرد و دختر خود را به او داد و هفت شبانه روز جشن گرفتند.

   
راهنماي سايت
كتاب
سفارش كتاب بدون عضويت
پيگيري كتاب بدون عضويت
پيش از مرگ بايد خواند
مقالات
گزارشات
جان کلام
نقد و ادبيات
تاريخ سينما
شاهنامه خوانی
داستان های کوتاه
امثال و ادبيات كهن
افسانه ها و فرهنگ توده
آی کتاب پلی است بین پدیدآورندگان
کتاب و خوانندگان آثارشان
پیگیری و سفارش تلفنی
77605503
77635308