جستجو براي:  در 
صفحه کلید فارسی
پ 1 2 3 4 5 6 7 8 9 0 Back Space
ض ص ث ق ف غ ع ه خ ح ج چ
ش س ي ب ل ا ت ن م ك گ
ظ ط ز ر ذ د ء و . , ژ
       جستجوی پیشرفته کتاب
  03/07/1401
نویسندگان   ناشران   بانک کتاب   فروشگاه
 
 
مدیریت مقالات > افسانه ها و فرهنگ توده

گل به صنوبر چه كرد
گروه: افسانه ها و فرهنگ توده

روايت سوم

روزي بود و روزي نبود غير از خدا هيچكس نبود.
در يكي از شهرهاي كوچك پسري بود بنام محمد اوغلان يعني محمد پسره و كارش چوپاني بود كه هر روز گاوهاي محل را جمع ميكرد و براي چرا به صحرا ميبرد و از اين راه زندگي خود و مادرش را ميگذرانيد. سالها ميگذرد تا اينكه محمد اوغلان بزرگ ميشود و هواي زن گرفتن به سرش ميزند. روزي به مادرش ميگويد فردا براي خواستگاري دختر حاكم شهر ميروي. مادرش از شنيدن اين حرف خيلي تعجب ميكند ميگويد پسر جان ما كجا و دختر حاكم شهر كجا؟
ما سگ در خانه او هم به حساب نمي آئيم ما كه در آسمان يك ستاره هم نداريم با چه جرأتي اين حرف را ميزني؟ محمد اوغلان اوقاتش تلخ ميشود و به مادرش ميگويد همين است كه گفتم تو چه كار داري هر چه گفتم بكن بقيه اش با خودم. اگر فردا به خواستگاري دختر حاكم نروي با اين چوبدستي خودم حسابت را ميرسم. مادر از روي ترس قبول ميكند و صبح زود چادرش را به سر ميكند و بطرف خانه حاكم راه مي افتد. به در خانه حاكم كه ميرسد با ترس زيادي در ميزند.
غلامان حاكم همينكه در را باز ميكنند پيرزني را در پشت در مي بينند و از او ميپرسند چه مي خواهي؟ پيرزن جواب ميدهد با حاكم كار دارم. يكي از غلام ها برميگردد و مطلب را به عرض حاكم ميرساند. حاكم اجازه داخل شدن ميدهد و پيرزن با ترس و لرز زيادي قصه پسرش را براي حاكم تعريف ميكند و ميگويد من بي تقصيرم پسرم با زور مرا به اينجا فرستاده من خودم بهتر ميدانم كه اين كار درست نيست، ما كجا و شما كجا؟ از زمين تا آسمان فرق داريم. خلاصه حاكم بخاطر اينكه دل پيرزن نشكند در جواب او ميگويد عيبي ندارد من عهد كرده ام دخترم را به كسي بدهم كه از داستان گل و صنوبر برايم خبر بياورد و علاوه بر آن هفت شتر چشم سياه و زانو سياه هم با بار جواهرات بياورد آن وقت دخترم را به او ميدهم.
پيرزن خداحافظي ميكند و به خانه مي آيد. شب كه محمد اوغلان از صحرا برميگردد به سراغ مادرش ميرود و ميپرسد چه كردي؟ مادرش عين جريان را بازگو ميكند. محمد اوغلان به مادرش ميگويد يك مقداري نان در دستمالي بگذار و صبح زود مرا بيدار كن تا بروم دنبال راز گل و صنوبر. هر چه مادرش التماس ميكند اثر نميكند. صبح زود محمد اوغلان از خواب بيدار ميشود بعد از خداحافظي از مادرش سر به بيابان مي گذارد تا اينكه غروب آفتاب به دهي ميرسد و اينطرف و آنطرف ميرود تا جائي براي استراحت پيدا كند، از كوچه اي ميگذرد يك نفر را مي بيند كه در پشت بام ايستاده و اذان مغرب را با صداي بلند ميخواند و مي خندد.
محمد اوغلان در جلو آن خانه مي ايستد و گوش به اذان ميدهد. اذان كه تمام ميشود مي بيند كه مرد مؤذن بعد از ختم اذان با چشم گريان از پشت بام پائين آمد. محمد اوغلان پيش خود گفت در اين كاري سري هست خنده كجا و گريه كجا؟ به اين جهت در خانه مؤذن را زد و مرد مؤذن به پشت در آمد و پرسيد كه هستي و چكار داري و از بارش و حالش فهميد كه اهل اين ده نيست. محمد اوغلان از مؤذن سوال كرد چرا وقتي به پشت بام رفتي مي خنديدي ولي بعد از اينكه اذان را گفتي با گريه پائين آمدي؟ مرد مؤذن در جواب گفت اي جوان تو چكار به كار من داري برو دنبال كار خودت.
محمد اوغلان اصرار زياد ميكند مؤذن ميگويد اول تو بگو به كجا ميروي و چكار داري تا منهم بگويم. محمد اوغلان عين جريان را تعريف ميكند مرد مؤذن ميگويد هر وقت تو از گل و صنوبر برايم خبر آوردي من هم راز گريه و خنده خودم را برايت تعريف ميكنم. آن شب محمد اوغلان در خانه مؤذن ميماند و صبح زود براه ميافتد ميرود و ميرود تا به نزديكيهاي دهي ميرسد. اتفاقاً گذرش به قبرستاني ميافتد و مي بيند پيرزني سر قبري نشسته مقداري پول نقره در پيش خود گذاشته و به اطراف قبر مي پاشد و ميگويد اي خاك ما نتوانستيم بخوريم تو بخور. آن حرف را هي پشت سر هم تكرار ميكند و پولها را مي پاشد.
محمد اوغلان خود را به نزديك پيرزن ميرساند و سلام ميكند و از پيرزن ميپرسد كه اين چكاري است كه ميكني مگر ديوانه شده اي كه با دست خودت پولهايت را بيجهت حرام ميكني؟ پيرزن كه چشم ندارد تا بصورت محمد اوغلان نگاه كند از صداي او ميفهمد كه مرد است و ميگويد مثل اينكه در اين شهر غريبي اگر از اهل اينجا بودي اين سؤال را از من نميكردي و بعد پيرزن ميپرسد به كجا ميروي؟ محمد اوغلان سرگذشتش را تعريف ميكند. پيرزن ميگويد هر وقت تو از سفر برگشتي و خبر از گل و صنوبر براي من آوردي منهم سرگذشت خودم را برايت تعريف ميكنم. هيچ كس خيال نميكرد محمد اوغلان بتوان برگردد براي اينكه هر كس رفته بود كه از گل و صنوبر خبر بياورد ديگر برنگشته بود. خلاصه آن شب محمد اوغلان در همان شهر بسر برد و فردا صبح به راه افتاد تا اينكه بعد از چند روز راه رفتن به دهي رسيد. توي ده جلو دكان يك پالاندوز ايستاد و چهار چشمي به او نگاه كرد. ديد آن مرد پالان زيبائي درست كرد و شكل دو كبوتر را يكي در طرف راست پالان و ديگري را در طرف چپ پالان انداخت و آنرا به قيمت خوبي فروخت. مرد خريدار پالان را برداشت و براه خود رفت هنوز خريدار از محل دور نشده بود كه پالاندوز بلند شد و دنبال خريدار بدو بدو رفت پولها را داد و پالان را گرفت و برگشت دو مرتبه آنرا شكافت از سر شروع كرد به دوختن.
محمد اوغلان اين را كه ديد پيش خود گفت بايد توي اين كار سري باشد جلو رفت و علت اين كار را پرسيد و گفت هر كس در اين دنيا زحمت ميكشد كه مزدي بدست بياورد ولي تو خلاف اين كار را ميكني. اين كار چه معني دارد كه از صبح زحمت بكشي پالاني درست كني دوباره آنرا بشكافي و از سر بدوزي؟ مرد پالاندوز گفت تو چكار داري به كار من راه خود را بگير و برو. محمد اوغلان خيلي اصرار كرد تا از اين كار سر در بياورد. مرد پالاندوز قول ميدهد كه هر وقت او از گل و صنوبر برايش خبر بياورد او هم سرگذشت خود را برايش تعريف كند. محمد اوغلان از پيش پالاندوز ميرود نزديكهاي غروب آفتاب ميرسد به يك جائي مي بيند كه سه نفر با هم دعوا ميكنند پيش ميرود آن سه نفر تا او را مي بينند دست از جنگ برميدارند. اول محمد اوغلان ميترسد براي اينكه آنها آدميزاد نبودند بلكه ديو بودند ولي كمي به خود جرأت ميدهد و جلو ميرود همينكه به نزديك آنها ميرسد ديوها با صداي بلند ميگويند بگذار اين آدميزاد مشكل ما را حل كند.
آنوقت محمد اوغلان سر ميرسد و بعد از سلام علت جنگ آن سه را ميپرسد برادر بزرگتر ميگويد ما سه برادر هستيم و از پدرمان چهار چيز مانده نفري يكي از آنها را برميداريم من كه بزرگتر هستم ميگويم چهارمي به من ميرسد اين است كه بر سر چهارمي دعوا ميكنيم. محمد اوغلان ميپرسد آن چهار چيز چيست و به چه دردي ميخورد يكي از ديوها ميگويد يك كلاه است كه خاصيتش اينستكه هر كس آنرا بر سر بگذارد همه را مي بيند ولي هيچ كس او را نمي بيند و دومي اين قاليچه است كه هر كس بر روي آن بنشيند و با اين شلاق بر روي آن بزند و بگويد ترا به حق حضرت سليمان مرا به فلان شهر يا هر نقطه ديگري ببر به يك چشم بهم زدن او را ميرساند. سومي اين انگشتر است كه اگر آنرا به انگشت كني و دست به نگينش بكشي و به حق حضرت سليمان قسمش بدهي هر چه بخواهي انجام ميدهد. چهارمي اين سفره است كه هر وقت آنرا باز كني هر غذائي بخواهي حاضر ميكند.
محمد اوغلان بعد از شنيدن اين حرفها گفت اينكه دعوا ندارد من ميتوانم آنها را تقسيم كنم. نفري يكي را برميداريد چهارمي را كسي برميدارد كه تيري را كه من رها ميكنم زودتر از همه بردارد و بياورد. ديوها قبول كردند و گفتند ديدي بالاخره اين آدميزاد مشكل ما را حل كرد. خلاصه محمد اوغلان تيري در كمان گذاشت و هر چه زور داشت كمان را كشيد و تير را رها كرد ديوها به دنبال تير دويدند. محمد اوغلان فوري تمام بساطش را جمع كرد روي قاليچه نشست و شلاق را به قاليچه زد و گفت اي قاليچه ترا به حق حضرت سليمان مرا به پشت بام گل و صنوبر بگذار. اين را گفت و چشمهايش را بست و در مدت خيلي كمي خودش را در پشت بام گل و صنوبر ديد. اما بشنويد از ديوها كه با عجله دنبال تير دويدند و برادر بزرگتر تير را برداشت و برگشت ولي موقعي كه برگشتند ديدند كه آدميزاد سرشان را كلاه گذاشته. خلاصه محمد اوغلان از پشت بام خود را به كوچه مي رساند و در خانه را به صدا در مي آورد يكي از نوكرها در را باز ميكند و از او ميپرسد چكار داري؟

محمد اوغلان ميگويد: با آقايت كار دارم نوكر برميگردد و به ارباب خودش ميگويد يكي آمده با شما كار دارد و اجازه ورود ميخواهد و ارباب اجازه ميدهد محمد اوغلان داخل ميشود و سلام ميكند بعد از تعارف هاي زيادي كه رد و بدل ميشود ميگويد آمده تا از داستان گل و صنوبر با خبر بشود گل قهقهه ميزند و ميگويد اي جوان خيلي ها خواستهاند از اين موضوع سر در بياورند من هم اين راز را براي هر كس كه تعريف كرده ام بلافاصله بعد از تمام شدن داستان گفته ام سر از تنش جدا كنند اگر تو هم ميخواهي بسم الله. محمد اوغلان قبول ميكند و گل ميگويد امشب مهمان من باش فردا داستان را برايت تعريف ميكنم. محمد اوغلان همان جا ميماند و شب موقع شام كه مي شود مي بيند اول گل ميخورد بعد كه سير شد پس مانده غذا را پيش سگي كه به پايه تختش بسته بود ميگذارد سگ هم كه سير شد بقيه اش را جلوي يك الاغ ميگذارد كلاغ سرش را تكان ميدهد و اعتنائي به غذا نميكند ولي به محض اينكه گل با چوبدستي به كلۀ آدميزادي كه در پيش داشت ميزند كلاغ شروع به خوردن غذا ميكند.
محمد اوغلان اين را كه ميبيند پيش خودش ميگويد حتماً داستان گل و صنوبر مربوط به اين حيوانات هم ميشود. باري شب را در آنجا بسر ميبرد و صبح بعد از خوردن صبحانه ميگويد اي گل هر چه زودتر داستان را شروع كن ولي هر چه گل نصيحت ميكند قبول نميكند و گل ناچار شروع ميكند به گفتن داستان و چنين ميگويد «در آن روزها كه من بچه بودم يك دختر عمو داشتم بنام صنوبر ما هر دو در يك خانه بزرگ شده بوديم و همديگر را دوست داشتيم تا اينكه بزرگ شديم و عروسي كرديم و چند سالي با هم خوش بوديم. تا اينكه يك سال زمستان بود ديدم يكي از شبها، نصف شبي دختر عمويم داخل بستر شد ديدم تنش سرد است پرسيدم كجا رفته بودي كه اينقدر سرد هستي؟ گفت همينطور از حال من بي خبري، من مريض هستم و رفته بودم مستراح و دارم ميميرم. گفتم با اينهمه پول و نوكر و غلام كه در اختيار تو هست چرا پيش حكيم نميروي؟
صنوبر گفت پيش حكيم رفته ام دوايش مؤثر نيست. خلاصه گاهگاهي اين كار تكرار ميشد تا اينكه روزي هوس شكار كردم و به وزيرم دستور دادم كه اسب مرا براي شكار زين كند ولي با تعجب ديدم كه اسب لاغر شده به وزير گفتم چرا اسبم به اين روز افتاده؟ گفت آقا اسبي كه هر شب جهت گردش سوار ميشويد بايد هم اينطور لاغر و مريض باشد چون اصلاً استراحت ندارد. با شنيدن اين حرف من ناراحت شدم ولي به رويم نياوردم و چيزي نگفتم و سوار يك اسب ديگر شدم و به شكار رفتم.
گذشت تا اينكه يك روز خيلي كنجكاو شدم خواستم سر از اين كار در بياورم به بستر رفتم و خودم را به خواب زدم. زنم آمد و چند مرتبه مرا صدا كرد جوابي نشنيد از اتاق بيرون رفت من نيز بدنبال او بيرون رفتم و از بس دستپاچه بودم فقط توانستم يك شمشير بردارم و بدنبال او راه بيفتم و دورادور كارهائي را كه ميكرد زير نظر بگيرم.
ديدم لباسهاي مرا پوشيده خودش را به قيافه من درآورده و به وزير دستور داد تا اسب مرا زين كرد و بلافاصله بر پشت اسب نشست و رفت من هم يك لاقبا داخل طويله شدم به محض اينكه وزيرم مرا ديد با تعجب به من نگاه كرد براي اينكه خيال كرد آنكه از او اسب خواسته من بوده ام، باري دستور دادم معطل نكند فقط به يكي از اسبها دهنه اي بزند كه بدون زين سوار شوم براي اينكه حساب كردم اگر اين كار را نكنم نميتوانم خودم را به او برسانم به هر صورت فوراً به پشت اسب پريدم و دنبال زنم رفتم و در راه متوجه شدم كه سگ كوچكم دارد همراهم ميآيد. من قدري از زنم فاصله داشتم وكمي دورتر از او ميرفتم تا اينكه ديدم در خارج شهر در مقابل باغي ايستاد و در را زد، در باغ باز شد و او با اسب توي باغ رفت و در باغ دوباره بسته شد من اسبم را به درختي بستم و با هزار مكافات از ديوار بلند باغ بالا رفتم و خودم را به پشت بام و بعد به حياط باغ رسانيدم و پشت پنجره اي ايستادم، در اين موقع با منظرۀ بدي روبرو شدم چون ديدم كه زنم ميان چهل مرد حرامزاده ايستاده است.
يكي كه گويا سر دسته آنها بود از او پرسيد امشب دير كرده و در ضمن چند تا سيلي به گوش زنم زد كه من خيلي ناراحت شدم براي اينكه زنم را بيشتر از جانم دوست داشتم و از طرفي كه حريف اين چهل مرد گردن كلف نميشوم. در اين موقع فكري به خاطرم رسيد خودم را به طويله اسبها رسانيدم يكي از اسبها را باز كردم و خودم در پشت در طويله مخفي شدم آن اسب با اسبهاي ديگر شروع به جنگ و جدال كرد، به صداي اسبها يكي از آن چهل مرد به طويله آمد همينكه وارد شد مهلتش ندادم و به همين ترتيب يكي يكي كشتم تا اينكه دو نفر از آنها باقي مانده بود ديگر معطل نشدم خودم را به وسط خانه رساندم و به آن دو نفر كه خيلي قويتر بودند حمله كردم و با هم شروع به شمشير بازي كرديم و زور من به آنها نميرسيد چون آنها دو نفر بودند و نزديك بود كه مرا بكشند نميدانم چطور شد كه توانستم يكي از آنها را با شمشير بكشم و در اين موقع شمشيرم شكست و من بي شمشير ماندم و به نفر آخري حمله كردم و هر قدر سعي كردم ديدم زورم به او نميرسد و نزديك بود مرا بكشد ديدم كه از درد داد كشيد و مرد متوجه شدم كه سگ كوچكم بيضه آن مرد را با دندانهاي تيز خود گاز گرفته و هلاكش كرده و من هم بدون اينكه حرفي به صنوبر بزنم به راه افتادم و به خانه رسيدم و به رختخواب خودم رفتم و سر بريده آن مرد را كه به گوش زنم سيلي زده بود به خانه آوردم و در گوشه اي پنهان كردم، خوابم نميبرد تا اينكه ديدم زنم آمد و خيلي ناراحت بود البته حق داشت چون ديگر سر از كارش در آورده بودم و به محض اينكه وارد اتاق شد وردي خواند و مرا بصورت سگي در آورد و بعد نوكرها را صدا كرد كه چرا سگ را به اتاق راه داده اند نوكرها مرا به زور چوب بيرون كردند.
بعد از چند روز سرگرداني و گرسنگي و تشنگي خودم را به در يك مغازه قصابي رسانيدم قصاب رحم كرد و قدري استخوان جلو من انداخت من كه نمي توانستم استخوان بخورم همانطور به قصاب نگاه ميكردم و قصاب اين بار كمي گوشت جلو من انداخت كه من اجباراً آنرا خام خورم و موقع شب بدنبال او افتادم تا اينكه به خانه قصاب رسيدم و قصاب نميگذاشت كه من داخل خانه اش بشوم ولي من با هزار زحمت خودم را به وسط حياط رساندم او هم به زنش جريان را تعريف كرد وقتي كه زن قصاب مرا خوب نگاه كرد به شوهرش گفت اينكه سگ نيست اين گل محمد است كه دختر عمويش صنوبر او را به اين روز انداخته. قصاب از او پرسيد حالا علاجي ندارد؟
زن گفت چرا علاج دارد برو بازار مقداري روغن برزك بخر. قصاب به بازار رفت و روغن خريد و آمد صبح زود زنش روغن را در آب جوش ريخت و مرا با آن آب شست وردي خواند و من بصورت انسان درآمدم و از قصاب و زنش خيلي تشكر كردم زن قصاب وردي به من ياد داد و گفت وقتي كه از در داخل شدي اين ورد را بخوان و بصورت هر كس دلت ميخواهد فوت كن به هر شكلي كه ميخواهي در ميآيد. من خداحافظي كردم و رفتم به محض اينكه با زنم روبرو شدم از بس كه علاقه داشتم راضي به اين كار نشدم ولي او اين بار وردي خواند و مرا بصورت خري درآورد و باز مرا به ضرب چوب و شلاق از خانه بيرون كردند باز دوباره سرگرداني من شروع شد در كوچه و خيابان اينطرف و آنطرف ميرفتم تا اينكه يك عده از بچه ها مرا بي صاحب ديدند بنا به آزار و اذيت من كردند و من يك جوري از دست آنها فرار كردم و خودم را به خانه آن قصاب رسانيدم و تا زنش چشمش به من افتاد باز مرا شناخت و به خانه برد مثل دفعه قبل مرا از جلد خر بيرون آورد و همان ورد را ياد داد و گفت اگر اين دفعه رحم كني و ورد را نخواني ديگر نمي توانم ترا علاج كنم من بر سر دو راهي بودم.
چون چون نميخواستم زنم را بصورت حيواني در بياورم و اگر اين كار را هم نميكردم او پيشدستي ميكرد و مرا بصورت حيوان در ميآورد كه ديگر علاجش نبود و بايد تا آخر عمر به آن صورت باقي ميماندم. به هر صورت بود خودم را به خانه رساندم و آن ورد را خواندم و خواستم كه زنم بصورت يك كلاغ در بيايد تا بتوانم هميشه آنرا پيش خودم نگه دارم و حالا كه مي بيني اول خودم غذا خوردم بعد به سگ باوفايم دادم براي اين بود كه سگ به من كمك كرد و بقيه اش را كه جلو كلاغ ميگذارم اول با سرش اشاره ميكند كه نميخورم وقتيكه به سر همان حرامزاده با چوبدستي ميزنم بخاطر او ميخورد.

اين بود جريان من و دختر عمويم كه به اسم گل و صنوبر مشهور است.»
گل در اين هنگام جلاد را صدا زد تا سر از گردن محمد اوغلان جدا كند اما محمد اوغلان كلاه را كه همراه داشت بر سرش گذاشت كه ديگر هيچكس او را نبيد و فوري خودش را به قاليچه اش رسانيد بر روي آن نشست و گفت ترا به حق حضرت سليمان مرا به پشت بام پالاندوز بگذار و به اين طريق از مرگ حتمي نجات يافت و همينكه به پيش پالاندوز رسيد شروع كرد به تعريف ماجراي گل و صنوبر بعد به او گفت حالا تو سرگذشت خودت را برايم تعريف كن و پالاندوز شروع كرد به تعريف سرگذشتش و اينطور گفت:
چند سال پيش من جوان بودم و عاشق دختري شدم كه خيلي زيبا بود و با او ازدواج كردم و از همان روزهاي اول فهميدم كه اين دختر آدميزاد نيست بلكه پريزاد است و گاه و بيگاه در جلد كبوترها ميرود و پر باز ميكند و به هوا بلند ميشود. روزها ميگذشت بدون اينكه زنم متوجه بشود كه من به راز او پي برده ام تا اينكه ديگر طاقت نياوردم براي اينكه خيلي برايش علاقه پيدا كرده بودم و ميترسيدم كه مبادا برود و ديگر به پيش من نيايد. سالها از اين ماجرا گذشت تا اينكه خداوند دختري براي ما عطا فرمود و من تصميم گرفتم اين حرف را با او در ميان بگذارم. يك روز صبح بلند شدم بعد از خوردن صبحانه بجاي اينكه به دكان بروم خودم را در گوشه اي از خانه مخفي كردم كمي كه گذشت ديدم زنم بچه ام را در جلد كبوتر وحشي انداخت و خودش هم رفت توي جلد يك كبوتر و بال زدند و رفتند من آنروز به دكان نرفتم و در خانه منتظر ماندم تا اين جريان را روشن كنم صبر كردم تا عصر شد و يك دفعه ديدم دو كبوتر وحشي يم آمدند و از جلد خود بيرون رفتند و بصورت انسان در آمدند.
من فوراً خودم را به زنم رسانيدم خيلي ناراحت شد حق هم داشت چون بعد از سالها به رازش پي برده بودم و از او خواستم كه معني اين كار را بگويد او هم كه خيلي به من علاقه داشت گفت من انسان واقعي نيستم بلكه يك پريزاد هستم. گفتم تو كه ميروي من خيلي دل واپس ميشوم، ميترسم بلائي سر تو بيايد او هم در جواب من خنديد و گفت هيچ نگران نباش. از او سؤال كردم راهي هست كه تو بصورت پريزاد نباشي و هميشه مثل انسانها باشي؟ گفت خير ولي اگر كسي درباره ما فكر بدي در سر خود راه بدهد ديگر روي ما را نخواهد ديد.
سالها گذشت و دخترمان هم بزرگتر شده بود و هر روز كه ميگذشت ناراحتي من زيادتر ميشد. روزي در دكان بفكر فرو رفته بودم پيرزني از آنجا ميگذشت كه من هيچ متوجه او نبودم ولي او متوجه من بود و گفت اي جوان در چه فكري كه اي همه ترا غمگين مي بينم خيلي ناراحت هستي. در جواب گفتم چكار داري و براي تو چه فرق ميكند؟ پيرزن گفت شايد بتوانم اين غم و اندوه ترا از دوشت بردارم. من هم راز خودم را به او گفتم در جوابم گفت غصه ندارد هر وقت ديدي او از جلد كبوتر بيرون آمد جلد او را بردار و با پوست پياز بسوزان ديگر او نمي تواند بصورت كبوتر در بيايد.
مثل اينكه تمام دنيا را به من بدهند خوشحال شدم براي اينكه تنها آرزوي من اين بود كه از اين درد رها شوم و چند روز بعد خود را گوشه اي از خانه مخفي كردم ديدم زنم مثل هر روز با دخترم بصورت كبوتر در آمده و رفتند تا اينكه عصر برگشتند و باز از جلد كبوتر بيرون آمدند و من چهار چشمي مواظب بودم كه ببينم جلدها را در كجا مخفي ميكند، ديدم كه در صندوقخانه قايم كرد و به دنبال كار خودش رفت، من فوراً آنها را برداشتم و با پوست پياز سوزاندم زنم آمد ديد ولي هر چه گفت از اينكار پشيمان ميشوي گوش نكردم همينكه جلدها را سوزاندم ديدم غيب شدند و از آن روز تا بحال برنگشته اند و من چون خيلي به زنم و دخترم علاقه داشتم هر پالاني كه ميدوزم و تمام ميكنم بدون اراده تصوير آن دو نفر را بر روي پالان نقش ميكنم و با ديدن تصويرهاي آن دو غمگين ميشوم و علت پس گرفتن پالان هم همين است.
محمد اوغلان از پالاندوز خداحافظي ميكند و ميرود بر روي قاليچه مي نشيند و قاليچه را به حق حضرت سليمان قسم ميدهد كه او را به پشت بام خانه مرد مؤذن ببرد. همينكه به خانه مؤذن رسيد سرگذشت گل و صنوبر را تعريف كرد. مؤذن هم گفت من جوان خوش صدائي بودم و خيلي علاقه داشتم اذان بدهم. بزرگان دين هم به من دلگرمي ميدادند. مدتها گذشت تا اينكه روزي از روزها به پشت بام رفتم تا اذان مغرب بخوانم. داشتم كلمه اشهد را ميخواندم كه يك پرنده سفيد آمد روي شانه من نشست و من بدون اينكه كاري به او داشته باشم به اذان خود ادامه دادم بعد از تمام شدن اذان پرنده پريد و رفت.
اين كار سالها ادامه داشت هر روز كه ميگذشت علاقه من به او خيلي بيشتر ميشد و هميشه در انتظار غروب بودم كه آن پرنده بيايد. روزي از روزها شيطان مرا وسوسه كرد و گفتم اگر اين بار بيايد او را ميگيرم و در يك قفس مي اندازم تا هميشه پيش من باشد همان روز غروب آن پرنده باز آمد و روي شانه راست من نشست خوب يادم است كه در جمله لاالله الاالله بودم دست بردم كه او را بگيرم ولي متأسفانه نتوانستم و پرنده پريد و رفت.
فرداي آن روز به پشت بام رفتم و اذان خواندم ولي ديگر آن مرغ سفيد زيبا نيامد و تا امروز كه امروز است و بيست سال از آن ماجرا ميگذرد نيامده و من موقعي كه به پشت بام ميروم با لبان خندان ميروم وقتيكه پائين ميآيم گريه ميكنم. اين بود سرگذشت من كه برايت تعريف كردم.
محمد اوغلان با مرد مؤذن خداحافظي كرد و بر قاليچه خود نشست و از قاليچه خواست كه او را به پشت بام آن پيرزن بگذارد و در يك چشم به هم زدن قاليچه او را بر پشت بام پيرزن نابينا گذاشت پائين آمد و در را زد و بعد از سلام و احوالپرسي تمام سرگذشت گل و صنوبر را تعريف كرد و بعد از پيرزن خواست كه ماجراي خود را براي او تعريف كند. پيرزن گفت چندين سال پيش كه بچه اي شش ساله بودم پدرم مرد و مادرم بعد از چندين ماه با مردي عروسي كرد و مرا به مردي داد كه در خانه آنها كلفتي كنم و در همان روزهاي اول كاري كردم كه آن مرد و زنش از من خوششان آمد و جائي در قلبشان براي خودم باز كردم و آن زن و شوهر مرا بيشتر از بچه هاي خودشان دوست داشتند تا اينكه زن بيچاره مريض شد و مرد، من ماندم با دو پسر و آن مرد.
چند سالي گذشت و من مثل يك دختر از آن مرد نگهداري ميكردم و او هم خيلي پير شده بود. يكروز مرا به پيش خود صدا كرد و گفت ميخواهم با تو چند كلمه حرف بزنم و بايد قول بدهي همانطوريكه من ميخواهم عمل كني. من قول دادم گفت اين اتاق را مي بيني؟ بله. گفت: ميدانم كه پس از مرگ من برادرهايت ترا از ثروت محروم ميكنند بدين سبب من وصيت كرده ام كه تمام دارائي خودم را بين فرزندانم تقسيم كنند ولي همين حياط را به تو بدهند من مقداري طلا در زير اين اتاق مخفي كرده ام و جاي آن را به من نشان داد و گفت هر وقت كه ديدي برادرهايت ترا ترك كردند و احتياج به پول داشتي از اين گنج استفاده كن.
خلاصه مدتي گذشت و آن مرد نيكوكار در بستر مرگ با عزرائيل دست و پنجه نرم ميكرد. روزي يك فكر شيطاني به سرم زد و با خودم گفتم ممكن است اين مرد حالا حالاها نميرد و اين گنج بدست ديگران بيفتد گفتم بايد او را از بين ببرم. تا اينكه يك روز كه پسرانش در خانه نبودند نزديكيهاي ظهر از من خواست تا او را از تخت پائين بياورم تا رفع حاجت كند و هميشه اين كار من بود كه زير بغلش را ميگرفتم و از پله ها پائين ميآوردم آن روز هم همين كار را كردم و در وسط پله ها دستش را ول كردم و بيچاره پيرمرد افتاد و از پله ها رفت پائين و سر و كله اش شكست و خون راه افتاد و من با ديدن اين منظره گريه و داد و بيداد كردم و در آخرين دقايق گفت دخترم من كه نتوانستم از ثروت خود بهره بگيرم از خداوند ميخواهم كه تو هم مثل من نتواني از آن استفاده كني چون تو باعث مرگ من شدي.
پيرمرد جان سپرد و دنيا در نظرم تاريك شد وقتي به خودم آمدم پشيمان شدم چه فايده خلاصه گريه و زاري را شروع كردم و همسايه ها آمدند و به بچه هايش خبر دادند تا اينكه همان روز او را به خاك سپرديم و پسرهايش با من بدرفتاري كردند و طبق وصيت آن مرد حياط به من رسيد. تك و تنها ماندم و هر شب از ترس و وحشت ميمردم و زنده ميشدم. روزها گذشتند تا اينكه من نابينا شدم و حالا كه ميبيني هر روز سر قبر آن پيرمرد ميروم و مي نشينم و پول به اطراف قبرش مي پاشم ميخواهم با اين كار بار گناهانم را سبك كنم. اين بود سرگذشت من. زن دستور داد هفت شتر چشم سياه و زانو سياه آماده كردند و تمام گنج آن پيرمرد را بار شتر كردند و همه را به محمد اوغلان داد و روانه ديار خود كرد و محمد اوغلان به شهر خود رسيد و به در خانه حاكم شهر رفت و غلامان خبر دادند كه محمد اوغلان با هفت شتر زانو سياه و چشم سياه آمده و او را بردند توي خانه و محمد اوغلان تمام ماجراهائي را كه ديده و شنيده بود براي حاكم شهر تعريف كرد و حاكم به عهد خود وفا كرد و دخترش را به محمد اوغلان داد و به خوبي و خوشي زندگي كردند.

قسمت قبل   
راهنماي سايت
كتاب
مقالات
پيش از مرگ بايد خواند
گزارشات
جان کلام
نقد و ادبيات
تاريخ سينما
شاهنامه خوانی
داستان های کوتاه
امثال و ادبيات كهن
افسانه ها و فرهنگ توده
آی کتاب پلی است بین پدیدآورندگان
کتاب و خوانندگان آثارشان
پیگیری و سفارش تلفنی
88140837