جستجو براي:  در 
صفحه کلید فارسی
پ 1 2 3 4 5 6 7 8 9 0 Back Space
ض ص ث ق ف غ ع ه خ ح ج چ
ش س ي ب ل ا ت ن م ك گ
ظ ط ز ر ذ د ء و . , ژ
       جستجوی پیشرفته کتاب
  30/08/1398
نویسندگان   ناشران   بانک کتاب   فروشگاه
 

 
مدیریت مقالات > افسانه ها و فرهنگ توده

خير و بدخواهي شر
گروه: افسانه ها و فرهنگ توده
منبع: داستان هاي كهن

با اين حرفها كه «شر» گفته بود«خير» فهميد كه با يك دشمن همراه است كه با لباس دوستي او را به اين بيابان كشيده است. با اينكه خودش مي دانست گناهي ندارد فهميد كه «شر» موقع گير آورده تا او را اذيت كند. اين بود كه فكر كرد «شر» را به طمع مال بيندازد. و«خير» گفت:«ببين شر»، ما كه بنا نيست توي اين صحراي گرم از تشنگي بميريم، و عاقبت به يك جايي خواهيم رسيد، حالا هم يا انصاف داشته باش و قدري آب به من ببخش، يا اينكه آن را به من بفروش، آخر ما همشهري هستيم، با هم بزرگ شده ايم و بعدش هم ممكن است در دنيا با هم خيلي كارها داشته باشيم، من الان دو دانه جواهر گران قيمت همراه دارم كه با فروش اثاث خود آن را خريده ام.
من حاضرم آنها را به تو ببخشم و از تو يك خوراك آب بخرم، حالا راضي شدي؟ «شر» گفت: به! مي خواهي مرا گول بزني؟ مي خواهي اينجا كه هيچ كس نيست دو دانه گوهر را به من بدهي و آب بخوري و آن وقت توي شهر آبروي مرا ببري و آنها را پس بگيري؟ من خودم خيلي از اين حقه ها بلدم، صدتا مثل تو بايد بيايند پيش من درس بخوانند. خيال كردي من هم مثل تو هالو هستم؟ دراين موقع «خير» ديگر از تشنگي صدايش گرفته بود و چشمهايش تار شده بود. بي حال روي زمين نشست و جواب داد: «شر» به خدا قسم من اين طور فكر نمي كنم. درست است كه تو هم مي داني يك خوراك آب ارزش دو دانه جواهر را ندارد ولي براي من بيشتر هم مي ارزد.
مي گويند پول سفيد براي روز سياه خوب است و چه وقتي بهتر از حالا، باور كن از روي رضا و رغبت گوهرها را به تو مي دهم و هرگز هم چشمم دنبال آنها نيست. حاضرم علاوه بر اين گوهرها همه دارايي خود را در شهر هم به تو واگذار كنم. «شر» جواب داد: من مي دانم كه چون به آب احتياج داري اين حرفها را مي زني، آدم وقتي محتاج است و گرفتار است خيلي حرفها مي زند كه بعد دبه مي كند، اگر راست مي گويي يك كار ديگري بكن، من ده سال است چشم ديدن تو را ندارم، از آن روز كه مرا به بازي نگرفتيد نمي توانم تو را ببينم، امروز موقعش رسيده كه تلافي كنم و تو هم نتواني مرا ببيني. گوهرهايي كه گفتي مال خودت، ولي من حاضرم دو گوهر ديده تو را بردارم و چشمت را كور كنم و آن وقت هرچه مي خواهي آب بخور، گوهري كه من مي خواهم اين است تا ديگر نتواني پس بگيري.

«خير» از شنيدن اين حرف آهي كشيد و گفت:«عجب آدم بدي هستي، آيا از خدا شرم نمي كني؟ كور شدن من براي يك خوراك آب! چطور دلت راضي مي شود اين حرف را بزني، «شر» من تو را اينقدر سنگدل و بي انصاف نمي دانستم، من از تشنگي دارم بيحال مي شوم و تو اينقدر قساوت به خرج مي دهي؟» «شر» جواب داد:«همين است كه گفتم، مي خواهي بخواه، نمي خواهي من رفتم، اين را هم بدان كه در اين بيابان نه آبي هست و نه آدمي هست و از هر طرف تا آبادي هفت روز راه است، نه راه پس داري نه راه پيش، يا بايد در اين صحرا بميري يا نابينا شوي و زنده باشي.» «خير» ديگر توانايي حرف زدن نداشت و باز هم نمي توانست باور كند كه «شر» اينقدر بد باشد.
آخر باور كردني نيست كسي حاضر باشد براي يك خوراك آب چشم كسي را كور كند. اما «خير» نزديك بود از تشنگي بيهوش شود، ناچار تن به قضا داد و به «شر» گفت: داني و انصاف خودت، من كه باور نمي كنم، ولي مي خواهم زنده باشم، هرچه مي كني به من آب برسان، اين هم چشم من... «شر» فرصت نداد حرف«خير» تمام شود، پاره آهني كه در دست داشت به دو چشم «خير» كشيد و چشمهاي «خير» پر از خون شد. «خير» از درد چشم فرياد زد: «آه خدايا» و بيهوش بر زمين افتاد.
«شر» خدانشناس هم لباس و جواهري كه در كوله بار«خير» بود برداشت و بي آنكه به او آب بدهد راه خود را گرفت و رفت. «خير» تا چند لحظه بيهوش بود، همين كه به هوش آمد فهميد كه «شر» او را تنها گذاشته و رفته. «خير» بر خاك افتاد بود و دستها را روي چشم گذاشته ناله مي كرد. ولي خدا خواسته بود كه «خير» زنده بماند، و يك پيشامد خوب به سراغش آمد.

قسمت قبل   قسمت بعد
راهنماي سايت
كتاب
سفارش كتاب بدون عضويت
پيگيري كتاب بدون عضويت
پيش از مرگ بايد خواند
مقالات
گزارشات
جان کلام
نقد و ادبيات
تاريخ سينما
شاهنامه خوانی
داستان های کوتاه
امثال و ادبيات كهن
افسانه ها و فرهنگ توده
آی کتاب پلی است بین پدیدآورندگان
کتاب و خوانندگان آثارشان
پیگیری و سفارش تلفنی
77605503
77635308