جستجو براي:  در 
صفحه کلید فارسی
پ 1 2 3 4 5 6 7 8 9 0 Back Space
ض ص ث ق ف غ ع ه خ ح ج چ
ش س ي ب ل ا ت ن م ك گ
ظ ط ز ر ذ د ء و . , ژ
       جستجوی پیشرفته کتاب
  11/12/1402
نویسندگان   ناشران   بانک کتاب   فروشگاه
 
 
مدیریت مقالات > داستان كوتاه

قصه شب عيد
گروه: داستان كوتاه

خانه كوچكي را كه به پنجره اش به جاي شيشه كاغذ چسبانده اند مي شناسيد؟ اين خانه در آخر شهر، كنار جاده اي كه به جنگل مي رسد. درست روبروي اين خانه دودكش بلند كارخانه كاغذسازي است و تمام روز دود كارخانه از آن مثل ابر بالا مي آيد. حتماً مي پرسيد چرا به جاي شيشه به پنجره كاغذ چسبانده اند؟ چون كودكي بي ادب مقداري برف برداشته و گلوله كرده و به شيشه زده است.
اگر نزديك بشويد و در را بزنيد كسي براي باز كردن در نمي آيد. فقط صداي نازك دختركي بلند مي شود كه مي گويد:
- لطفاً بگوئيد كيست كه در مي زند.
اين صداي كالينكا، دختر پنج ساله است. كمي بعد صداي خشن مردانه اي بلند مي شود كه مي گويد:
- كيست كه در مي زند؟ اگر خرس است برگردد، چون الان مي آيم كه با شمشيرم او را بكشم. اين هم صداي «كروم» پسر سه ساله است كه تازه حرف زدن ياد گرفته است، كلمات را عوضي مي گويد، اما صدايش خيلي كلف شده است. فكرش را بكنيد كه اين بچه به جاي اين كه آب بخورد برف مي خورد. برف مي خورد. حالا سخت سرما خورده است و طوري سرفه مي كند كه دل آدم كباب مي شود. حتماً مي پرسيد مگر اين بچه ها مادر ندارند؟ چرا، مادر خيلي خوبي هم دارند، اما او در كارخانه كار مي كند. براي اينكه پول بدست بياورد و براي بچه هايش نان و لباس و هيزم بخرد از صبح تا شب در كارخانه كاغذسازي كار مي كند.
حالا كه اينها را شناختيد داستاني را كه شب عيد برايشان اتفاق افتاده تعريف مي كنم.
مادر اين بچه يك روز بعدازظهر پيش از اين كه به كارخانه برود رو به بچه هايش كرد و گفت:
- بچه هاي من، خيلي عاقل باشيد! همه نان را نخوريد و همه هيزم ها را نسوزانيد. چون ديگر هيزمي نداريم. اگر آنها را بسوزانيد بقيه روز بايد از سرما بلرزيم. امشب وقتي كه برگردم برايتان شيريني مي آورم. يك تكه كاغذ هم مي آورم كه رويش عكس بابانوئل را بكشيد. بابانوئلي كه با سورتمه اش مي آيد.
خداحافظ بچه ها! بچه ها داد زدند: خداحافظ مامان! و در را بستند.

صداي پاي مادرشان تاره دور شده بود كه بچه ها دويدند به طرف بخاري و درش را باز كردند و همه هيزم هائي را كه مادرشان براي عيد نگهداشته بود توي آن ريختند. آتش زبانه كشيد و اتاق را روشن كرد. گرما زياد شد و زياد شد. بچه ها در و پنجره را باز كردند. سوز سرد زمستان وارد اتاق شد. يك ساعت بعد وقتي كه هيزم ها سوخت اتاق يك دفعه سرد شد، چون بچه ها به فكر نيفتاده بودند كه در و پنجره را به موقع ببندند.
كالينكا كه فكر مي كرد گفت: وقتي كه مامان برگردد حسابي ما را كتك ميزند. چه كار مي توانيم بكنيم؟ حاضري با من به جنگل بيائي و هيزم جمع كني؟ كروم گفت: بله، حاضرم.
بچه ها لباس هاي گرمشان را پوشيدند. كالينكا شال پشمي گرمي به دور گوش ها و صورت كروم بست و بعد ظرف هيزم را برداشت و دست برادرش را گرفت و بيرون رفت.
وقتي كه بچه ها به جنگل رسيدند هوا هنوز روشن بود و بچه ها از جاده خارج شدند و هيزم جمع كردند. هنوز ظرفشان را پر نكرده بودند كه سياهي شب رسيد. باد سردي شروع شد و درختها را تكان داد و سر تا پاي بچه ها از برف پوشيده شد.
كروم ناليد: آه! خواهرجان! يك دانه برف به داخل چشمم رفت. و من ديگر نمي توانم جائي را ببينم.
كالينكا با پيشبندش صورت او را خشك كرد و گفت: - برادر، چيزي نشده است. پشت سر من بيا. بايد راه را پيدا كنيم چون هوا تاريك شده است.
بچه ها دوباره به راه افتادند اما بجاي اينكه به طرف جاده بيايند بيشتر به اعماق جنگل نزديك شدند. به جائي رسيدند كه برف تا گردن آن ها را گرفته بود. مجبور شدند داد بزنند و كمك بخواهند. كروم شجاع شروع كرد به گريه كردن. از برف و باد و درختها مي ترسيد.
كالينكا گفت: برادر گريه نكن. اگر گريه كني گرگ صداي ترا مي شنود و مي آيد ما را مي خورد.
كروم وقتي كه اين حرف را شنيد به جاي اينكه ساكت بشود بيشتر گريه كرد. كسي از پشت درخت ها داد زد: كيست كه اين طور گريه مي كند؟ كروم فوراً ساكت شد. بچه ها با دقت گوش كردند و صداي زنگوله اي شنيدند و سر برگرداندند. فكر مي كنيد چه ديدند؟ دو تا اسب سفيد از وسط درختها جلو مي آمدند. ستاره هائي روي پيشاني آنها برق مي زد. سم هاي اسبها از نقره بود. اسبها سورتمه اي به دنبال خود مي كشيدند كه پر از هيزم بود. بالاي هيزم ها هم پيرمرد ريش سفيدي نشسته بود و كلاهي از پشم به سر داشت كه پوشيده از برف بود. خلاصه پيرمرد يك بابانوئل حقيقي بود.

پيرمرد وقتي كه نزديك بچه ها رسيد پرسيد: شما كي هستيد؟
بچه ها گفتند: ما كالينكا و كروم هستيم.
پيرمرد پرسيد: اين جا دنبال چه مي گرديد؟
بچه ها جواب دادند: دنبال هيزم مي گرديم.
پيرمرد گفت:
- هيزم؟ زود بيائيد و سوار سورتمه من بشويد.
و بعد بچه ها را سوار سورتمه اش كرد و روي زانوهاي خودش نشاند. و خوب آن ها را پوشاند و اسبها را هي كرد. زنگوله ها دوباره به صدا درآمدند.
وقتي كه به خانه اي كه به پنجره اش كاغذ چسبانده بودند رسيدند پيرمرد سورتمه را نگاهداشت و بچه ها را برد توي خانه و بعد آستين هايش را بالا زد و همه هيزم ها را هم به خانه برد. بچه ها تعجب كرده بودند. پس اين همه هيزم مال آنها بود؟ وقتي كه پيرمرد كارش را تمام كرد بچه ها را بوسيد و از آن جا رفت.
كالينكا و كروم صداي زنگوله ها را شنيدند.
دير وقت بود كه مادرشان به خانه برگشت. بچه ها به پيشواز او رفتند و گفتند: مامان، هيزم ها را ديدي؟
مادر گفت: بله، بچه هاي من، ديدم. امسال زمستان ديگر سرما نمي خوريد. خدا خير بدهد به «بابا گوران». او بمن قول داده بود هيزم بدهد و حالا به قول خود عمل كرده است.
بچه ها گفتند: نه مامان، اشتباه مي كني. اين هيزم ها را بابانوئل با سورتمه اش آورد. دو تا اسب سفيد سورتمه اش را مي كشيدند.
كروم اضافه كرد: روي پيشاني اسبها هم ستاره هائي مي درخشيد.
صداي كروم در اين موقع بيش از حد گرفته و دورگه بود.
مادر گفت: تو چرا صدايت گرفته؟ مثل اينكه تمام روز توي جنگل بوده اي. خوب در را ببنديد. حالا بيائيد كه به شما شيريني بدهم. وقتي كه شيريني را خورديد عكس بابانوئل را كه ديده ايد مي كشيد. من هم خيلي دلم مي خواهد او را ببينم. شايد شبيه باباگوران باشد؟.

   
راهنماي سايت
كتاب
مقالات
پيش از مرگ بايد خواند
گزارشات
جان کلام
نقد و ادبيات
تاريخ سينما
شاهنامه خوانی
داستان های کوتاه
امثال و ادبيات كهن
افسانه ها و فرهنگ توده
آی کتاب پلی است بین پدیدآورندگان
کتاب و خوانندگان آثارشان
پیگیری و سفارش تلفنی
88140837