جستجو براي:  در 
صفحه کلید فارسی
پ 1 2 3 4 5 6 7 8 9 0 Back Space
ض ص ث ق ف غ ع ه خ ح ج چ
ش س ي ب ل ا ت ن م ك گ
ظ ط ز ر ذ د ء و . , ژ
       جستجوی پیشرفته کتاب
  11/12/1402
نویسندگان   ناشران   بانک کتاب   فروشگاه
 
 
مدیریت مقالات > داستان كوتاه

غول و اژدها
گروه: داستان كوتاه

در نقطه اي از اقيانوس، جائي كه اقيانوس از هر جاي ديگر گودتر است و تاريكي ابدي بر آن حكومت مي كند، روزگاري، در قصري از مرمر سياه، اژدهاي پير زندگي مي كرد.
او بر تمام موجودات دريائي حاكم بود. از چشمانش، كه هر كدام از نور افكني بزرگ تر بودند، وقتي او عصباني مي شد، آتش بيرون مي زد و آب اقيانوس به جوش مي آمد. دمش به قدري بزرگ بود كه اژدها وقتي آن را تكان مي داد اقيانوس دو نيم مي شد. در چنين مواقعي امواج بزرگي ساحل ها را مي پوشاند. پشت اژدها را ورقه هاي آهني پوشانده بود و شكمش را صدف هاي نقره اي رنگ. ناخن هايش مي توانستند سنگ هاي بسيار بزرگ را از جا بكنند. دهانش مانند گودالي بزرگ، باز بود هميشه اژدها در دشت هاي زير آبي مي چريد و با نهنگ ها بازي مي كرد و خيلي وقت ها هم براي اين كه گرسنگي علاج ناپذيرش را از بين ببرد شن ها را مي خورد.
روزي از روزها كه اژدها مشغول گردش بود به يك دسته ماهي رسيد كه كنار هم شنا مي كردند و دم تكان مي دادند. بايد بدانيد كه ماهي هاي سفيد نقره اي خيلي كنجكاو هستند. اژدها وقتي ماهي ها را ديد كه مثل مار حركت مي كنند متعجب شد. رئيس ماهي ها با احترام زياد به اژدها گفت:
- به ما اجاز مي دهي كه وارد دهان تو بشويم و از نزديك دندان هايت را كه مثل برج هاي عاجي هستند تماشا بكنيم؟
اژدها گفت:- مسلم است.
و دهانش را بيش از پيش باز كرد. وقتي همه ماهي ها به داخل دهانش رفتند، اژدهاي اول چشم هايش را بست، بعد هم دهانش را و ماهي هاي بيگناه را با لذت بسيار بلعيد. بعد هم به شكار موجودات دريايي پرداخت و آن قدر خورد و خورد كه شكمش مانند كوهي بزرگ شد.
وقتي كه شب رسيد اژدها به قصر سياهش برگشت و در باغش خوابيد. آن طور خرناسه مي كشيد كه امواج بسياري برخاست و كشتي ها را غرق كرد. اژدها وقتي ماهي ها را خورد، يكي از كشتي هاي غرق شده را هم بلعيد، اما باز هم گرسنگي اش برطرف نشد. به همين جهت برخاست و به ساحل آمد و مدت ها به دهكده ماهيگيرها كه پشت نيزارها پنهان شده بود نگاه كرد. بعد با خودش گفت:
- آن جا حتماً چيزهاي خوبي پيدا مي شود.

و بعد به طرف دهكده حركت كرد.
سگ ها به پارس كردن پرداختند. اولين كسي كه پيدا شد، كدخداي ده بود كه از اژدها پرسيد:- چه از ما مي خواهي؟
اژدها غريد كه:- من گرسنه ام. دريا برايم خيلي كوچك است و شكم من هم خيلي بزرگ، چيزي بدهيد كه بخورم.
كدخدا جوابداد:- چه چيزي به تو بدهيم؟ ما خودمان آدم هاي فقيري هستيم.
اژدها گفت:- چيزي بدهيد كه خودتان لازم نداشته باشيد. زنها و مردهاي پير را بدهيد، آن ها را كه نمي توانند كار بكنند.
كدخدا گفت:- آخر آن ها پدرها و مادرهاي ما هستند. چطور آن ها را از خودمان جدا كنيم؟
اژدها گفت:- پس من خودتان را مي خورم.
و دمش را بالا آورد و به دريا زد و دريا به دو قسمت شد.
ماهيگيرها سر به زير انداختند و با خود گفتند:- پس سرنوشت بزرگترهاي ما اين است. آن ها بايد ما را ببخشند كه نمي توانيم از چنگ اژدها نجاتشان بدهيم. هنوز سفيده صبح تازه دميده بود كه اژدها هشتاد پيرمرد ريش سفيد و سي پيرزن بي دندان را بلعيده بود.
روز دم اژدها باز فرياد زد:- باز هم.
آن وقت بچه هاي كوچك را به او دادند. اژدها آن ها را هم بلعيد. پسرها و دخترهاي جوان را به او دادند. اژدها آن ها را هم بلعيد. بعد به دنبال مردها و زن ها راه افتاد و همه دهكده را بلعيد بدون آن كه سير بشود.
روز سوم اژدهاي پير به طرف داخله مملكت حركت كرد. همه راديوها اعلام مي كردند كه: «اژدها نزديك مي شود.» دهكده ها مي لرزيدند، شهرها ترسيده بودند. لوله بزرگترين توپ ها را به طرف اژدها گرداندند و توپ ها را آتش كردند. اما اژدهاي پير خنده كنان گلوله هاي توپ ها را درست مثل شكلات مي خورد. روز چهارم، اژدها يك كارخانه لاستيك سازي را با همه كارگرانش بلعيد. شكمش بزرگتر شد. چشمهايش به رنگ خون در آمد.
روز پنج اژدها وقتي سه شهر و نه دهكده را بلعيد و آب سه رودخانه را تمام كرد بخواب رفت و سه روز و سه شب تمام خوابيد، وقتي بيدار شد به بالاي كوهي بلند رفت و به اطراف نگاه كرد. ديد كه جاده ها از مردمي كه مي گريزند سياه است. مردم، كه از ترس اژدها لب هايشان ترك خورده بود فرار مي كردند. آن ها با ترن، اتومبيل، كشتي و هواپيما مي گريختند و در نقاط دور دست، به قصد زمين هاي بابا «ايوان» از نظر محو مي شدند. اژدها با صدائي وحشتناك غريد:
- من هم مردم را مي خورم.
زمين لرزيد. درخت هاي جنگل سر خم كردند، پرنده ها از لانه ها به زمين افتادند. مردم از ترس جلو چشم هايشان را گرفتند، اما زود به خود آمدند و به طرف زمين هايي كه نجاتشان مي داد، جائي كه بابا «ايوان» جادوگر زندگي مي كرد به راه افتادند. بابا «ايوان» پيرمردي بود كه هزار سال عمر كرده بود و وقتي گوش به زمين مي چسباند مي توانست از هر اتفاقي كه در زير زمين روي مي دهد با خبر بشود. قلب او پر از محبت مردمي بود كه كار مي كردند و زحمت مي كشيدند.

وقتي كه او ديد ميليون ها نفر به طرف زمين هاي او فرار مي كنند بلند شد و فرياد زد:- آهاي! از دست چه كسي فرار مي كنيد؟
آدم ها همه فرياد زدند:- از دست اژدها. بابا «ايوان» اميدواريم كه تو ما را نجات بدهي اژدها فرزندان ما، پدران ما، خانه هاي ما، مزرعه هاي ما را خورده است و زمين هاي ما را هم خراب كرده است. تنها اميد ما تو هستي.
بابا «ايوان» جواب داد:- خيلي خوب، باشد.
بعد به طرف كوره آهنگري اش به راه افتاد. كوره آهنگري او خيلي عجيب بود. او مي توانست با كمك اين كوره، توپ، ماشين، هواپيما بسازد. اما عجيب تر از همه اين كه مي توانست آدم درست و حسابي هم بسازد. وقتي مردم به كارگاه او نزديك شدند، او رو به آن ها كرد و گفت:
- يك ميليون جوان مي خواهم كه مثل شير شجاع باشند، يك ميليون اسب مي خواهم كه يالشان از آتش باشد، يك ميليون هم شمشير از فولاد مي خواهم. هنوز حرف او تمام نشده بود كه يك ميليون جوان شمشير بدست و اسب سوار جلوي او صف كشيدند و يكي يكي وارد كارگاه او شدند. در همين موقع اژدها به كناره زمين هاي بابا «ايوان» رسيده بود و حاشيه زمين هاي او را مي خورد.
بابا «ايوان» وقتي همه جوان ها و اسب ها را وارد كوره اش كرد شروع به ساختن غولي كرد كه كسي مثل آن را نديده بود. او همه جوان ها را به يك جوان، همه اسب ها را به يك اسب و يك ميليون شمشير را هم به يك شمشير تبديل كرد. غولي كه از جوان ها درست شده بود، شمشير را به دست گرفت و بر اسب سوار شد، دست بابا «ايوان» را بوسيد و بعد به راه افتاد تا به جنگ اژدها برود.
بابا «ايوان» همراه او رفت و برايش دعا كرد و بعد با يك دانه ناني كه در تنورش پخت (آخر او جادوگر بود) همه مردمي را كه در آن جا بودند سير كرد. وقتي غول به اژدها رسيد، اژدها سخت خوشحال شد و فرياد زد:- در اين دنيا من هر چه بگوئي خورده ام: خرچنگ، آدم، خانه، كارخانه، كشور، چيزي كه مانده فقط غول است، وقتي ترا هم بخورم مي توانم سه سال تمام بخوابم و خرناسه بكشم.
بعد هم براي اين كه غول سوار بر اسب را بترساند چنان زوزه اي كشيد كه زمين شكاف برداشت. اما غول اصلاً نترسيد. شمشيرش را كشيد و... شمشير در برابر خورشيد چنان برقي زد كه چشم اژدها كور شد. غول سوار بر اسب از اين فرصت استفاده كرد و خود را به روي اژدها انداخت و چنان ضربتي با شمشير به او زد كه سر جانور از بدنش جدا شد. اين ضربت چنان بود كه سر جانور غلتيد و رفت و رفت تا سه روز بعد ايستاد.
غول با شمشير شكم اژدها را باز كرد و ميليون ها نفر مردمي را كه در شكم او اسير بودند بيرون آورد، تعداد بيشماري دهكده و شهر و كشور و كارخانه در شكم او بودند. مردم همه در برابر بابا «ايوان» سر خم كردند و به راه افتادند.
جلوتر از همه، غول راه مي رفت، بعد خانه ها، كارخانه ها، دهكده هاي كامل، همه آن ها به جايي برگشتند كه پيش از رسيدن اژدها، محل اقامتشان بود. و از آن جا دوره تازه و خوبي شروع شد.

   
راهنماي سايت
كتاب
مقالات
پيش از مرگ بايد خواند
گزارشات
جان کلام
نقد و ادبيات
تاريخ سينما
شاهنامه خوانی
داستان های کوتاه
امثال و ادبيات كهن
افسانه ها و فرهنگ توده
آی کتاب پلی است بین پدیدآورندگان
کتاب و خوانندگان آثارشان
پیگیری و سفارش تلفنی
88140837