جستجو براي:  در 
صفحه کلید فارسی
پ 1 2 3 4 5 6 7 8 9 0 Back Space
ض ص ث ق ف غ ع ه خ ح ج چ
ش س ي ب ل ا ت ن م ك گ
ظ ط ز ر ذ د ء و . , ژ
       جستجوی پیشرفته کتاب
  11/12/1402
نویسندگان   ناشران   بانک کتاب   فروشگاه
 
 
مدیریت مقالات > داستان كوتاه

گنجشك نادان
گروه: داستان كوتاه

گنجشك خاكستري رنگ كوچك اندام كه آشيانه اش را در شاخه هاي درخت پر گره صنوبري ساخته بود كه در داخل جنگل، بالاي چشمه پر خزه روئيده بود، ديروز به قصد سرزمين هاي بيگانه پرواز كرد. او صبح زود از خواب بيدار شد و بال و پري تكان داد و روي شاخه باريكي شروع به تاب خوردن كرد. آشيانه اش به تكان درآمده بود. سه جوجه او نوك هاي زرد رنگشان را از آشيانه بيرون آوردند. گنجشك به آن ها گفت:
- بچه هاي من، بخوابيد. كمي ديگر هم بخوابيد تا شبنم بخار شود. من هم مي روم برايتان مگس بگيرم. بچه هاي عزيز من، بخوابيد. جوجه ها سرهاي كوچكشان را وارد لانه كردند و آرام آرام به جير جير پرداختند. گنجشك به جانب آسياب متروك آمد و روي لوله بخاري نشست و فرياد زنان به عنكبوت درشت اندام گفت:
- زود باش مالياتت را بده و گرنه ترا مي خورم.
عنكبوت تار خودش را مانند تور ماهيگيري در بخاري پهن كرده بود با يك سبد پر مگس بيرون آمد و سبد را به گنجشك داد. گنجشك سبد را گرفت و فرياد زنان گفت:- فردا هم يك سبد.
و بال و پر زنان رفت. وقتي از چمنزار برهنه اي مي گذشت قمري را ديد كه روي درخت گلابي نشسته است و انتظار مي كشد. از قمري پرسيد:
- منتظر چه هستي؟
قمري جوابداد:- در انتظار گرگ و خرسم. آن ها با يك ارابه پر از خوشه گندم مي رسند. وقتي كه خوشه ها را كوبيدند و گندم ها را پاك كردند مي خوابند. آن وقت من هر قدر كه دلم بخواهد گندم مي خورم.

گنجشك به طرف آشيانه اش پرواز كرد و مگس را به داخل منقارهاي باز جوجه هايش انداخت و فوراً برگشت تا مثل قمري منتظر بماند. همان طور كه قمري گفته بود شد. گرگ و خرس گندم ها را كوبيدند و به باد دادند و در سايه خنك دراز كشيدند. چرتشان گرفت و به خواب رفتند.
اول قمري، بعد هم گنجشك خود را به روي گندم ها انداختند. دانه هاي گندم آنقدر درشت بود كه با پنج يا شش دانه اش چينه دان گنجشك پر شد. گنجشك وقتي به درخت صنوبر برگشت روي شاخه اش نشست و تاب خورد و با صداي بسيار بلند به آواز خواندن پرداخت.
در همين بين روباهي كه از لاي يك درخت تو خالي بيرون آمده بود از او پرسيد:- چه شده كه اين قدر خوشحالي و اين طور آواز مي خواني؟
گنجشك همه چيز را براي او تعريف كرد. روباه نگاه حريصانه اي به آشيانه كرد درون آشيانه جوجه هائي كه منقارشان هنوز زرد بود بال و پر مي زدند. روباه نگاهي كرد و دمش را لاي پاهايش گذاشت و به راه افتاد.
گنجشك از او پرسيد:- كجا مي روي؟
روباه جواب داد:- مي روم پيش گرگ و خرسي كه تو گندم هايشان را دزديده اي و همه چيز را به آن ها مي گويم. آخ! آخ! آن ها حتماً زنده زنده پوستت را مي كنند و از آن طبل درست مي كنند.
گنجشك كه ترسيده بود با خواهش و تمنا گفت:
- صبر كن! تو مي خواهي باعث نابودي من بشوي؟ متوجه نيستي كه اگر من بميرم سه بچه يتيم باقي مي گذارم؟
روباه ايستاد و حيله گرانه گفت:
- اگر يكي از بچه هايت را به من بدهي چيزي نمي گويم.
گنجشك گفت:- چطور؟ تو مي خواهي بچه مرا بخوري؟
روباه جوابداد:- معامله خوبي است! يكي از آن ها را كه كوچكتر از يك گردو است!

گنجشك گفت:- براي تو شايد بي اهميت باشد ولي بچه ام براي من خيلي قيمتي است.
روباه گفت: - پس من مي روم خبر بدهم.
گنجشك گفت:- اوه! خواهش مي كنم...
آن وقت با قلبي آزرده و اندوهگين، كوچكترين جوجه اش را به روباه داد. يك ساعت بعد روباه برگشت و گفت:
- من نمي توانم ساكت بمانم. پشيمان شده ام. اگر يكي ديگر از جوجه هايت ندهي مي روم و خبر مي دهم. من نمي توانم حقيقت را مخفي نگاه بدارم. شب هم، روباه، آخرين جوجه را برد.
گنجشك با قلبي پر از غم و چشماني پر از اشك آشيانه خالي خود را نگاه كرد. نا اميد بود. ناليد كه:
- آه! چه جانوران كثيفي در اين جنگل زندگي مي كنند.
بعد بال و پر باز كرد و به طرف دريا پرواز كرد. در كنار دريا يك كشتي لنگر باز كرده بود و به كشورهاي بيگانه مي رفت. گنجشك در ميان طناب ها نشست و چشم به اقيانوس بي پايان دوخت. با خودش فكر مي كرد كه اقيانوس يا غم او، كدام يك بزرگترند.

   
راهنماي سايت
كتاب
مقالات
پيش از مرگ بايد خواند
گزارشات
جان کلام
نقد و ادبيات
تاريخ سينما
شاهنامه خوانی
داستان های کوتاه
امثال و ادبيات كهن
افسانه ها و فرهنگ توده
آی کتاب پلی است بین پدیدآورندگان
کتاب و خوانندگان آثارشان
پیگیری و سفارش تلفنی
88140837