جستجو براي:  در 
صفحه کلید فارسی
پ 1 2 3 4 5 6 7 8 9 0 Back Space
ض ص ث ق ف غ ع ه خ ح ج چ
ش س ي ب ل ا ت ن م ك گ
ظ ط ز ر ذ د ء و . , ژ
       جستجوی پیشرفته کتاب
  11/12/1402
نویسندگان   ناشران   بانک کتاب   فروشگاه
 
 
مدیریت مقالات > داستان كوتاه

كاج تنها
گروه: داستان كوتاه

در سرازيري راهي كه به شهر مي رفت كاج كوتاه تنهائي قد كشيده بود. خيلي دور، در آن طرف درخت، جنگل سياهي بود كه شب در آن گرگها زوزه مي كشيدند و سنجاب ها به روي شاخه هاي برهنه اش جست و خيز مي كردند و خرگوش هاي چابك مي دويدند. قطره هاي سردي مثل اشگ از سيخك هاي صنوبر تنها جاري بود.
خرگوشي كه اسمش «شير بي دم» بود زير صنوبر ايستاد و چشمهاي حيرت زده اش را به او دوخت و گفت: - چرا گريه مي كني؟
كاج تنها جواب داد: - چون كوچك و تنهايم. در كنار من درخت ديگري نمي رويد. باد زمستان بدنم را تا روي زمين خم مي كند. زوزه گرگها در جنگل مرا مي ترساند.
«شير بي دم» گفت:- چقدر احمقي! چرا به جنگل نمي آيي. آن جا كاج هاي صد ساله اي هست و تو مي تواني خودت را زير شاخه هاي نيرومند آن ها پنهان كني و كاملاً در امان باشي. سنجاب ها كه خيلي شاد و پر نشاط هستند ميوه هاي كاج به طرفت پرتاب مي كنند.
كاج آهي كشيد و گفت: - نمي توانم.
خرگوش پرسيد: -چرا؟
- چون باين جا چسبيده ام. من ريشه دارم. خيلي سعي كرده ام از زمين جدا شوم و تغير مكان بدهم. دلم مي خواهد تا كلبه چوپان جلو بروم و بره هائي را كه اين قدر قشنگ بع بع مي كنند ببينم. مخصوصاً آرزو دارم كودكاني را كه در اتاق هاي گرم مي خوابند و شير مي نوشند و دم گربه ها را مي كشند تماشا كنم. باد درباره آنها قصه هاي جالبي برايم تعريف مي كند. از پدران آنها هم كه در كارخانه ها كار مي كنند، كارخانه هايي كه دودكش هايشان سر به آسمان مي كشند، داستانها مي گويد.
خرگوش گفت: - پس تو مي خواهي پيش اين موجودات دو پا بروي؟ بعد سري تكان داده و اضافه كرد:

- خوب، ترتيب اين كار را مي دهم. در طويله بره سفيدي با من دوست است. از او خواهش مي كنم فردا به چوپان بگويد كه وقت عبور ترا قطع كند و پيش بچه ها ببرد.
كاج گفت:- اگر اين خدمت را به من بكني تمام عمر از تو ممنونم اما مگر تو از سگ چوپان ترسي نداري؟
خرگوش جوابداد:- از او ترسي ندارم، چون اسمم «شير» است، گرچه دم ندارم.
شب رسيد و همه كم كم خوابيدند. «شير بي دم» به طرف طويله رفت و پنجه به در كشيد. از توي طويله بره سفيد پرسيد:
- كيست؟
- منم، «شير بي دم».
- چه مي خواهي؟
- گوش كن. اگر مي خواهي ثابت كني كه دوست من هستي سحر چوپان را بيدار كن و به او بگو اگر از كنار كاج تنها گذشت آنرا قطع كند و براي بچه ها ببرد.
بره سفيد جوابداد:- خوب. ديگر چه؟
شير بي دم گفت:- ديگر هيچ. شب بخير.

صبح تازه سر زده بود كه بره بناي بع بع را گذاشت. طوري كه همه حيوانات طويله را بيدار كرد. گوسفندها تكان خوردند. سگ پارس كرد. چوپان بيدار شد، سطلش را برداشت و شروع كرد به دوشيدن شير. وقتي كه ظرف پر شد آنرا به طرف ارابه اش برد. اسب كوچكش را به آن بست و به طرف شهر به راه افتاد. از كنار صنوبر تنها گذشت. به يادش آمد كه دربان كارخانه از او خواسته است كه براي بچه ها كاجي بيآورد. آنوقت ارابه را نگاه داشت و تبرش را بدست گرفت و كاج تنها را با يك ضربه قطع كرد و به روي بشكه شير انداخت. ساعتي بعد به كارخانه رسيد.
دربان، كه از خوشحالي مي خنديد درخت را برداشت و آنرا به داخل اتاقي برد كه صندلي هاي زيادي در آنجا بود و ديوارها عكس هائي آويزان كرده بودند. كاج با وحشت به خودش گفت:
- همين الان مرا قطعه قطعه مي كنند و براي سوزاندن توي بخاري مي اندازند.
اما دربان او را نسوزاند. تكيه گاهي به شكل ضربدر برايش درست كرد. تمام روز كاج سر پا ايستاد. شب كه شد سه دختر جوان آمدند. شمع و تزئينات عجيبي آورده بودند. گلوله هاي طلائي و عكس پرندگان. كاج را آراستند و آنقدر هم خوب آراستند كه وقتي او خود را در آئينه نگاه كرد از فرط شادي به لرزه افتاد.
دخترها، هديه هاي قشنگي براي بچه ها زير درخت مي گذاشتند، جوراب، كفش، عروسك، اسب هاي كوچك، توپ، كتاب هاي مصور. بعدازظهر روز سال نو، در حدود صد بچه تالار روشن را پر كردند. دور كاج ايستادند، و با خوشحالي آنرا تحسين كردند. شمع ها به روي شاخه ها مي سوخت، گلوله هاي طلائي مي درخشيد و پرندگان با بال هاي گشوده از درخت آويزان بودند. كاج با صداي آهسته با خود گفت:
- بچه هاي عزيز، من خوشبخت ترين كاج روي زمينم. آه! كاش دوستم «شير بي دم» مرا مي ديد.
«شير بي دم» كه گوشهايش را از پشت پنجره تكان مي داد گفت:- من اينجايم. او از ر وي كپه اي خاكستر بالا آمده بود و از آنجا جشن را تماشا مي كرد. دختركي كه كلاهي با گوشهايي دراز بشكل گوشهاي خرگوش داشت فرياد زد:
- اوه! خرگوش را نگاه كنيد.
همه بچه ها سر برگرداندند. ولي شير بي دم ناپديد شده بود.
بچه ها فرياد زدند:- خرگوش بود.
بعد همه مرتب ايستادند تا عيدي هايشان را بگيرند.

   
راهنماي سايت
كتاب
مقالات
پيش از مرگ بايد خواند
گزارشات
جان کلام
نقد و ادبيات
تاريخ سينما
شاهنامه خوانی
داستان های کوتاه
امثال و ادبيات كهن
افسانه ها و فرهنگ توده
آی کتاب پلی است بین پدیدآورندگان
کتاب و خوانندگان آثارشان
پیگیری و سفارش تلفنی
88140837