جستجو براي:  در 
صفحه کلید فارسی
پ 1 2 3 4 5 6 7 8 9 0 Back Space
ض ص ث ق ف غ ع ه خ ح ج چ
ش س ي ب ل ا ت ن م ك گ
ظ ط ز ر ذ د ء و . , ژ
       جستجوی پیشرفته کتاب
  11/12/1402
نویسندگان   ناشران   بانک کتاب   فروشگاه
 
 
مدیریت مقالات > داستان كوتاه

من آزادم! نه؟
گروه: داستان كوتاه
نویسنده: م. كاتب مشكين

نمي دانم چرا اينطوري شد. اصلا اهل اين حرفها نبودم. يعني نه اينكه بچه مثبت باشم ها. نه. ولي خوب اينجوري هم كه ديگر... نمي دانم. بعضي وقت‌ها آدم يك غلطي مي كند، سنگي در چاه مي اندازد به اميد صد عاقلي ( البته دور از جان شما ) كه بالاخره درش بياورند. اما عاقلان هم يا خود را به جنون مي‌زنند يا سوادشان نم مي‌كشد. آدم گير مي‌كند ميان منگنه.

راستش من هم مثل همه بچه هاي مدرسه كه تازه كنكوري هم بوديم خير سرمان. با اين تفاوت كه دنياي آنها حقيقي بود و مال من مجازي. شايد آنها هم از مجاز به حقيقي رسيده بودند. شايد هم يك راست سر چهار راه با چهار پنج تا بوق يك 206، سوار حقيقت شده بودند كه حالا يا دارند همان محصول غير مجاز را با آب و تاب تعريف مي‌كنند و يا هم دنبال يك حقيقت ديگر كنار چهار راه. اما من فرق داشتم. او هم فرق داشت. نه من اهلش بودم نه او. خوب وقتي آدم مطمئن مي‌شود كه طرف از پشت شيشه مونيتور نمي پرد توي بغلش، خيالش راحت تر است.

مي‌تواند با هر عنواني خودش را معرفي كند. عنوان كه جاي خود دارد، اصلا نمي‌دانيد چه حالي مي‌دهد طرف را بگذاري سر كار. به جان شما. تازه مي‌شود قرار ملاقات هم تعيين كرد مثلا چه مي‌دانم، در پارك لاله ساعت 3 بعد از ظهر كنار كيوسك گل فروشي كه بينوا يك دسته گل قرمز هم پياده شود. بعد بخندي به ريش داشته يا نداشته طرف كه زير گرما چند ساعت همينجوري به دخترها سلام مي‌كند و كلمه رمز " هوا ابريش قشنگه " را مي گويد. خدايي حال نمي‌ دهد؟

اما اين بار فرق داشت . يعني دقيقا از وقتي كه در اركات عضو شدم . اركات كه مي‌دانيد چيست؟ اصلا هر چه آتش است از گور همين اركات بلند مي شود. چه معني دارد يك دختر بيايد تمام مشخصاتش را بنويسد كه من اينم و اين كتاب‌ها را خواندم و اين فيلم‌ها را دوست دارم و با مرام اين گروپ‌ها حال مي‌كنم و ... حالا بجاي عكس مي شود هزار چيز ديگر گذاشت كه ديگر خيلي تابلو نشوي.

بي‌زحمت اينقدر آن خودكار بينوا را سرو ته نكنيد. حالت تهوع پيدا كردم .
بعله مي گفتم. ولي باز اركات كمتر از ياهو مسنجر مجاز دارد . آدم كه مي‌بيند يك جايي همه راست مي گويند خوب جو گير مي شود. هر چقدر هم كه خانم و اهل نجابت باشد و حتي باباي بيچاره‌اش هم خبر نداشته باشد كه چه فيلمهايي ديده و چه رمانهايي خوانده. خوب اصلا چه اشكالي دارد. بالاخره بايد يك روز هم شوهر كرد يا نه؟ تا كي اين جماعت ضعيفه بنشينند پشت پرده كه گل پسري بيايد چايي كوفت كند و بعد هم نگاهي و احيانا صحبتي و نفر بعدي.

نه نه، منظورم مريض بعدي نبود خانم منشي.
اينها را كه مي گويم او هم قبول داشت . تازه او هم ساده بود . بيچاره اينقدر ساده بود كه همه فرمهاي اركات را پر كرده بود . حتي قد و وزن و رنگ مويش را هم نوشته بود . راستي شما ديدين رنگ چشمش را ؟ قهوه اي روشن بود ؟
بعله ... ببخشيد ... حواسم پرت خانم منشي شد . شما اخم نكنيد و بي زحمت آن خودكار را هم بزاريد كنار.
دو سه روز اول با بهانه هاي تكراري براي رفتن سر اصل مطلب گذشت . البته اينكه مي‌گويم تكراري نه اينكه فكر كنيد من اين كاره هستم ها . نه. دوستام مي‌گفتند تكراريست . يكي دو ماه كه گذشت ديگر هر روز كارمان شده بود چك كردن اركات كه نكند آن يكي پيامي بگذارد و اين يكي دير ريپلاي ( جواب منظورم است ) كند. حتي چند وقتي كه اركات را فيلتر كرده بودند كه خاطر شريفتان هست؟ نميدانم چرا ديگر به اركات گير دادند. آن همه سايت مفيد آموزنده را فيلتر كردند به بهانه‌ي ضد اخلاقي، اركات كه ديگر فيلم سوپر نداشت. البته اينها را دوستام مي‌گفتند.

خلاصه آن ايام كارم شده بود رفتن توي اتاق اساتيد به بهانه سرعت بالاي اينترنت براي سرچ كردن منابع تحقيق؛ اما اول اركات مي‌رفتم. يعني فقط اركات مي‌رفتم. چهار، پنج ماهي كه گذشت ديگر ديديم كه توي اركات خيلي دارد تابلو مي شود جلوي ديگر رفقا. رفتيم سراغ همان ياهو ميل.

اصلا آدم موجود عجيبي است . يك روز مي‌شود شهره فراموشي و يك روز هم هر كار مي‌كند يادش برود و بي‌خيالش بشود، نمي‌شود. زود دل بسته‌ي هم شديم. شايد چون تا بحال نه او دوست دختر داشته و نه من دوست پسر. براي همين برايمان شيرين بود. از مباحث مذهبي و عرفاني شروع شد تا سياست و اجتماع و حتي علل بالا رفتن سن ازدواج در جوامع شرقي علي الخصوص ايران. خوب چه مي دانستيم وابستگي مي آورد. همين ياهو كه اسمش هم مزخرف است، آدم را ياد اين درويش‌ها مي‌اندازد كه سيبيلشان تا چانه شان آمده. ايييييي. البته دور از جان سبيل محترم شما. مال شما فرق دارد يكمي. چه برسد به خود موجوديت ياهو. تمام ايميل‌ها را آرشيو كردم.

حدود هشت ماهي گذشت كه كم كم وجدان درد گرفتم . آخر مني كه هر روز مي شدم واعظ منبر براي دوستام كه اينقدر چت نكنيد با اين پسر هاي شارلاتان سرتا پا يه كرباس؛ اينها كه اين‌قدر قربان صدقه چشم و ابروي وب‌كمي‌تان مي‌روند قبل از شما براي 100 نفر هم رفته اند.(قربان صدقه منظورم بود ) چون به خلوت مي رفتم كار خودم را مي كردم. البته اين فرق داشت، پسر خوبي بود ( البته اميدوارم ماجرايش جدي نباشد). خوب آدم كه خر نيست، مي‌فهمد يك پسري هم علاقه دارد و هم بچه مثبت است. حالا اختلاف سليقه كه همه دارند، خيلي مهم نيست.

يك روز برگشت و گفت: ببين اين جوري نمي‌شه. بيا يه قراري بزاريم. تو بشو خواهر من، منم مي‌شم داداشت. اين را كه گفت فهميدم كه وجدان درد به او هم سرايت كرده .

شما تلفنتان را جواب بدهيد. من مي گويم ...
بعله مي گفتم . همين ديگر . شديم برادر خواهر. انگار برادر خودم باشد. همه چيز را مي گفتم . از كلاس، درس، بچه ها، حتي از خوابگاهمان كه اين دختر هاي ور پريده هر شب يكي را آرايش مي‌كنند كه بشود عروس و تن ديگري هم كت شلواري كه نمي دانم از كجا گير آوردند و خلاصه بزم عروسي راه مي اندازند از اين ساختمان به آن ساختمان . خوب جوانند ديگر ، مقتضاي سنشان است . شما كه دكتريد درك مي كنيد. نه ؟

البته او هم مي گفت. از كارش، از درسش، از كتك كاري ها، از خانواده ... وقتي كه صحبت از خانواده شد ديدم كم كم ماجرا كمي دارد جدي مي‌شود. بعد از حدود يك سال ترس ورم داشت. آقاي دكتر ، گفتم نكند يه موقع ... البته بدم هم نمي آمد . پسر خوبي بود. راستش شما كه غريبه نيستيد. اين روزها بازار شوهر كساد شده. تازه آن هم پسر به اين خوبي. اما من كه نه ديده بودمش و نه با او دو كلام حرف زده بودم . رابطمان فقط و فقط ايميل بود. خوب آدم از نوشته‌هاي طرف مي‌تواند بفهمد كه چطوري است. نمي تواند؟

بي زحمت سرتان را تكان ندهيد. بنده برداشت بد مي‌كنم .
تازه من داشتم درس مي خواندم . مانده بودم حيران. نه قدرت قطع رابطه را داشتم و نه جرئت ادامه. مي ترسيدم اگر يك بار پيشنهاد ازدواح بدهد دست و دلم بلرزد. نه اينكه پسر بدي باشد. نمي دانم شايد هم بود. آدمها در دنياي واقعي صاف صاف دروغ مي گويند چه برسد به دنياي غير واقعي. از طرفي اگر خانواده مي فهميدند كه من يك سال با يك پسر رابطه داشته ام بابايم را در مي آوردند. يكي دو هفته گيج بودم تا آخر همين ايميل آخري، بعله همين كه پرينتش روي ميزتان است، فرستادم. گفتم كه ببين، ديگر ما بايد اين رابطه را تمام كنيم و بيشتر از اين به صلاح نيست و ديگر تو هم جواب نامه را نده و خداحافظ. حالا با كم و زيادش. يك موقع فكر نكنيد من چقدر بي عاطفه هستم كه يك دفعه اين جوري حال اين بيچاره را گرفتم.

راستي حالش بهتر است؟
بگذريم. نه، چند بار نامه را نوشتم و پاك كردم. حتي 3-4 بار هم ديسكانكت شدم. البته او هم جواب نداد. حداقل همان هفته اول. شايد به احترام خواسته من كه گفته بودم جواب نده. اما بالاخره او هم طاقت نياورد و جواب داد. بعله همان صفحه دوم است. به تاريخ توجه كنيد متوجه مي شويد . حالا 5 روز يا يك هفته خيلي توفيري ندارد. يكي دو ماه ديگر هم خبري ازش نداشتم تا اينكه ديروز در روزنامه خواندم خودكشي كرده ولي زود به بيمارستان رساندنش.

آمدم با شجاعت بگويم كه من قاتلم . البته حالا كه نمرده پس من آزادم. نه؟

   
راهنماي سايت
كتاب
مقالات
پيش از مرگ بايد خواند
گزارشات
جان کلام
نقد و ادبيات
تاريخ سينما
شاهنامه خوانی
داستان های کوتاه
امثال و ادبيات كهن
افسانه ها و فرهنگ توده
آی کتاب پلی است بین پدیدآورندگان
کتاب و خوانندگان آثارشان
پیگیری و سفارش تلفنی
88140837