جستجو براي:  در 
صفحه کلید فارسی
پ 1 2 3 4 5 6 7 8 9 0 Back Space
ض ص ث ق ف غ ع ه خ ح ج چ
ش س ي ب ل ا ت ن م ك گ
ظ ط ز ر ذ د ء و . , ژ
       جستجوی پیشرفته کتاب
  13/12/1402
نویسندگان   ناشران   بانک کتاب   فروشگاه
 
 
مدیریت مقالات > داستان كوتاه

سنگ
گروه: داستان كوتاه
نویسنده: فريبا نادري
منبع: فريبا نادري متولد 7/9/1367-شهرستان شيروان- سال اول دبيرستان- داستان نويسي را از سوم راهنمايي آغاز نمو

كم كم غروب مي شد غروبي كه هميشه دوستش داشتم غروبي كه هر گاه از راه مي رسيد من و دوستانم بر بالاي كوه به آن مي نگريستيم آن لحظه فراموش نشدني باز هم در راه بود سكوت مبهمي كوهستان را پر كرده بود و همه به آسمان چشم دوخته بوديم كه يكباره صدايي خشمگين همه ي نگاهها را ربود و به سوي خود جلب كرد و بعد هيجده چرخي را ديديم كه بر پشت آن سنگ هايي بودند نميدانم چرا در دلم يكباره دلهره ايجاد شد چند نفر سوي ما آمدند و چيزي شبيه به باروت در ميان ما گذاشتند و بعد از چند ثانيه صداي انفجار مهيبي سراسر كوهستان را پوشاند و بعد از چند لحظه من از دوستانم جدا شدم توسط جر ثقيل بر روي هيجده چرخ سوارم كردند چند سنگ كه آنجا بودند مرا دلداري دادند و از خودشان گفتند من هم از خودم گفتم و گاهي هم در بين حرفهايمان اشك از گونه هايمان جاري مي شد فكر نكنيد چون سنگ هستم .

مثل اسمم دلي محكم دارم من براي دوستانم اشك مي ريختم وقتي در كنار آنها بودن را به ياد مي آوردم بغضم مي گرفت و نمي توانستم دوري آنها را تحمل كنم يك بند گريه كردم تا دلم خالي از اندوه شد ساكت ماندم همگي به سرنوشت خود فكر مي كرديم به كجا خواهيم رفت و هيچ كس از آينده خود با خبر نبود در بين راه باد خاكهاي اضافي مرا جارو مي كرد و مرا قلقلك مي داد و من اصلا خوشحال نبودم يا دوستانم نمي گذاشت شاد باشم .

بالاخره بعد از مسافرتي طولاني مرا در كارخانه سنگ بري پياده كردند من و سنگهاي ديگر را به درون كارخانه بردند و بعد از چند لحظه خودم را بين دستگاهاي سنگ بري بسيار تيزي ديدم و توسط آن دستگاهها اره ام كردند و آنقدر نازك شدم كه ديگر طاقت برش خوردن نداشتم قطره هاي ديگر مرا هم در كنار يكديگر قرار دادند اصلا باورم نمي شد من كه قسمتي از سنگ عظيم كوهستان بودم به اين نازكي و ظريفي به سنگ مرمر تبديل شده بودم زياد ناراحت و زيادم خوشحال نبودم ناراحت چونكه از دوستان عزيزم جدا شده بودم و خوشحال چون حالا سنگي تميز بودم بعد از چند روز مرا به مغازه اي بردند كه آنجا هم پر از سنگ بود و پس از چند ساعت با همه آنها دوست شدم .

هر كس چيزي مي گفت يكي مي گفت نمي خواهم سنگ قبر شوم يكي مي گفت مي خواهم براي خانه اي بكار بروم يكي مي گفت مي خواهم براي مبل از من استفاده كنند و بعد از چند روز مردي مرا براي ساختمان مدرسه خريد و من حالا در اين جا در كنار شاگردان در كلاس درس هستم و گاهي بچه هاي كلاس مرا كثيف مي كنند آنوقت خيلي دلتنگ مي شوم و به ياد دوستانم در كوهستان به گريه مي افتم بعضي هم با من در دل مي كنند و آنموقع خوشحال مي شوم و حالا قدر دوستانم در كوهستان را مي دانم.

   
راهنماي سايت
كتاب
مقالات
پيش از مرگ بايد خواند
گزارشات
جان کلام
نقد و ادبيات
تاريخ سينما
شاهنامه خوانی
داستان های کوتاه
امثال و ادبيات كهن
افسانه ها و فرهنگ توده
آی کتاب پلی است بین پدیدآورندگان
کتاب و خوانندگان آثارشان
پیگیری و سفارش تلفنی
88140837