جستجو براي:  در 
صفحه کلید فارسی
پ 1 2 3 4 5 6 7 8 9 0 Back Space
ض ص ث ق ف غ ع ه خ ح ج چ
ش س ي ب ل ا ت ن م ك گ
ظ ط ز ر ذ د ء و . , ژ
       جستجوی پیشرفته کتاب
  11/12/1402
نویسندگان   ناشران   بانک کتاب   فروشگاه
 
 
مدیریت مقالات > داستان كوتاه

خاطرات كودكي
گروه: داستان كوتاه
نویسنده: مهدي كاوندي

تا الان يه رب بود كه داشتم فكر ميكردم روي اين سكوي خاكي بشينم يا نشينم. نميدونم ازچي ميترسيدم. ميترسيدم كه شلوارم خاكي بشه يا اينكه اثر اندامم روي خاكها نقش ببنده؟ ولي با همه اين فكرها نشستم.

نميدونم چرا، ولي فكر ميكنم چون به هيچ نتيجه اي نرسيدم اين كارو كردم. البته براي مدتي به فكر خريدن روزنامه افتادم تا ازش براي نشستن استفاده كنم ولي هم به دليل دوري روزنامه فروشي و هم به دليل قيمت روزنامه اين كار رو نكردم. اينجا جاي خوبيه. هوا هم هواي خوبيه. سايه هم كه هست و اين آقاي نگهبان آموزشگاه هم كه با شستن ماشين خانم رئيس، حسابي بوي نم بارون تو فضاي كوچه زنده كرده.

نميدونم چرا ولي مجموع همه اينها، بوي خاك نمناك، سايه كج و كوله درخت و هواي ملايم بهاري منو يادگذشته ها ميندازه. گذشته هايي كه نميدونم بايد بگم گذشته هاي دور يا بايد بگم گذشته هاي نزديك. فكر ميكنم ده سال پيش بود يا شايدم نه سال و يازده ماه. اونروزا بابام موهاشو خودش سياه نگه ميداشت. خيلي ها ميگفتن كه موهاشو رنگ ميكنه ولي من مطمئن بودم كه اون موهاشو رنگ نميكنه.

من ميدونستم كه خودش اونارو سياه نگه داشته. اينو به همه كسايي كه مي گفتن رنگ كرده ميگفتم ولي هيچكس باور نميكرد. همه ميگفتن مگه ميشه؟ وقتي به اين سوال فكر ميكردم ميديدم كه حق با اوناست، نميشه. ولي من مطمئن بودم كه بابام اين كارو ميكنه، ميدونستم كه ميتونه ولي نميدونستم چطور. براي همين زياد با كسي سر اين موضوع بحث نميكردم. فقط براي دلخوشي خودم، تو دلم ميگفتم حيف كه بابا هاي شما لازم نيست موهاشونو سياه نگه دارن وگرنه شما هم مي فهميدين كه ميشه. بعضي ها هم مي پرسيدن كه چرا اين كارو مي كنه؟ جواب اين سوال رو داشتم خيلي جواب خوبي هم داشتم ولي هيچوقت به هيچكس نگفتم، نگفتم كه چرا اون مجبوره كه خودش موهاشو سياه نگه داره. من هميشه سعي ميكردم كه جواب اين سوال رو به خودمم نگم. به قول معروف خودمو بزنم به خنگي.

تو اين چند سال و چند ماهي كه زندگي كردم، خودم نتونستم بيشتر از دوبار از بابا بپرسم كه چرا موهاشو سياه نگه ميداره. البته نتونستم كه نه، بهتره بگم بيشتر از دوبار نخواستم كه بپرسم. يكروز جمعه در حالي كه بابا داشت روزنامه مي خوند گفتم: "بابا" گفت:"هوم" بابام هميشه منظورش از هوم اين بود كه "بله پسرم" من دوباره گفتم :"بابا" دوباره گفتم چون اون هنوز داشت روزنامه ميخوند و ترجيح ميداد كه هم روزنامه بخونه و هم به من جواب بده، ولي من اصلا دوست نداشتم. دوست داشتم با من مثل يه آدم بزرگ برخورد كنه. اونم در جواب بار دوم كه گفتم بابا، روزنامشو گرفت پايين و گفت "جانم پسرم".

وقتي گفت جانم پسرم، به قدري لذت بردم كه انگار بزرگترين جايزه ادبي دنيا رو به من دادن. آخه اون بدون اينكه من چيز اضا فه اي بگم، فقط با تكرار كلمه بابا، فهميده بود كه من مي خوام اون به من مثل يه آدم بزرگ توجه كنه. به هرحال پرسيدم كه :"بابا؟ تو چرا موهاتو سياه نگه داشتي؟" هيچوقت بابامو اينجوري نديده بودم. داشت لبخند ميزد. لبخندي به نرمي پر قوي سفيد، به لطافت نگاه هاي مادرم. حالت عجيبي داشت. انگاركه از اولين دقايق تولدش ساعتي چندبار اين سوال رو ازش پرسيده بودن و انگار هزار ساله كه ساعتي چند بار به اين سوال لبخند زده. از لباش موج لبخند به چشمم ميخورد و از چشماش تير غصه به قلبم.

با خودم گفتم كه شايد متوجه سوالم نشده، براي همين دوباره پرسيدم كه:" چرا موهاتو سياه نگه داشتي؟"باهمون لبخند و نگاه، با همون لبخندي كه از شدت سنگيني احساس ميكردم صد كارگر مصري لازمه تا اينجور بي حركت نگهش داره، بي هيچ تغييري، دستشو بلند كرد و شروع كرد به نوازش كردن پشت سرم. من هنوز داشتم به اون نگاه ميكردم و منتظر جواب بودم. ولي بابا بدون اينكه چيزي بگه سرم رو گرفت و روي سينش گذاشت. نميدونم چرا اين كارو كرد ولي يا ميخواست كه اشك منو نبينه يا ميخواست كه من اشك اونو نبينم. به هر حال كار درستي بود آخه من ديگه مرد شده بودم. نبايد گريه مي كردم.

اگرهم مرد نشده بودم ديگه بايد مي شدم! هر شب توي خونه مهموني داشتيم. خيلي ها ميومدن و ميرفتن ولي يكيشون هر شب سرميزد. حتي جمعه و تعطيلي هم حاليش نبود. لحظه به لحظه به بهانه هاي مختلف در خونه ما سبز ميشد. از ريختش متنفر بودم. دوست داشتم خفش كنم. دوست داشتم كه آنچنان ميخي توي كفشش درست كنم كه تا چند ماه دم خونه ما پيداش نشه. ولي مامان بزرگم ميگفت بهش احترام بذار، ازش پذيرايي كن، اون حبيب خداست، گناهي نداره، اگه اون نباشه كسي نيست كه آدمهارو تو مسافرتهاي طولاني و ابدي راهنماي كنه. همه اينها درست بود ولي من دوست نداشتم كه اون كسي از مارو ببره مسافرت براي همين هر وقت از در ميومد تو ميدويدم دم در و جولوش خوشمزه بازي درمي آوردم و هي جوك مي گفتم تا شايدازمن خوشش بياد ومنوببره. ولي اون اصلا منو نمي ديد.

چشماش تيز مي شد و از بالا سر من همه جارونگاه مي كرد. انگار كه هر شب دنبال كس خاصي مي اومد. وقتي كه قدم بر مي داشت، دستهاي كوچكم رودور يكي از رونهاي پاش حلقه مي كردم و محكم مي گرفتم كه نتونه جلوتر بره، درست مثل بازي كودكانه اي كه با بابام ميكردم. بابام قويترين مرد دنيا بود ولي باز هم وقتي من رون پاشو مي گرفتم ديگه نمي تونست راه بره. ولي اون مهمون ناخونده، اون مرد مهم دوست نداشتني، اصلا نمي فهميدم كه چه جوري از توي دستم در مي رفت. انگار كه از جنس من نبود. مثل حباب صابون از توي دستم غيب مي شد و دوباره ظاهر مي شد.

مطلقا هيچكاري نمي تونستم بكنم. احساس بدي مي كردم. تنها كاري كه مي تونستم بكنم اين بود كه از حرس دستامو مشت مي كردم و دندونامو به هم فشار مي دادم. اونقدر محكم فشار مي دادم كه تمام هيكل تپلم مي لرزيد و با وحشت نگاه مي كردم كه آيا اين مهمون نا خونده امشب كسي رو به مسافرت خواهد برد؟! تمام بزرگترا مي دونستن كه اون حتما يه شبي، يكي از اين شبها، يكي از ماهارو به مسافرت مي بره. فقط من نمي دونستم كه منم فهميده بودم.

بزرگترا خيلي چيزهارو بيشتراز من مي دونستن مثلا اينكه در مقابل اون مهمون ناخونده، اون مهموني كه مامان بزرگم مي گفت ازش پذيرايي كن، به اون احترام بذار، هيچ كاري نميشه كرد. حتي التماس وگريه زاري هم نميشه كرد. پس چرا من اونقدرتلاش مي كردم؟! كم كم با گذشت زمان بزرگ و بزرگتر مي شدم و كمتر در مقابل اون مهمون كه مي گفتند عزيز و دوست داشتنيه مقاومت مي كردم. تقريبا همه اطرافيان از اين موضوع خوشحال بودن. به من نمي گفتن، ولي من گهگداري يواشكي مي شنيدم كه مي گفتن "پسر خوبيه، داره مرد ميشه،" درست بود. داشتم مرد مي شدم. ولي مرد شدن يعني چي؟يعني تسليم؟ آخه من كه جز تسليم شدن كار ديگه اي نكرده بودم. هر چي بيشتر فكر مي كردم، بيشتر به اين نتيجه ميرسيدم كه صد سال سياه دوست ندارم مرد بشم.

آخه مرد بشم كه چي بشه؟! روز آخر زندگيم، وقتي از مدرسه به خونه رسيدم، خواهرم كه مظلوم ترين كودكي در دنيا بود كه تا اون روز به چشم ديده بودم، در رو باز كرد. طبق معمول، مهمون عزيزي داشتيم كه اونقدر راحت و بي خيال نشسته بود كه انگار تا هزار سال بعد رو براي خودش برنامه ريزي كرده و تمام برنا مه هاشم داره درست و دقيق پيش ميره. از چشماش خيلي چيزا فهميدم چيزهايي فهميدم كه هيچوقت تو زندگي دوست نداشتم بفهمم. ولي چاره اي نداشتم. بايد به دقت به حرف چشماش گوش مي دادم و مو به مو عمل مي كردم. آخه من بچه بزرگ خونه بودم. اگه من اين كارو نمي كردم كي اين وظيفه رو انجام مي داد؟

رومو ازش برگردوندم تا برم ببينم كه حرفايي كه با چشماي دوست نداشتنيش به من زد، حقيقت داره يا نه.خواهرم ايستاده بود. اونم مثل من تازه از مدرسه اومده بود و با چهره دخترانه معصومش به من نگاه مي كرد. لباساشو عوض كرده بود و دست و صورتش هم شسته بود. هنوز رطوبت ملايمي روي صورتش خود نمايي مي كرد. چشماش شاد و براق بود و به من خيره شده بود. احساس مي كردم كه با چشماش داره نهصد تا سوال رو يك جا از من كه برادرش بودم، از من كه برادر بزرگترش بودم مي پرسه. هيچ سوالي به زبونش نيومد و فقط نگاه كرد.

انگار تمام جواباشو از صورت بهت زده من گرفته بود. اصلا احساس خوبي نداشتم. احساس مي كردم كه دارم نقش اون مهمون نا خونده رو براي اون طفل معصوم بازي مي كنم. ديگه همه چيز روشن و واضح شده بود. ديگه زمان زيادي براي سفر باقي نمانده بود و شايد هم حتي زمان تمام شده بود. كيف و كتاب و هر چي كه تو دستم بود از دستم افتاد. از افتادن كيف و كتاب بود كه فهميدم تمام وجودم شل شده. به داداشم، داداش كوچيكم، نگاه كردم. درست مثل مجسمه زيبايي كه در اين دنيا جز ايستادن و اشك ريختن كار ديگه اي از دستش برنمياد ايستاده بود و اشك مي ريخت.

از نگاه وحشت زده كودكانه اش فهميدم كه تمام نوراميدش به منه. آخه من برادر بزرگترش بودم، آخه من بزرگترين بچه خونه بودم، بايد كاري مي كردم. ولي چه كاري بايد مي كردم؟يا اصلا چه كاري ميتو نستم بكنم؟!

ديگه هيچي نفهميدم. شروع كردم به دويدن. زنگ تمام يازده واحد همسايه كه با هم زندگي مي كرديم رو بارها با تمام قدرت فشاردادم. اونقدرتوچشام اشك بودكه نميتونستم پله ها رو تشخيص بدم. تمام ساختمونو چهار دست و پا، درست مثل آدم نا بينايي كه چوبدستيشو گم كرده بالا و پا يين رفتم و هيچكس نبود. انگار تمام همسايه ها براي خريد لباس مشكي، جهت بدرقه اين مسافر قديمي، كه سالها بود انتظار سفر رو مي كشيد، بيرون رفته بودن.كاري نميشد كرد. به فكر خواهرم افتادم. براي همين، سريع برگشتم و احساس كردم كه جاي بابا خيلي خاليه. سريع تلفن رو برداشتم كه بهش زنگ بزنم تا اونم خودشو براي مراسم بدرقه برسونه. ولي هر چي فكرمي كردم شماره بابامو يادم نمي اومد. نگاهي به داداشم كردم تا از اون بپرسم. ولي اون هنوز بدون ذره اي حركت، سر جاي قبليش، ايستاده بود و هنوز اشك مي ريخت.

بالاخره شروع كردم به شماره گرفتن. هنوز شماره گرفتنم تموم نشده بود كه صدايي به گوشم رسيد. انگار كه كسي مي گفت:"به بابا زنگ نزن، بابا كار داره،" فكر كردم كه اشتباه مي شنوم. ولي وقتي خوب دقت كردم، ديدم كه اشتباه نيست. صدا صداي مسافر قديمي خودمون بود كه داشت آخرين سخنان قبل از سفرش رو مي گفت. اونقدر زنگ زدم تا تونستم به بابا بگم:"بابا داره دير ميشه، مسافر عزيزمون بالاخره داره ميره مسافرت". وقتي تلفن رو قطع كردم، ديگه كسي نمي گفت به بابا زنگ نزن. ديگه هيچ صدايي از هيچكس به گوشم نمي رسيد جز صداي هق هق خواهرم كه تو اتاقش يه گوشه كز كرده بود و در حالي كه زانوهاشو تو بغلش گرفته بود ذره ذره اشك مي ريخت.

ديگه تقريبا همه همسايه ها جمع شده بودن. ولي هيچكس هيچكاري نمي كرد. آخه هيچكس هيچ كاري هم نمي تونست كه بكنه. همه كنار هم ايستاده بودن و فقط نگاه مي كردن. انگار كه فقط اومده بودن ببينن كه چقدر ناتوان هستن.

هر چي دور و برم رو نگاه كردم تا اون مهمون نا خونده رو ببينم، چيزي نديدم. هيچ اثري هم ازش نبود. انگار هيچوقت، حتي از اطراف خونه ما هم رد نشده. وقتي بابام رسيد احساس كردم كه ديگه هيچ مسوليتي ندارم وحتي احساس مي كردم كه اون، اونقدر مرد و قوي و محكمه كه منم ميتونم بهش تكيه كنم. براي همين به كلي كنار كشيدم .بابا گفت "بريد خونه همسايه منم ميرم كه شايد بتونم اين سفر رو عقب بندازم". من مي دونستم كه نمي تونه. خودشم اينو خوب مي دو نست. ولي اون هنوز فكر مي كرد كه من چيزي نمي دونم. نمي دونست كه من همه چيزو تو چشماي مهمون ناخونده، خونده بودم.

ولي به هر حال با خواهرو برادرم رفتيم خونه همسايه. آخه من فكر مي كردم كه شايد بابا مي خواد اين دم آخري با مسافر عزيزمون تنها باشه. شايد كمي حرف كهنه و درددل داشته باشه.

وقتي به خونه برگشتم، همه جمع بودن با لباس سياه و بابا دم در بود با موهاي سفيد.

   
راهنماي سايت
كتاب
مقالات
پيش از مرگ بايد خواند
گزارشات
جان کلام
نقد و ادبيات
تاريخ سينما
شاهنامه خوانی
داستان های کوتاه
امثال و ادبيات كهن
افسانه ها و فرهنگ توده
آی کتاب پلی است بین پدیدآورندگان
کتاب و خوانندگان آثارشان
پیگیری و سفارش تلفنی
88140837