جستجو براي:  در 
صفحه کلید فارسی
پ 1 2 3 4 5 6 7 8 9 0 Back Space
ض ص ث ق ف غ ع ه خ ح ج چ
ش س ي ب ل ا ت ن م ك گ
ظ ط ز ر ذ د ء و . , ژ
       جستجوی پیشرفته کتاب
  11/12/1402
نویسندگان   ناشران   بانک کتاب   فروشگاه
 
 
مدیریت مقالات > داستان كوتاه

شنل بخش سوم
گروه: داستان كوتاه

همينكه از دور ديد زن پطرويچ از خانه خارج گشت او هم يكسره سراغ او رفت .پطرويچ سر دماغ نبود فوري فهميد چه خبر است و گفت: نه ممكن نيست بايد يك شنل نو سفارش دهيد. آكاكي ده كوپك گذاشت كف دستش ،خواست از تعمير شنل صحبت كند ولي پطرويچ پول را گرفته جواب داد : مرسي خيلي ممنونم بسلامتي شما خواهم نوشيد راجع به شنل اصلا فكر نكنيد هيچ ارزشي ندارد من برايتان يك شنل تازه ميدوزم . ممكن است از روي مد تازه هم بدوزم با يقه بسته . آكاكي ديد كه نه بدون شنل تازه ممكن نيست ، بكلي محزون گشت ،آخر آنرا با چه پولي بدوزد ؟ممكن است از محل كمك خرجي كه براي عيد ميگيرد بپردازد.

ولي آن مبلغ را خيلي وقت است براي خريد چيزهاي ديگر اختصاص داده است . شلوار نو لازم دارد ، بايد پول تعمير كفش ها را بپردازد ، بايد دو پيراهن سفارش دهد ،دو سه تا لباس زير كه اسم آنرا نميشود اينجا برد . چون بي ادبي است . بلي تمام آن پول خرج خواهد شد اگر رئيس از روي لطف ، تازه به جاي چهل روبل 45 يا 50 روبل هم بدهد باز فايده ندارد ،اين مبلغ درمقابل قيمت شنل مانند قطره باراني است در مقابل دريا .

ميدانست كه پطرويچ در قيمت مبالغه ميكند .ميدانست كه حاضر خواهد شد باهشتاد روبل هم شنل بدوزد ،ولي اين هشتاد روبل را از كجا بياورد ، نصف آنرا ممكن بود پيدا كند بلكه هم قدري بيشترش را ولي باقي را از كجا بدست آورد ؟ قبل از همه خواننده بايد بداند كه نصف اولي از كجا ميايد.آكاكي عادت داشت باقيمانده پولهايي را كه خرج نميكرد در قلك كوچكي بيندازد و هر شش ماه يك مرتبه پول خوردهارا در ميآورد و بجاي آن پول نقره ميگذارد. بدينطريق در مدت چند سال بيش از چهل روبل صرفه جوئي كرده بود ،الان چهل روبل موجود داشت .ولي 40 روبل ديگر را از كجا بياورد . آكاكي تصميم گرفت از خرج روزانه بكاهد ،اقلا براي يكسال ،تصميم گرفت شبها ديگر چاي ننوشد ،چراغ نسوزاند ،اگر لازم شد به اطاق زن صاحب خانه رفته از نور چراغ وي استفاده كند .

در خيابان با احتياط راه برود پاها را روي سنگ نگذارد تا تخت كفشش سائيده شود پيراهن و چيزهاي ديگر را دير تر عوض كند تا كمتر پول رختشوئي بدهد ،در منزل پيراهن نپوشد تا پاره نشود ،بجاي پيراهن ربدوشامبر پنبه ايي بپوشد . بايد اقرار كرد اجراي اينكار نخست خيلي مشكل بود ولي بعد خوب آسان شد . عادت كرد شبها را بي شام سر كند . بجاي غذاي جسمي غذاي روحي داشت ،غذاي روحي او عبارت بود از فكر شنل آتي-از آن به بعد زندگي او بهتر شد .

برنامه معيني پيدا كرد . گوئي او زن گرفته است ،گوئي دايم شخص ديگري با اوست ، مثل اينكه ديگر تنها نيست ، يك رفيق و شريك زندگي پيدا كرده بود ،اين دوست شنل آستر دار گرم ونرم بود . روحيه تازه اي پيدا كرده بود ،چشمانش درخشان گرديده بود جرات پيدا كرد فكر كند ،آيا بهتر نيست پوست روي يقه اش هم كار كند ،اين فكر نزديك بود تمام حواس اورا مختل ميكند . يكبار در موقع پاكنويس كردن نزديك بود اشتباهي بكند كه فرياد زد :آخ! فوري علامت صليب به سينه كشيد .

هر ماه بنزد پطرويچ ميرفت تا با او راجع به شنل گفتگو كند . كه پارچه را از كجا بايد خريد ،چه رنگ باشد ،بچه قيمت ،هر دفعه متفكر تر ولي خشنود به خانه بر ميگشت . زيرا ميدانست روزي فرا ميرسد كه همه اينها خريداري شده وشنل درست خواهد شد. قضيه زودتر از آنچه تصور ميرفت درست شد ، به عكس تصورش بجاي 40 يا 50 روبل 60 روبل كمك خرج دادند . آيا رئيس حس كرده بود كه آكاكي شنل نو لازم دارد ؟

بهر حا ل اين پيش آمد كار را آسان تر كرد بيست روبل زيادي كار را جلو انداخت پس از دو سه ماه گرسنگي كشيدن آكاكي قادر به جمع كردن 80 روبل ميگردد. قلب او كه هميشه آرام بود شروع كرد به زدن . همان روز با پطرويچ به بازار رفتند و پارچه خيلي خوبي خريدند ،زيرا در راه در اطراف آن فكر كرده بودند . پطرويچ خودش ميگفت كه بهتر از آن پارچه يافت نميشود . آستر دبيت خريدند. او ميگفت اين بهتر از ابريشم است زيرا هم درخشندگي ابريشم را دارد هم از ابريشم محكمتر است .

براي يقه پوست گرانبها نخريدند .گربه خريدند .ولي بهترين پوست گربه را انتخاب كردند .از دور هر كه ممكن بود فكر كند پوست گرانبهاست . پطرويچ دوازده روبل اجرت خواست كمتر ممكن نبود . تمام را با نخ ابريشم دوخته بود . روزي ....كه معلوم نيست چه روزي بود.مهمترين روز زندگي آكاكي بود ،پطرويچ شنل را آورد ،صبح بود كه آنرا آورد ،صبح موقع رفتن به اداره بود شنل به موقع رسيد زيرا سرما ي سختي شروع شده بود . چنانچه شايسته خياط خوب است پطرويچ با شنل حاضر گرديد ،چهره اش حاكي از حالت بخصوصي بود . شنل را از دستمال بيرون آورد ،دستمال را تازه از رختشوئي گرفته بود سپس آنرا تا كرد ه براي استعمال به جيب گذاشت .

شنل را بيرون آورد و با غرور تمام به آن نگريست ، بروي شانه هاي آكاكي انداخت پائين آن را كشيد تا صاف شودآكاكي بنا به عادت مردان سالدارخواست آستين را امتحان كند پطرويچ كمك نمود تا بپوشد . معلوم شد آستين نيز خوب است . خلاصه ، معلوم شد شنل آنطوري است كه بايد باشد.پطرويچ در ضمن گوشزد كرد چون او در خيابان حقيري منزل دارد تابلو نميزند ومدتي ا ست اكاكي اكاكيويج را ميشناسد از او كم مزد گرفته. درلوار((نوا))اقلا75 روبل ازاومزدميگرفت. اكاكي اكاكيويچ راجع به اين قضيه باپطرويچ اصلا داخل مذاكره نشد.

ازمبالغ درشت وحشت داشت اجرت اورا پرداخت تشكر كرد وبا شنل تازه بسوي اداره رهسپار گر ديد. پطرويچ هم بدنبال او خارج شد در وسط خيابان ا يستاد مدتي از دور به شنل مينگريست بعد به يكسو رفت تا آنرا از گوشه ببيند سپس دويد تا انرا از جلوتر ببيند در ضمن اكاكي اكاكيويچ شادان ميرفت. هر آن حس ميكرد كه روي شانه هايش شنل نو قرار گرفتي از فرط خوشحالي چندين بارآهسته خنديد اين شنل در حقيقت دو حس داشت يكي اينكه گرم بود دوم اينكه خوب بود اصلا ملتفت دوري راه نشد.

در رخت كن شنل را از دوش برداشت وآنرابدقت نگريست وبه دربان سپرد.معلوم نيست چگونه همه در اداره فهميدند اكاكي اكا كيويچ صاحب شنل نو گشته و آن روپوش قديمي ديگر وجود ندارد همه به سوي دربان شتافتند تا شنل تازه را تماشا كنند. شروع كردند به اوتبريك گفتن نخست لبخند ميزند ولي بعد خجل شد . ولي وقتيكه اصرار كردند بايد براي خاطرشنل سور بدهد اكاكي اكا كيويچ خود را باخت و نميدانست چكار كند چه جواب بدهد چگونه از زير آن در رود سرخ شده بود حتي ميخواست همه را متقاعد كند كه اين شنل اصلا نو نيست .

بلاخره يكي از كارمندان كه معاون رييس بود حتما براي اينكي نشان بدهد افاده ندارد و ميداند چگونه با زير دستان رفتار كند گفت: باشد من بجاي اكاكيويچ سور ميدهم خواهش ميكنم به منزل من بياييدامروز روز تولد من است. همه ي مستخدمين به اوتبريك گفتند ودعوت او را با ميل پذيرفتند.اكاكي اكا كيويچ ميخواست ازرفتن امتناع ورزد همه متفقا اصرار كردند كه نه بايد بيايد اگرنه بي ادبي خواهد شد.

پس مجبور شد برود و بعد نيز خيلي از رفتن خشنود گشت. زيرا فرصتي پيش آمده بود تا شب هم شنل را بپوشد آنروز براي اكاكي اكاكيويچ بهترين روزعمر بود. خوشحال بخانه مراجعت كرد شنل را در آورد وبا دقت بديوارآويخت يكبار ديگر به پارچه وآستر آن نگريست سپس براي مقايسه جل كهنه را درآورد به آن نگاه كرد خنده اش گرفت چه تفاوت عظيمي بين آندو وجود داشت. مدتي بعد درموقع خوردن غذا همين كه وضعيت جل كهنه به خاطرش ميامد باز ميخنديد. با خوشحالي غذا خورد آنروز ديگر چيزي ننوشت دست به كاغذ نزد قدري روي بستر درازكشيد تا تاريك شد سپس آهسته خيلي آهسته لباس پوشيد شنل را به دوش انداخت و خارج شد. منزل معاون خيلي دور بود و در محله اي ديگر در يكي از خيابانهاي كم جمعيت بود مردم آن ناحيه همه خوش لباس بودند.

اكاكي اكاكيويچ با نظر تعجب به آنها مينگريست اينجا براي او تازگي داشت چند سالي بود كه شب از خانه خارج نشده بود. در مقابل پنجره مغازه اي ايستاد انجا عكسي را گذارده بودند عكس زني بود زيبا كه نشسته و كفشها را درآورده است پايش نيز زيبا بوداز پشت زن كله مردي ريشو ديده ميشد. اكاكي كيويچ بدقت به آن نگريست لبخندي زد سر را جنبانيد و راه خود را پيمود. چرا لبخند زد؟ چيز خارق العاده اي ديده بود ؟

قسمت قبل   قسمت بعد
راهنماي سايت
كتاب
مقالات
پيش از مرگ بايد خواند
گزارشات
جان کلام
نقد و ادبيات
تاريخ سينما
شاهنامه خوانی
داستان های کوتاه
امثال و ادبيات كهن
افسانه ها و فرهنگ توده
آی کتاب پلی است بین پدیدآورندگان
کتاب و خوانندگان آثارشان
پیگیری و سفارش تلفنی
88140837