جستجو براي:  در 
صفحه کلید فارسی
پ 1 2 3 4 5 6 7 8 9 0 Back Space
ض ص ث ق ف غ ع ه خ ح ج چ
ش س ي ب ل ا ت ن م ك گ
ظ ط ز ر ذ د ء و . , ژ
       جستجوی پیشرفته کتاب
  11/12/1402
نویسندگان   ناشران   بانک کتاب   فروشگاه
 
 
مدیریت مقالات > داستان كوتاه

شنل بخش پاياني
گروه: داستان كوتاه
نویسنده: گوگول

نمي توان به روح مردم پي برد و فكر آن ها را دريافت .بالاخره به منزل معاون رسيد ، او زندگي خوبي داشت ، پله هاي خانه روشن بود ، منزل او در طبقه دوم بود . هنگاميكه داخل دهليز شد تعداد زيادي گالوش در آنجا ديد ، سماوري نيز آنجا بود كه بخارش محوطه را پر كرده بود . شنل ها به ديوار آويزان بودند ، بعضي داراي يقه ي مخملي برخي داراي يقه پوست ، از پشت ديوار صداي صحبت ميامد .صداها با بيرون آمدن نوكر كه با سيني پر از استكان ، مربا و نان شيريني مي آمد واضح تر گرديد ، معلوم بود مستخدمين خيلي وقت است جمع شده اند و چاي هم نوشيده اند .

آكاكي آكاكيويچ خود شنل را آويزان كرد و داخل اطاق شد . در مقابل خود چراغ ها ، مستخدمين ، چپق ها ، ميزهاي قمار و صندلي ها را ديد .او مردد در ميان اطاق ايستاد ، نميدانست چه بايد بكند . همه متوجه اوشدند ، با جيغ و فرياد به او خوش آمد گفتند ، فوري دسته جمعي به دهليز رفتند تا دوباره شنل او را ببينند . آكاكي با اينكه قدري خجل گشته بود چون آدم ساده اي بود از شنيدن تعريف شنل خوشحال گرديد .

سپس همگي او و شنل را گذارده به سوي ميزهاي قمار شتافتند . همه اينها ، اين سرو صدا ها و گفتگو ها و همه وهمه براي او تعجب آور بود ، نمي دانست چكار كند ، دست ها را چكار كند ، پا ها و تمام بدن را چكار كند ، پس نزد قمار بازها رفت و نشست . به ورق ها مي نگريست ، گاه به چهره ي اين و گاهي به چهره ي ديگري خيره مي شد . پس از مدتي شروع كرد بدهن دره كردن ، كسل شده بود ، هر شب در اينموقع او در بستر بود خواست از صاحب خانه وداع كند ولي نگذاشتند برود تا به سلامتي شنل نو اش بياشامد .

شام را آوردند ، شام عبارت بود از گوشت سرد گوساله و نان و شيريني و شامپاني . آكاكي را وادار كردند دو پياله شامپاني بنوشد پس از نوشيدن احساس كرد اطاق شاد تر و روشن تر گشته ، معهذا نمي توانست فراموش كند كه ساعت دوازده است و موقع رفتن . براي اينكه مبادا صاحب خانه مانع شود يواشكي از اطاق بيرون رفت ، شنل خود را يافت ، بدبختانه شنل روي زمين افتاده بود ، آنرا تكان داد و پوشيد و خارج شد .

خيابان هنوز روشن بود ، بعضي از دكان هاي كوچك هنوز باز بودند ، آكاكي بشاش مي رفت ، يكمرتبه شروع كرد به تند رفتن ، معلوم نبود چرا عقب خانمي كه با قر و اطوار راه مي رفت روان بود ولي يكمرتبه ايستاد و شروع كرد به آهسته راه رفتن . از اين حركت خود متعجب بود ، به خيابان هايي رسيد كه روز محزونند چه برسد به شب . نور فانوس ها كم بود گويي روغني بود كه مرتبا مي باريد ، به ميدان وسيعي نزديك مي شد .

خانه هاي آنطرف ميدان به زور ديده مي شد ، از دور اطاقچه ي پاسبان كشيك به نظر مي رسيد ، از ديدن اين ميدان خالي و بزرگ خوشحالي آكاكي كمتر گشت و با حس به خصوصي وارد ميدان شد . گويي حادثه ناگواري را قبلا حس ميكرد به عقب و اطراف خود نگريست. مثل اينكه در ميان دريا واقع شده است با خود اند يشيد بهتر است كه به اطراف ننگرد وچشمهارا بست. يكمرتبه چشمان را گشود ببيند به انتهاي ميدان رسيده است يا نه. ديد در مقابلش چند مرد سبيل كلفت ايستاده اند درست نتوانست تشخيص بدهد چگونه مرداني بودند جلوي چشمش تار شد ضربتي به سينه اش خورد يكي از آنها گفت: اين شنل مال من است. آكاكي خواست فرياد بزند ((پاسبان)) مشتي به دهانش خورد و شنيد كه ميگويد : بفرما جيغ بزن .

آنوقت حس كرد كه شنل از دوشش برداشته شد و يك اردنگي هم خورد و با سر به روي برف افتاد و ديگر چيزي حس نكرد .پس از چند دقيقه برخاست كسي در اطرافش نبود وحس كرد خيلي سرد است و شنل هم وجود نداشت .شروع به فرياد زدن كرد .صدايش دور نميرفت فراد كنان و دوان دوان بسوي پاسبان رفت به او نزديك شده با صداي بلند و بريده بريده گفت : مگر خواب است كه نميبيند چگونه او را لخت كرده اند . پاسبان جواب داد او گمان كرده آن مردها دوستان او هستند و با او شوخي ميكنند ،خوب است فردا بكلانتري برود ،شنل را پيدا مي كنند . آكاكي بخانه رفت موهايش ژوليده ،سينه و شلوارش پر از برف شده بود .

پير زن هنگاميكه صداي دق الباب شديد او را شنيد فوري از تختخواب بيرون جست . با يك لنگه كفش بپا در را گشود از ديدن حالت او يكه خورد و عقب عقب رفت . وقتيكه ما وقع را شنيد گفت بهتر است فوري به كلانتري بر ود رئيس كلانتري مردي با خداست ،هر يكشنبه به كليسا ميرود پس بايد آدم خوبي باشد هر روز از جلوي خانه آنها ميگذرد . آكاكي با دلي پر خون خود را به اتاق رسانيد . خدا ميداند آنشب به او چه گذشت اينرا فقط كسي ممكن است بفهمد كه يارا ي درك در د ديگران را دارد .

صبح زود نزد كلانتري رفت .گفتند رييس خواب است .ساعت ده رفت . گفتند باز هم خواب است .ساعت يازده رفت .گفتند منزل تشريف ندارد . او را راه نميدادند . مي خواستند بفهمند براي چه كاري آمده است و چه اتاقي رخ داده است .آكاكي خواست يكبار در عمر خود اراده ومردانگي به خرج دهد گفت: بايد شخصار ئيس را ببيند،حق ندارد مانع او شود ، شكايت خواهد كرد،و نتيجه اش معلومشان ميشود. در مقابل اين حرف ها نتوانستند چيزي بگويند ، رفتند به رئيس خبر دادند .

رئيس خبر دزدي شنل را با شگفتي تلقي كرد. بعوض اينكه به اصل قضيه بپردازد . شروع كرد به پرسش اين كه چرا باين ديري به خانه مراجعت ميكرده . آيا در يكي از خانه هاي بدنام بوده؟ آكاكي آكاكيويچ خجل گشت وخود را باخت، نميدانست قضيه را تعقيب كند يا نه. آنروز اصلا به اداره نرفت اين اولين دفعه اي بود كه چنين امري رخ مي داد، فردا با رنگ پريده و شنل كهنه به اداره آمد. اين شنل بتن او گريه ميكرد . با اينكه عده اي از شنيدن خبر دزدي شنل خنديدند ولي خيلي ها هم محزون گشته تصميم گرفتند پولي بعنوان كمك جمع آوري كنند ،مبلغ زيادي جمع آوري نشد زيرا قبلا مبلغ گزافي براي خريداري عكس رئيس داده بودند ونيز مبلغي براي خريد كتابي كه يكي از دوستان رئيس نوشته بود بمصرف رسانيده بود.

يك نفر كه خيلي نسبت به او دلسوزي ميكرد گفت بهتر است به كلانتري نرود زيرا اگر شنل را پيدا كنند معذا آنرا باو نخواهند داد، بايد تازه ثابت كند شنل مال اوست اين كار خيلي مشكل است بهتر است به متنفذي مراجعه كند ان شخص منتفذ ميتواند اقدام كند تاكار او را زودتر انجام دهند ، وجز اين چارهاي نبود. اكاكي اكاكيويچ تصميم گرفت نزد شخص متنفذي برودحال اين شخص متنفذ چه بايد بكند ، معلوم نشد.

شخص متنفذ شدن شرايطي دارد، بايد اطاق عليهده داشت و روي در آن نوشت اطاق انتظار جلوي آن يك نوكر گمارد تا هر كس را راه ندهد ، بايد جدي بود ، اينها علائم شخص با نفوذ است. شخص متنفذ در موقع صحبت كردن با زير دستان ميگويد: شما چه حق داريد ، بله، شما با چه كسي طرف صحبت هستيد. آ يا ميدانيد چه كسي در مقابل شما است؟ اين شخص با نفوذ روي هم رفته مرد خوشدلي بود ولي با رسيدن به اين مقام قدري ....تا موقعي كه با همرديفان خود بود باز خوب بود ولي بمحض اينكه يكنفر از خود پائين تر ميديد ديگر بدرد نميخورد. تمام مدت را ساكت مينشست اگر هم حرف ميزد خيلي باتاني .خيلي ميل داشت كه داخل صحبت ديگران گردد ولي مي انديشيد اينكار او راسبك خواهد كرد بهمين جهت همه ميگفتند گوشت تلخ است.

اكاكي نزد چنين متنفذي رفت . بد موقعي بدانجا رفت ، شخص مذكور بايكي از دوستان قديمي كه سالها او را نديده بود صحبت ميكرد ، در اين موقع به او خبر دادند كه شخصي موسوم به باشما چكين ميل دارد او را ببيند . پرسيد كيست جواب دادند . كارمندي است ، آن شخص جواب داد : بهش بگوئيد صبر كند حالا وقت ندارم. بايد بگوئيم كه دروغ ميگفت وقت داشت ، صحبت او با رفيقش مدتها پيش تمام شده بود.

مخصوصا اين را گفت تا بر رفيقش نشان دهد مستخدمين در اطاق انتظار او چقدر منتظر ميمانند. بالاخره پس اينكه صحبت ها را كردند سيگار كشيدند گوئي بخاطرش رسيده باشد، به منشي خود گفت گويا مستخدمي در خارج منتظر است بگوئيد داخل شود. همينكه ظاهر ملايم و لباس كهنه اكاكي آكاكيويچ را ديد با صداي محكم و خشن پرسيد چكار داريد؟ اينرا در خانه در جلوي ائينه مشق كرده بود . اكاكي آكاكيويچ خود را باخت اظهار داشت شنل او را ربوده اند وحالا از او تقاضا دارد تا به ر ئيس كلانتري بنويسد بلكه شنل را بيابد.

معلوم نيست به چه علت اينكار بنظر شخص متنفد خارج از ادب آمد گفت: آقا معلوم ميشود شما هنوز از جريان كار اداري بي اطلاعيد شما ميدانيد چكار بايد بكنيد ، شما بايد اول عريضه بنويسيد و به دفتر اداره بدهيد دفتر آنرا به معاون رئيس شما و رئيس شما به منشي من و منشي من به من . آكاكي آكاكيويچ قواي خود را جمع كردحس كرد بدنش از عرق خيس شده گفت: قربان بنده جسارتا خدمت رسيدم زيرا به منشي ها اميد نيست .

بله ، بله شما اين جسارت را از كجا پيدا كرديد؟ اين چه فكريست ؟ جوانان امروز همه جسور شده اند . معلوم بود شخص متنفذ ملتفت نبود كه اين جوان جسور پنجاه سال دارد . بلكه هم بامقايسه با سن خود اين فكر را ميكرد زيرا خودش هفتاد سال داشت . باز پرسيد هيچ ميدانيد شما اين را بچه شخصي ميگوئيد ؟ هيچ ميدانيد در مقابل كي ايستاده ايد ؟ آيا ميفهميد ؟ از شما ميپرسم آيا ميفهميد ؟ آنوقت پاها را به زمين كوفت صدا را بقدري بلند كرد كه زهره آكاكي آكا كيويچ آب شد . بقدري ترسيده بود كه تمام بدنش ميلرزيد ، قدرت ايستادن نداشت ، نزديك بود به زمين بيفتد ، نوكر ها زير بغل او را گرفته بيرون بردند0

شخص متنفذ از اين حركت خشنود بود، از اينكه مردم از ترس او بيهوش ميشوند كيف ميكرد0زير چشمي برفيق خود مينگريست ديد اينكار اثر خود را در او هم كرده است 0 آكاكي آكاكيويچ بخاطر نداشت چگونه از پله ها پائين آمد و چگونه وارد خيابان شد . كسي تا كنون با او چنين رفتاري نكرده بود ، با حواس پرت و دهان باز ميرفت 0 سرماي پطرسبورك از همه طرف او را احاطه كرده و هدف قرارداده بود ، گلويش گرفته بود و قادر بگفتن يك كلمه هم نبود ، بزحمت زياد خود را به خانه رسانيد ، به بستر رفت، فرداي آن روز تب مفلصي كرد ، بكمك هواي پطرسبورك مرض زود شدت كرد ، وقتي كه طبيب به بالين او آمد نبض او را گرفت ديگر كار از كار گذشته بود، نسخه نوشت تا مريض بكلي بي دوا و درمان نمانده باشد0

پس دو روز دكتر به صاحبخانه گفت تا تابوتي از چوب كاج سفارش دهند زيرا تابوت از چوب بلوط گران تمام ميشود آياآكاكي آكاكيويچ اين كلمات را شنيد ؟ ميگيريم شنيد در او تاثيري كرد؟ معلوم نيست، او آن موقع در تب سوزان و هذيان بود ، و در نظر دايم پطرويچ را ميديد كه سفارش شنل تازه را به او ميدهدآنرا مي بست تا مبادا دزد ببرد دزدها زير تختخواب بودند حتي زير لحاف هم بودند0 ميگفت شنل كهنه را برداريد من كه شنل ندارم 0 گاهي از حضرت اجل چيزي ميگفت ، حرفهائي بد از دهان او خارج ميگشت 0 دنبال اين دشنامها دايم حضرت اجل بود، تمام گفتارش راجع بشنل بود تا بالاخره جان به جان آفرين تسليم كرد 0

وارثي نداشت از او هم چيزي نمانده بود، تمام دارائي او عبارت بود از مشتي قلم و كاغذ ، چند جفت جوراب ودو سه دگمه و آن شنل پاره 0 جسد را برده دفن كردند0 پطرسبورك بي او ماند گوئي اصلا آكاكي آكاكيويچ وجود نداشته0 هيچكس به او محبت نداشت و هيچكس از او حمايت نكرد ، از همه كوچكتر و بيچاره تر بود0 يك آن فقط يك آن روشنائي ضعيفي بشكل شنل داخل زندگي تاريك او گرديد بعد بدبختي او را بكلي در آغوش گرفت و ديگر رها نكرد 0

چند روز پس از مرگ او دربان اداره آمد تا او را به اداره جلب كند،همه فهميدند كه او چهارروز قبل فوت كرده، بجاي او يك مستخدم ديگر نشاندند، جوانتر وبلند قدتر0 در پطرسبورك چو انداختند كه روح مستخدم مرده شبها پالتوي مردم را از دوششان ميكند0 شبي يكي از پاسبانها اورا دستگير كرد ولي او از دستش گريخت0

شخص متنفذ پس از رفتن رفيق خود چند روزي بفكر آكاكي آكاكيويچ بود تا ببيند كارش بكجا انجاميد 0 ميل داشت يكنفر را بفرستند تا به كار او رسيدگي كند وقتي كه شنيد او مرده است و جدانش مدتي ناراحت شد 0 شبي به ضيافتي رفت همه خوش بودند 0 در آنجا شامپاني نوشيد ، شنگول شد0 دير وقت بخانه باز گشت ، حس كرد دستي يقه پالتوي او را چسبيد چون برگشت ديد آكاكي آكاكيويچ است كه ميگويد من پالتوي تو را لازم دارم بده0 شخص متنفذ خود را باخت بدون پالتو بخانه مراجعت كرد0 از آن ببعد ديگر بزير دستان نميگفت شما چه حق داريد ؟ ميدانيد با چه كسي حرف ميزنيد؟ يك شب يكي از پاسبانان خيلي ترسو روح مرده را ديده بود كه بچه خوكي را زير بغل گرفته ميبرد پس بدنبال او افتاده ميرود0 روح يكمرتبه به او ميگويد از من چه ميخواهي و مشت گره كرده خود را به او نشان ميدهد ، پاسبان فوري راه را كج كرده بر ميگردد 0 روح داراي قدي بلندتر و سبيل هاي كلفت بود، در تاريكي شب از نظر ناپديد گشت0

قسمت قبل   
راهنماي سايت
كتاب
مقالات
پيش از مرگ بايد خواند
گزارشات
جان کلام
نقد و ادبيات
تاريخ سينما
شاهنامه خوانی
داستان های کوتاه
امثال و ادبيات كهن
افسانه ها و فرهنگ توده
آی کتاب پلی است بین پدیدآورندگان
کتاب و خوانندگان آثارشان
پیگیری و سفارش تلفنی
88140837