جستجو براي:  در 
صفحه کلید فارسی
پ 1 2 3 4 5 6 7 8 9 0 Back Space
ض ص ث ق ف غ ع ه خ ح ج چ
ش س ي ب ل ا ت ن م ك گ
ظ ط ز ر ذ د ء و . , ژ
       جستجوی پیشرفته کتاب
  31/01/1403
نویسندگان   ناشران   بانک کتاب   فروشگاه
 
 
مدیریت مقالات > داستان كوتاه

بدرقه تا ايستگاه مترو
گروه: داستان كوتاه
نویسنده: محمد حسين بدري



فكر كردم حرف‌هايم را كه گفتم و گفتي قبول، ‌ديگر تمام است. يادت هست گفتي بيش‌تر حرف بزنيم، گفتم باشد، حرف بزنيم. تازه داشتيم حرف مي‌زديم كه ديرت شد. گفتي «بايد زودتر برسم خانه» و رفتي. خانه‌تان طرف‌هاي آرياشهر بود، ولي به‌اش مي‌گفتيد صادقيه. حالا اسم‌اش را بعد عوض كرده باشند يا نه، فرقي نمي‌كرد. خانه‌ي شما آرياشهر بود. گفتي خيلي سال نبود كه آمديد، قبلاً جاي ديگر بوديد جايي مثل خرمشهر يا اسمي شبيه به همين.

بعد جنگ شما را زد، بدجوري هم زد. آن شد كه مجبور شديد تا تهران بياييد، تا آرياشهر، همان جا كه به‌اش مي‌گفتيد صادقيه. يك روز همه‌اش را برايم تعريف كردي. گفتي جنگ آمده بود و شوخي نداشت. گفتي پدرت دو كوچه آن‌طرف‌تر با عراقي‌ها مي‌جنگيد و مادرت بچه‌ها را آماده مي‌كرد كه جنگ آن‌ها را نزند. خيلي سال پيش بود، آن وقت‌ها كه دست دشمن گير كرده بود به گريبان ما و ول نمي‌كرد. و چه جالب! اين روزها كه اين‌ها را مي‌نويسم، باز هم اوايل خرداد است و روزهايي كه خرمشهر آزاد شد و نمي‌دانم چرا تلويزيون بيش‌تر از هر سال ديگر سر و صدا مي‌كند.

گفتي بالاخره جنگ شما را زد، بدجوري هم زد. آن‌قدر كه بياييد تهران، طرف‌هاي آرياشهر، جايي كه شما به‌اش مي‌گفتيد صادقيه. پدرت تلفن زده بود و نگران مادرت بود كه بچه‌اي حمل مي‌كرد و از زور جنگ، با دمپايي لنگه به لنگه، خود و بچه‌هايش را از جلوي جنگ كنار كشيده بود. گفتي پدرت پشت تلفن به مادر مي‌گفت «مي‌توانم همه‌چيز را برايت بياورم، حتي ميخ ديوار» و مادرت گفته بود «اگر جنگ، جنگ حق و باطل است، هيچ نمي‌خواهم، هيچ» و پدرت همه‌چيز را آورده بود، جز ميخ ديوار. آدم ميخ ديوار مي‌خواهد چه كار وقتي جنگ او را زده و با دمپايي لنگه به لنگه جان خودش و بچه‌هايش را برداشته و برده تهران، دور و بر آرياشهر؟ همان‌جا كه بعداً وقتي همه آمدند تهران و بازار چيزهاي جديدي سكه شد و رونق گرفت، بعضي آدم‌ها به‌اش مي‌گفتند صادقيه.

آن روزها چند سالت بود؟ يك سال، ‌دو سال. اما الان ديگر بزرگ شده‌اي، براي خودت خانمي شده‌اي. آن‌قدر بزرگ و خانم شده‌اي كه آتش به جان كسي بيندازي، كه داغ پشت دست‌اش را پاك كند و بيايد به تو بگويد «ببين، حال و روز من همين است كه مي‌بيني. اگر زنده باشم و خدا روزي بدهد، لابد توقع دارد يك فرقي با عوام كالانعام داشته باشم. لابد اين آب و هوا و غذايي كه حرامم مي‌شود، بايد جايي به درد بخورد. پس فرق من و آن كسي كه گلوله مي‌ريخت توي خانه‌ي شما، توي خانه‌هاي بقيه‌ي مردم خرمشهر، پس فرق من و خيلي‌هاي ديگر چه؟»

گفتي «خب مي‌خواستي همان موقع باشي. تو كه اين حرف‌ها را مي‌زني، تو كه خيلي بلدي، آن وقت كجا بودي كه ما را همان طوري زار و نزار، پابرهنه و با دمپايي لنگه به لنگه از شهرمان بيرون كرد؟» گفتم «خوب كاري كرد. اصلاً اگر از شهر بيرون‌تان نكرده بود، الان كجا نشسته بودي روبه‌روي من؟ الان از كجا پيدايت مي‌كردم؟» گفتم «من؟ من هم مثل تو. من هم يك سال، دو سالم بود. اگر بودم مثلاً فكر كردي چه كار مي‌كردم؟ ولي خوب شد نبودم، اگر نه، الان كلي از زمين و زمان طلبكار شده بودم. من هم الان زبانم دراز شده بود براي همه كه آن روزها كجا بودي؟»

گفتم «ببين، جاي داغ پشت دستم پيداست؟» گفتم «پشت دستم را داغ كرده بودم كه اين حرف‌ها را نزنم» گفتي «نمي‌خواهم توي زندگي‌ام، مرد رييس باشد و هرچه بگويد همان بشود» گفتم «زندگي‌ام يا زندگي‌مان؟ چقدر به تو فارسي ياد بدهم؟ هنوز ياد نگرفته‌اي فارسي حرف بزني؟» گفتم «كي گفته مرد رييس باشد؟ من مي‌گويم اگر يك روز،‌ اتفاقي تو حرف درستي زدي، اگر يك وقت حق با تو بود، فكر مي‌كني من بدم مي‌آيد حرفت را گوش كنم؟» گفتم «بالاخره كه چي؟ بالاخره اگر حق گير كرده بود بين ما، حرف آخر را كي مي‌زند؟»

گفتي «نمي‌دانم، شايد هركس برود دنبال راه خودش». ماتم برده بود. رنگم پريد. يعني چه كه هركسي برود دنبال راه خودش؟ اگر من نخواستم بروم دنبال راه خودم چه؟ بايد كي را ببينم؟» گفتي «بابام. بابا حرف آخر را مي‌زند.» فكر كردي نرفتم؟ رفتم. اول زنگ زدم كه سلام حاج آقا و مخلصيم و به غلامي قبول كنيد و از اين حرف‌ها. گفت «خانواده‌ي شما از شيراز آمدند؟» گفتم «شيراز كجا بوده؟» خانواده‌ام به عمرشان رنگ شيراز را نديده‌اند، حتي توي نقشه». گفت «آهان شما همان هستي كه مغازه‌داري، ‌لباس‌فروشي تو خيابان سلسبيل؟» گفتم «نه حاج‌آقا. حتماً خواستگار زياد بوده، اشتباه گرفته‌ايد».

اخم‌هايش رفت توي هم. نمي‌دانم اين نويسنده جماعت به‌اش چه مي‌گويند آهان! سگرمه يا يك همچين چيزي. كلي دست دست كرد و يكي‌اش را گذاشت زير چانه‌اش و گفت «بايد ببينمت. الان مي‌آيي؟» گفتم «الان سر كارم حاج‌آقا». گفت «فردا ساعت 6 صبح» گفتم «چشم!» و پاهايم را محكم زدم به هم، به رسم دوره‌ي سربازي. يادش به خير! حكايتي داشت اين دوره‌ي سربازي ما.

گفتي «آخر پشت تلفن، اين چيزها را چطوري ديدي؟» گفتم «ديدم ديگر. تو فضولي؟ همان يك نفر اصول دين مي‌پرسد بس نيست؟» نه، يادم نرفت. بلند شدم و رفتم. سوار شدم و رفتم طرف هاي ميدان بهارستان. مي‌داني كه مثل هميشه دير شده بود. عجله داشتم و بقيه‌ي راه را دويدم تا رسيدم به محل كارش كه يك ساختمان قديمي بود و سوت و كور. ياد يك فيلم افتادم كه همين اواخر توي سينماهاي تهران روي پرده بود، يك فيلم با پوستر سياه و داستان ترسناك و هنرپيشه‌هاي معروف. خدا را شكر كردم كه شب نيست و مجبور نمي‌شوم از ترس بميرم. از پله‌هاي ساختمان كهنه بالا رفتم. پيرمرد 65ـ60 ساله‌اي سر راهم ايستاده بود و پرسيد «كاري داري؟» خودش بود، ‌حاج آقا. پيرمرد موسفيد و قدبلندي كه زيركانه نگاهم مي‌كرد و مي‌خواست همه‌چيز را با همين نگاه كشف كند كه مجبور نباشد اصول دين بپرسد، مجبور نشود سؤال‌هاي سطحي كودكانه بپرسد كه به فلان اعتقاد داري يا نه و نظرت را درباره‌ي بهمان بگو و از اين چيزها.

گفتم اين سؤال‌ها را براي چه مي‌پرسد؟ يك‌طوري ازش گفته بودي كه فكر كردم عيبي ندارد، هرچه مي‌پرسد، مطمئن‌تر مي‌شود و نانم مي‌افتد توي روغن. گفت كه چه كار مي‌كني و چرا اين كارها را مي‌كني، مگر عقلت كم شده و...؟ «به من مربوط نيست‌ها، ولي اين دوره و زمانه وقت اين حرف‌ها نيست. آدم دين‌اش سرجاش، زندگي‌اش هم سرجاش. از دين و خدا و حق و عدالت، ‌براي آدم نان سفره درست نمي‌شود كه بگذارد جلوي زن و بچه‌اش. دوره‌ي اين حرف‌ها گذشته پسر، گذشته!» و كلي چيز تعريف كرد از آن روز كه دشمن به زور فرستادتان تهران، طرف‌هاي آرياشهر، همان‌جا كه به‌اش مي‌گفتيد صادقيه. اوه كه چقدر نصيحت كرد و دست آخر، من ماندم و پيرمرد و «خوش‌حال شدم» و «خوش‌آمدي؛» و حرف‌هاي ديگري كه نه شنيدم و نه حوصله داشتم كه بشنوم.

آن‌قدر حالم جابه‌جا شده بود كه از همان جلوي در ساختمان، راهم را كشيدم و اين‌همه راه را پياده رفتم، دمغ و دلخور. بعد از آن هم رفتم. آن موقع كه به نگهبان گفت راهم ندهد، نگهبان بيچاره شرمنده شده بود و هي سر و رويم را مي‌بوسيد كه آقا من شرمنده‌ام و از اين حرف‌ها. من هم نوشتم روي يك تكه كاغذ كه «حاج‌آقا سلام. آمده بودم براي عرض ادب كه وقت نداشتيد، يعني نگهبان دم در گفت لابد وقت نداريد. اين دفعه را مي‌روم، اما بعداً دوباره مزاحم مي‌شوم» و چسباندم‌اش روي جعبه‌ي شيريني، چه مي‌دانم شكلات كه مثلاً خريدم براي چشم‌روشني، و راه افتادم بالا، طرف ميدان بهارستان، از كنار ساختمان جديد مجلس. فكر كنم كسي نماند كه بد و بي‌راه‌اش نگفته باشم.

گفتي «ديدي گفتم كار به اين راحتي نيست؟ ديدي؟ كم آورده بودي و شده بودي دختر خوب خانه معلوم بود، همه‌چيز معلوم بود». گفتم «اين خبرها نيست. كنار مي‌كشي، بكش. من هستم. به همه‌شان حالي مي‌كنم دنيا دست كيه» و اصلاً دست من نبود. بلوف مي‌زدم مثل چي! معلوم بود كه كاري از دستم نمي‌آيد. دوباره براق شدم توي چشم‌هايت كه داشت ازشان باران مي‌آمد.

گفتي «راستي تو چرا هر وقت قصه مي‌نويسي، يا آدم‌ها گريه مي‌كنند، يا از آسمان قصه‌ات همين‌طور وقت و بي‌وقت باران مي‌آيد؟» گفتم «به من چه؟ من چه كار كنم؟ گريه‌ي تو كه دست من نيست، مي‌خواهي اختيار باران خدا دست من باشد؟ چه حرف‌ها مي‌زني». گفتم «تو چه كار داري؟ من راضي‌شان مي‌كنم» گفتي «امكان ندارد. راضي بشو نيستند. اگر بودند كه خودم عاجز نبودم». گفتم «دوباره بگو. آدم جز با جنگيدن به حق‌اش نمي‌رسد، مي‌رسد؟ اگر همان هم‌شهري‌هايت نايستاده بودند بزنند توي دهن دشمن، اگر باهاش نجنگيده بودند، اگر بابايت نرفته بود ميخ ديوار را بكشد براي مادرت كه با دمپايي لنگه به لنگه بچه‌هايش را جمع كرده بود و از دست جنگ رفته بود تهران، فكر مي‌كني دشمن مي‌گذاشت مي‌رفت؟ نمي‌رفت.

حق آدم‌ها توي دهن جنگ گير كرده. اگر حال جنگيدن نداري، بگو». صاف نگاه كردي توي چشم‌هايم. روزه بودي انگار. ماه رمضان نبود، همين‌طوري روزه مي‌گرفتي. چشم‌هايت داشت از حال مي‌رفت، گوشه‌ي هر كدام‌اشان يك طرفي شده بود. گفتم «افطار نكردي؟» گفتي «مگر مي‌گذاري؟» و دست كردي توي كيفت. نمي‌دانم چه بود كه پيچيده بودي لاي روزنامه، كيكي، ساندويچي، چيزي. گفتي «مي‌خوري؟» گفتم «نه. جوابم را بده. اگر نجنگي، همچين حقت را مي‌خورند كه رنگ‌اش را هم نبيني. حاضر نيستي براي حقت بجنگي؟ براي چيزي كه لياقت‌اش را داري، براي زندگي كه دلت مي‌خواهد، زندگي به سبك خودت، شيوه‌ي خودت كه با زندگي همه‌ي آدم‌ها فرق مي‌كند. همه‌ي آدم‌هايي كه از چهل سال پيش، سي سال پيش، بيست سال پيش، ده سال پيش خودشان را كشته‌اند كه بقيه را مثل خودشان كنند».

فكر كردم حالا كه اين حرف‌ها را زده‌ام، چه مي‌گويي؟ دوباره صاف نگاه كردي توي چشم‌هايم. گفتم «با من، با حرف‌هايم، با كارهايي كه ازم سراغ داري، هستي؟» گفتي «نه». گفتي «ببين، همه‌ي حرف‌هايت خوب، خودت عزيز، ولي من مي‌خواهم زندگي كنم، نه جنگ». و رفتي توي ايستگاه مترو، همان كه هر ده دقيقه يك بار مي‌رفت آرياشهر، همان جا كه به‌اش مي‌گفتيد صادقيه.

   
راهنماي سايت
كتاب
مقالات
پيش از مرگ بايد خواند
گزارشات
جان کلام
نقد و ادبيات
تاريخ سينما
شاهنامه خوانی
داستان های کوتاه
امثال و ادبيات كهن
افسانه ها و فرهنگ توده
آی کتاب پلی است بین پدیدآورندگان
کتاب و خوانندگان آثارشان
پیگیری و سفارش تلفنی
88140837