جستجو براي:  در 
صفحه کلید فارسی
پ 1 2 3 4 5 6 7 8 9 0 Back Space
ض ص ث ق ف غ ع ه خ ح ج چ
ش س ي ب ل ا ت ن م ك گ
ظ ط ز ر ذ د ء و . , ژ
       جستجوی پیشرفته کتاب
  11/12/1402
نویسندگان   ناشران   بانک کتاب   فروشگاه
 
 
مدیریت مقالات > داستان كوتاه

تونل
گروه: داستان كوتاه
نویسنده: ماكسيم گوركي

كوههاي بزرگ، با تاجي از برف هاي دائمي مانند قاپي دور درياچه آبي و آرام را گرفته اند، طرح مبهم باغها موج مي زند و به روي آب خم مي شود. خانه هاي سفيد، گوئي از شكر ساخته اند، در آب خيره شده و سكوت مانند خواب آرام كودكي است. صبح است. نسيم بوي گلها را از تپه ها به همراه مي آورد. خورشيد تازه طلوع كرده است و قطره هاي شبنم هنوز روي برگهاي درختان و تيغه هاي علف مي درخشد. جاده نواري است كه به دره خاموش كشيده اند. سنگفرش است، اما چنان نرم به نظر مي رسد كه گوئي پارچه حرير است. كنار يك توده سنگ، كارگري نشسته است كه مانند سوسك، سياه است. از صورتش شهامت و مهرباني پيداست و روي سينه اش مدالي آويزان است.

دستهاي پر پينه اش را روي زانوها گذاشته و سرش را بالا گرفته است و به روي رهگذر كه زير درخت بلوط ايستاده است، نگاه مي كند. مي گويد: سينيور، اين مدال را به خاطر كار در تونل سيمپلن به من داده اند. به مدالي كه روي سينه اش برق مي زند، نگاه مي كند و مي خندد: «آره هر كاري سخت است اما وقتي از ته دل دوستش داشتي به جنب و جوشت مي آورد، ديگر سخت نيست. اما البته كار من كار ساده اي نبود.» سرش را تكان داد و به خورشيد لبخند زد. ناگهان به هيجان آمد دستش را تكان داد و چشمهاي سياهش درخشيد:«بعضي وقتها يك كمي ترسناك بود. فكر نمي كنيد كه حتي زمين هم حس دارد؟

وقتي شكافهاي خيلي عميق كنار كوه مي كنديم، زمين با خشم، پيش رويمان درمي آمد. نفسش گرم بود، دلمان تو مي ريخت. سرمان سنگين مي شد و تا مغز استخوانمان درد مي گرفت. خيلي ها اين قضيه سرشان آمده! گاهي به ما سنگ مي پراند و گاهي آب داغ به سر و رويمان مي ريخت. خيلي وحشتناك بود! بعضي وقتها كه نور به آب مي افتاد قرمزش مي كرد و پدرم مي گفت:«بدن زمين را زخمي كرديم، او ما را در خونش غرق خواهد كرد و خواهد سوزاند.» راستش اين خيال محض بود اما وقتي آدم چنين حرفي را توي زمين، ذر تاريكي خفه كننده مي شنود، كه آب با صداي غم انگيزي چكه مي كند و آهن به سنگ سائيده مي شود، همه چيز به نظر ممكن مي رسد. خيلي عجيب بود، سينيور! ما در برابر كوهي كه توي شكمش را مي كنديم، و سرش به ابرها مي خورد، خيلي ريزه ميزه بوديم... بايد خودتان ببينيد تا حرف مرا بفهميد.

كاش آن شكافي را كه ما مردمان كوچك دركنار كوه كنده بوديم مي ديديد. صبح كه به آن وارد مي شديم و توي شكم كوه فرو مي رفتيم، غمناك، از پس ما نگاه مي كرد. كاش ماشين ها را و صورت اخموي كوه را مي ديديد و صداي غرش را كه از درون زمين مي آمد و انعكاس انفجار را كه مانند خنده ديوانه ها در زير كوه مي پيچيد، مي شنيديد.» به دستهايش نگاه كرد و بند فلزي را كه روي لباس كار آبيش بود، درست كرد و آرام آه كشيد. با غرور ادامه داد:«بشر مي داند چه كار بكند. بلي آقا، بشر با اينهمه كوچكي وقتي مي خواهد كار كند، يك قدرت شكست ناپذير مي شود و اين خط و اين نشان كه يك وقتي اين بشر حقير آنچه را كه حالا آرزويش را مي كند، خواهد كرد. پدر من اول اين حرف را باور نمي كرد.

اغلب مي گفت بريدن يك كوه از كشوري به كشور ديگر در حكم جنگ با خداست كه زمين ها را با ديوار كوهها از هم جدا كرده است، مريم مقدس به ما غضب خواهد كرد. اما او اشتباه مي كرد، حضرت مريم هرگز كسي را كه دوستش دارد، غضب نمي كند. بعدها پدر فكرش عوض شد و به همان حرفها كه به شما گفتم اعتقاد پيدا كرد، چون خود را قويتر و بزرگتر از كوه مي ديد. اما يك وقتي بود كه روزهاي عيد سرميز نشست و يك بطر شراب جلويش مي گذاشت و به من و بچه هاي ديگر موعظه مي كرد.

«مي گفت: بچه هاي خدا- اين تكيه كلامش بود، چون مرد خوب و خداترسي بود- بچه هاي خدا، اين جوري با زمين نمي شود درافتاد. او انتقام زخمهايش را مي گيرد و همچنان شكست ناپذير باقي مي ماند! خواهيد ديد: ما را همان را تا دل كوه مي كشيم وقتي به آن دست زديم، به توي شعله هاي آتش خواهيم افتاد. براي اينكه قلب زمين پر آتش است، همه اين را ميدانند! قرار شده كه بشر در زمين كشت و زرع بكند و به زايمان طبيعت كمك كند ولي ما ديگر نمي توانيم صورت و شكلش را خراب كنيم. ببينيد، هر قدر زيادتر توي كوه مي رويم. هوا گرمتر و نفس كشيدن مشكلتر مي شود...» مرد خنديد و با انگشتانش سبيلهايش را تاب داد.

«او تنها كسي نبود كه اين جوري فكر مي كرد. و راستش اين حرف حقيقت داشت: هر قدر در تونل جلوتر مي رفتيم، هوا گرمتر مي شد و عده بيشتري ازما مريض مي شد و مي مر د. چشمه هاي آب به شدت مي جوشيد و ديواره ها ريزش مي كرد. دو تا از آدمهاي ما كه اهل لوگانو بودند. ديوانه شدند. خيلي ها، شب، هذيان مي گفتند. مي ناليدند و وحشت زده از رختخواب بيرون مي پريدند... «پدر كه چشمانش از ترس گرد شده بود و سرفه اش هر بار سختر مي شد، مي گفت: نگفتم... نگفتم نمي توانيد طبيعت را شكست بدهيد! و بالاخره افتاد و خوابيد و هرگز از بستر برنخاست. پدرم، پيرمرد خيلي تنومندي بود.

بيشتر از سه هفته لجوجانه و بدون آه و ناله با مرگ دست به گريبان بود: مانند كسي كه ارزش خود را مي داند به آساني تسليم نمي شد. «يك شب به من گفت: پاولو، ديگر كار من ساخته است. مواظب خودت باش و به خانه برو. حضرت مريم به همراهت باشد. بعد مدتي ساكت ماند، دراز كشيده و چشمانش را بسته بود و به سنگيني نفس مي كشيد.» مرد بلند شد و به كوهها نگريست و كشاله رفت طوري كه بندهايش صدا كرد. «آنوقت دستم را گرفت و به نزد خود كشيد و گفت- خدا شاهد است سينيور، عين حرفهايش را مي گويم

- پاولو، پسرم، مي داني؟ فكر مي كنم همان جوري خواهد شد: ما و آنهائي كه از آن طرف مي كنند، در توي كوه به هم مي رسيم، باور نمي كني؟ نه پاولو؟ چرا، باور مي كردم. خيلي خوب، پسرم! خوبه، مرد بايد هميشه به كار خود ايمان داشته باشد، بايد حتم بكند كه موفق مي شود به آن خدائي كه در دعاي حضرت مريم مي خوانيم به اعمال نيك مدد مي كند. اعتقاد داشته باشد. پسرم، از تو مي خواهم اگر اين كار شد و مردان در دل كوه به هم رسيدند، سر قبرم بيائي و بگوئي پدر آن كار شد! و من مي فهمم.» «بد حرفي نبود، و من وعده داد كه چنان بكنم. پنج روز بعد مرد. دو روز پيش از مرگش به من و بچه هاي ديگر گفت كه در همان محلي كه در تونل كار مي كرد، دفنش كنيم و اصرار زياد هم مي كرد.

اما به نظرم هذيان مي گفت» «ما و آن ديگريها كه از طرف ديگر به طرف ما مي آمدند، سيزده هفته پس از مرگ پدرم، به هم رسيديم. روز عجيبي بود سينيور! آن روز در تاريكي زير زمين، مي فهميد سينيور! زير وزنه بسيار عظيم كه مي توانست ما مردان كوچك را، همه را، با يك ضربه له كند. صداي كارگران ديگر را مي شنيديم كه از توي زمين مي آمدند تا به ما برسند! «مدتهاي درازي اين صداها، خالي را كه هر روز بلندتر و واضح تر مي شد، مي شنيديم و شادي وحشيانه فاتحان، ما را دربرمي گرفت. مانند اهريمنان و ارواح شيطاني كار مي كرديم و احساس خستگي نمي كرديم و تشويقي لازم نداشتيم.

خيلي قشنگ بود مانند رقص در يك روز آفتابي بود، قسم مي خورم كه اين جوري بود! وما مثل بچه ها مهربان و ملايم شده بوديم، كاش مي دانستيد كه ميل ديدن مردان ديگر در سياهي زير زمين كه مثل موش كور ماهها آن را كنده اند، چقدر نيرومند و پر شور است.» صورتش از هيجان خاطره ها سرخ شد به مخاطبش نزديك شد و با چشمان عميق و انساني خود توي چشمهايش نگاه كرد. با صداي نرم و پر سروري ادامه داد:«وقتي كه آخر سر قسمت مياني برداشته شد و نور زرد و درخشان مشعل تونل را روشن كر د، صورتي را كه جويبار اشگهاي شادي از آن روان بود و مشعلها و صورتهاي ديگري را كه پشت آن بودند، ديديم. بعد فريادهاي پيروزي، فريادهاي شادي در دل كوه پيچيد. آن روز بهترين روز زندگي من است و وقتي آن را به ياد مي آورم، احساس مي كنم كه زندگيم بيهوده نبوده است! كار بود، كار من كار مقدس، سينيور!

وقتي به روي زمين و آفتاب رسيديم، روي خاك افتاديم و گريان، لبهايمان را به آن فشرديم. مثل افسانه پريان عجيب بود! بلي، ما كوه مغلوب را بوسيديم، زمين را بوسيديم و آن روز احساس كردم كه بيشتر از پيش به زمين نزديك شده ام و آن را دوست دارم همانطور كه مردي زني را دوست مي دارد!» «البته كه سر قبر پدرم رفتم. مي دانم مردگان نمي شنوند با اينحال رفتم، چون آدم بايد به آرزوهاي كساني كه به خاطر ما كار كرده اند و كمتر از ما رنج نبرده اند احترام بگذارد، اينطور نيست؟ بله، بله رفتم سر قبرش، پايم را به خاكش زدم و همانطور كه گفته بود گفتم: پدر، آن كار شد، بشر موفق شد، پدر!

   
راهنماي سايت
كتاب
مقالات
پيش از مرگ بايد خواند
گزارشات
جان کلام
نقد و ادبيات
تاريخ سينما
شاهنامه خوانی
داستان های کوتاه
امثال و ادبيات كهن
افسانه ها و فرهنگ توده
آی کتاب پلی است بین پدیدآورندگان
کتاب و خوانندگان آثارشان
پیگیری و سفارش تلفنی
88140837