جستجو براي:  در 
صفحه کلید فارسی
پ 1 2 3 4 5 6 7 8 9 0 Back Space
ض ص ث ق ف غ ع ه خ ح ج چ
ش س ي ب ل ا ت ن م ك گ
ظ ط ز ر ذ د ء و . , ژ
       جستجوی پیشرفته کتاب
  12/01/1399
نویسندگان   ناشران   بانک کتاب   فروشگاه
 

 
مدیریت مقالات > شاهنامه

هفت خوان رستم
گروه: شاهنامه

خوان اول: بيشه شير
رستم براي رها كردن كاووس از بند ديوان بر رخش نشست و به شتاب روبراه گذاشت. رخش شب و روز مي تاخت و رستم دو روز راه را به يك روز مي بريد، تا آنكه رستم گرسنه شد و تنش جوياي خورش گرديد. دشتي پر گور پديدار شد . رستم پي بر رخش فشرد و كمند انداخت و گوري را به بند در آورد. با پيكان تير آتشي بر افروخت و گور را بريان كرد و بخورد. آنگاه لگام از سر رخش باز كرد و او را به چرا رها ساخت و خود به نيستاني كه نزديك در آمد و آنرا بستر خواب ساخت و جاي بيم را ايمن گمان برد و به خفت بر آسود.
اما آن نيستان بيشه شير بود. چون پاسي از شب گذشت شير درنده به كنام خود باز آمد . پيلتن را بر بستر ني خفته و رخش را در كنار او چمان ديد. با خود گفت نخست بايد اسب را بشكنم و آنگاه سوار را بدرم. پس بسوي رخش حمله برد. رخش چون آتش بجوشيد و دو دست را بر آورد و بر سر شير زد و دندان بر پشت آن فرو برد . چندان شير را بر خاك زد تا وي را ناتوان كرد و از هم دريد.
رستم بيدار شد، ديد شير دمان را رخش از پاي در آورده. گفت« اي رخش ناهوشيار، كه گفت كه تو با شير كارزار كني؟ اگر بدست شير كشته ميشدي من اين خود و كمند و كمان و گرز و تيغ و ببر بيان را چگونه پياده به مازندران مي كشيدم؟ » اين بگفت و دوباره بخفت و تا بامداد بر آسود.

خوان دوم: بيابان بي آب
چون خورشيد سر از كوه بر زد تهمتن بر خاست و تن رخش را تيمار كرد و زين بر وي گذاشت و روي براه آورد . چون زماني راه سپرد بيابياني بي آب و سوزان پيش آمد. گرماي راه چنان بود كه اگر مرغ بر آن مي گذشت بريان ميشد. زبان رستم چاك چاك شد و تن رخش از تاب رفت. رستم پياده شد و زوبين در دست چون مستان راه مي پيمود. بيابان دراز و گرما زورمند و چاره ناپيدا بود. رستم به ستوه آمد و رو به آسمان كرد و گفت« اي داور داروگر ، رنج و آسايش همه از توست. اگر از رنج من خشنودي رنج من بسيار شد . من اين رنج را بر خود خريدم مگر كردگار شاه كاووس را زنهار دهد و ايرانيان را از چنگال ديو برهاند كه همه پرستندگان و بندگان يزدان اند. من جان و تن د ر راه رهائي آنان گذاشتم. تو كه دادگري و ستم ديدگان را در سختي ياوري كار مرا مگردان ورنج مرابباد مده. مرا دستگيري كن و دل زال پير را بر من مسوزان.» همچنان مي رفت و با جهان آفرين در نيايش بود، اما روزنه اميدي پديدار نبود و هردم توانش كاسته تر ميشد. مرگ را در نظر آورد و بدريغ با خود گفت« اگر كارم با لشكري مي افتاد شير وار به پيكار آنان مي رفتم و به يك حمله آنانرا نابود مي ساختم. اگر كوه پيش مي آمد بگرز گران كوه را فرو مي كوفتم و پست ميكردم و اگر رود جيحون بر من ميغريد به نيروي خداداد در خاكش فرو ميبردم. ولي با راه دراز و بي آب و گرماي سوزان دليري و مردي چه سود دارد و مرگي را كه چنين روي آرد چه چاره ميتوان كرد؟»
درين سخن بود كه تن پيلوارش از رنج راه تشنگي سست و نزار شد و ناتوان بر خاك گرم افتاد. ناگاه ديد ميشي از كنار او گذشت. از ديدن ميش اميدي در دل رستم پديد آمد و انديشيد كه ميش بايد آبشخوري نزديك داشته باشد. نيرو كرد و از جاي بر خاست و در پي ميش براه افتاد. ميش وي را بكنار چشمه اي رهنمون شد . رستم دانست كه اين ياوري از جهان آفرين به وي رسيده است . بر ميش آفرين خواند و از آب پاك نوشيد و سيراب شد. آنگاه زين از رخش جدا كرد و وي را در آب چشمه شست و تيمار كرد و سپس در پي خورش به شكار گور رفت. گوري را بريان ساخت و بخورد و آهنگ خواب كرد. پيش از خواب رو بر رخش كرد و گفت « مبادا تا من خفته ام با كسي به ستيزي و با شير و ديو پيكار كني . اگر دشمن پيش آمد نزد من بتاز و مرا آگاه كن.»

خوان سوم: جنگ با اژدها

رخش تا نيمه شب در چرا بود. اما دشتي كه رستم بر آن خفته بود آرامگاه اژدهائي بود كه از بيمش شير و پيل و ديو ياراي گذشتن بر آن دشت نداشتند. چون اژدها به آرامگاه خود باز آمد رستم را خفته و رخش را در چرا ديد. در شگفت ماند كه چگونه كسي به خود دل داده و بر آن دشت گذشته . دمان رو بسوي رخش گذاشت. رخش بي درنگ به بالين رستم تاخت و سم روئين بر خاك كوفت و دم افشاند و شيهه زد. رستم از خواب جست و انديشه پيكار در سرش دويد. اما اژدها ناگهان به افسون ناپديد شد. رستم گرد خود به بيابان نظر كرد و چيزي نديد. با رخش تند شد كه چرا وي را از خواب باز داشته است و دوباره سر بر بالين گذاشت و بخواب رفت. اژدها باز از تاريكي بيرون آمد . رخش باز به سوي رستم تاخت و سم بر زمين كوفت و خاك بر افشاند . رستم بيدار شد و بر بيابان نگه كرد و باز چيزي نديد . دژم شد و به رخش گفت « درين شب تيره انديشه خواب نداري و مرا نيز بيدار مي خواهي . اگر اين بار مرا از خواب باز داري سرت را به شمشير تيز از تن جدا ميكنم و خود پياده به مازندران مي روم . گفتم اگر دشمني پيش آمد با وي مستيز و كار را به من واگذار . نگفتم مرا بي خواب كن. زنهار تا ديگر مرا از خواب بر نينگيزي.» سوم بار اژدها غران پديدار شد و از دم آتش فرو ريخت. رخش از چراگاه بيرون دويد اما از بيم رستم و اژدها نمي دانست چه كند كه اژدها زورمند و رستم تيز خشم بود.
سر انجام مهر رستم او را به بالين تهمتن كشيد . چون باد پيش رستم تاخت و خروشيد و جوشيد و زمين را بسم خود چاك كرد. رستم از خواب خوش بر جست و با رخش بر آشفت. اما جهان آفرين چنان كرد كه اين بار زمين از پنهان ساختن اژدها سر باز زد. در تيرگي شب چشم رستم به اژدها افتاد. تيغ از نيام كشيد و چون ابر بهار غريد و بسوي اژدها تاخت و گفت « نامت چيست، كه جهان بر تو سر آمد. ميخواهم كه بي نام بدست من كشته نشوي.» اژدها غريد و گفت « عقاب را ياراي پريدن بر اين دشت نيست و ستاره اين زمين را بخواب نمي بيند. تو جان بدست مرگ سپردي كه پا درين دشت گذاشتي. نامت چيست؟ جان آن است كه مادر بر تو بگريد.»
تهمتن گفت« من رستم دستان از خاندان نيرمم و به تنهائي لشكري كينه ورم. باش تا دستبرد مردان را ببيني.» اين بگفت و به اژدها حمله برد. اژدها زورمند بود و چنان با تهمتن در آويخت كه گوئي پيروز خواهد شد. رخش چون چنين ديد ناگاه بر جست و دندان در تن اژدها فرو برد و پوست او را چون شير از هم به دريد. رستم از رخش خيره ماند . تيغ بر كشيد و سر از تن اژدها جدا كرد . رودي از خون بر زمين فرو ريخت و تن اژدها چون لخت كوهي بي جان بر زمين افتاد . رستم جهان آفرين را ياد كرد و سپاس گفت . در آب رفت و سرو تن بشست و بر رخش نشست و باز رو براه نهاد .

خوان چهارم: زن جادو
رستم پويان در راه دراز ميراند تا آنكه به چشمه ساري رسيد پر گل و گياه و فرح بخش. خواني آراسته در كنار چشمه گسترده بود و بره اي بريان با ديگر خوردنيها در آن جاي داشت. جامي زرين پر از باده نيز در كنار خوان ديد. رستم شاد شد و بي خبر از آنكه خوان ديوان است فرود آمد و بر خوان نشست و جام باده را نيز نوش كرد . سازي در كنار جام بود . آنرا بر گرفت و سرودي نغز در وصف زندگي خويش خواندن گرفت:
كه آوازه بد نشان رستم است
كه از روز شاديش بهره كم است
همه جاي جنگ است ميدان اوي
بيابان و كوه است بستان اوي
همه جنگ با ديو و نر اژدها
ز ديو و بيابان نيابد رها
مي و جام و بو يا گل و مرغزار
نكردست بخشش مرا روزگار
هميشه بجنگ نهنگ اندرم
دگر با پلنگان بجنگ اندرم.
آواز رستم و ساز وي به گوش پيرزن جادو رسيد. بي درنگ خود را بر صورت زن جوان زيبائي بياراست و پر از رنگ و بوي نزد رستم خراميد . رستم از ديدار وي شاد شد و بر او آفرين خواند و يزدان را بسپاس اين ديدار نيايش گرفت. چون نام يزدان بر زبان رستم گذشت ناگاه چهره زن جادو دگرگونه شد و صورت سياه اهريمني اش پديدار گرديد . رستم تيز در او نگاه كرد و دريافت كه زني جادوست. زن جادو خواست كه بگريزد . اما رستم كمند انداخت و سر او را سبك به بند آورد . ديد گنده پيري پر آرژنگ و پر نيرنگ است. خنجر از كمر گشود و او را از ميانه به دو نيم كرد.

خوان پنجم: جنگ با اولاد
رستم از آنجا باز راه دراز را در پيش گرفت و تا شب ميرفت و شب تيره را نيز همه ره سپرد. بامداد به سرزميني سبز و خرم و پر آب رسيد. همه شب رانده بود و از سختي راه جامعه اش به خوي آغشته بود و به آسايش نياز داشت. ببر بيان را از تن بدر كرد و خود را از سر برداشت و هر دو را در آفتاب نهاد و چون خشك شد دوباره پوشيد و لگام از سر رخش برداشت و او را در سبزه زار رها كرد و بستري از گياه ساخت و سپر را زير سرو تيغ را كنار خويش گذاشت و در خواب رفت.
دشتبان چون رخش را در سبزه زار ديد خشم گرفت و دمان پيش دويد و چوبي گرم بر پاي رخش كوفت و چون تهمتن از خواب بيدار شد به او گفت « اي اهرمن، چرا اسب خود را در كشت زار رها كردي و از رنج من بر گرفتي؟» رستم از گفتار او تيز شد و بر جست و دو گوش دشتبان را بدست گرفت و بيفشرد و بي آنكه سخن بگويد از بن بر كند. دشتبان فرياد كنان گوشهاي خود را بر گرفت و با سرو دست پر از خون نزد « اولاد» شتافت كه در آن سامان سالار و پهلوان بود. خروش بر آورد كه مردي غول پيكر با جوشن پلنگينه و خود آهنيين چون اژدها بر سبزه خفته بود و اسب خود را در كشت زارها رها كرده بود. رفتم تا اسب او را برانم بر جست و دو گوش مرا چنين بر كند. اولاد با پهلوانان خود آهنگ شكار داشت. عنان را بسوي رستم پيچيد تا وي را كيفر كند.
اولاد و لشكرش نزديك رستم رسيدند. تهمتن بر رخش بر آمد و تيغ در دست گرفت و چون ابر غرنده رو بسوي او لاد گذاشت . چون فراز يكديگر رسيدند اولاد بانگ بر آورد كه « كيستي و نام تو چيست و پادشاهت كيست؟ چرا گوش اين دشتبان را كنده اي و اسب خود را در كشتزار رها كرده اي . هم اكنون جهان را بر تو سياه مي كنم و كلاه ترا به خاك مي رسانم.»
رستم گفت « نام من ابر است ، اگر ابر چنگال شير داشته باشد و بجاي باران تيغ ونيزه ببارد. نام من اگر به گوشت برسد خونت خواهد فسرد. پيداست كه مادرت تو را براي كفن زاده است.» اين بگفت و تيغ آب دار را از نيام بيرون كشيد و چون شيري كه در ميان رمه افتد در ميان پهلوانان اولاد افتاد. بهر زهر شمشير دو سر از تن جدا ميكرد. به اندك زماني لشكر او لاد پراگنده و گريزان شد و رستم كمند بر بازو چون پيل دژم در پي ايشان مي تاخت . چون رخش به اولاد نزديك شد رستم كمند كياني را پرتاب كرد و سر پهلوان را در كمند آورد. او را از اسب به زير كشيد و دو دستش را بست و خود بر رخش سوار شد. آنگاه به اولاد گفت « جان تو در دست منست. اگر راستي پيشه كني و جاي ديو سفيد و پولاد غندي را به من بنمائي و بگوئي كاووس شاه كجا در بند است از من نيكي خواهي ديد و چون تاج و تخت را به گرز گران از شاه مازندران بگيريم ترا بر اين مرز و بوم پادشاه مي كنم. اما اگر كژي و ناراستي پيش گيري رود خون از چشمانت روان خواهم كرد. » اولاد گفت« اي دلير، مغزت را از خشم بپرداز و جان مرا بر من ببخش . من رهنمون تو خواهم بود و خوان ديوان و جايگاه كاوس را يك يك به تو خواهم نمود . از اينجا تا نزد كاوس شاه صد فرسنگ است و از آنجا تا جايگاه ديوان صد فرسنگ ديگر است، همه راهي دشوار. از ديوان دوازده هزار پاسبان ايرانيان اند. بيد و سنجه سالار ديوان اند و پولاد غندي سپهدار ايشان است. سر همه نره ديوان ديو سفيد است كه پيكري چون كوه دارد و همه از بيمش لرزان اند . تو با چنين برز و بالا و دست و عنان و با چنين گرز و سنان شايسته نيست با ديو سفيد در آويزي و جان خود را در بيم بيندازي. چون از جايگاه ديوان بگذري دشت سنگلاخ است كه آهو را نيز ياراي دويدن بر آن نيست. پس از آن رودي پر آب است كه دو فرسنگ پهنا دارد و از نره ديوان « كنارنگ» نگهبان آن است . آنسوي رود سرزمين « بز گوشان» و « نرم پايان» تا سيصد فرسنگ گسترده است و از آن پس تا شاه نشين مازندران باز فرسنگها ي دراز و دشوار در پيش است. شاه مازندران را هزاران هزارسوار است، همه با سلاح و آراسته. تنها هزار و دويست پيل جنگي دارد. تو تنهائي و اگر از پولاد هم باشي ميسائي.»
رستم خنديد و گفت « تو انديشه مدار و تنها راه را بر من بنماي.
ببيني كزين يك تن پيلتن
چه آيد بدان نامدار انجمن
به نيروي يزدان پيروز گر
ببخت و به شمشير و تير و هنر
چو بينند تاو برو يال من
بجنگ اندرون زخم و كوپال من
بدرد پي و پوستشان از نهيب
عنان را ندانند باز از ركيب
اكنون بشتاب و مرا به جايگاه كاووس رهبري كن.»
رستم و اولاد شب و روز مي تاختند و تا به دامنه كوه اسپروز، آنجا كه كاوس با ديوان نبرد كرده و از ديوان آسيب ديده بود، رسيدند.

خوان ششم: جنگ با ارژنگ ديو

چون نيمه اي از شب گذشت از سوي مازندران خروش بر آمد و به هر گوشه شمعي روشن شد و آتش افروخته گرديد . تهمتن از اولاد پرسيد « آنجا كه از چپ و راست آتش افروخته شد كجاست؟» اولاد گفت« آنجا آغاز كشور مازندران است و ديوان نگهبان در آن جاي دارند و آنجا كه درختي سر به آسمان كشيده خيمه ارژنگ ديو است كه هر زمان بانگ و غريو برمياورد.» رستم چون از جايگاه ارژنگ ديو آگاه شد بر آسود و به خفت و چون بامداد برآمد اولاد را بر درخت بست و گرز نياي خود سام را برگرفت و مغفر خسروي را برسر گذاشت و رو به خيمه ارژنگ ديو آورد .

چون به ميان لشكر و نزديك خيمه رسيد چنان نعره اي بر كشيد كه گوئي كوه و دريا از هم ديده شد . ارژنگ ديو چون آن غريو را شنيد از خيمه بيرون جست. رستم چون چشمش بر وي افتاد در زمان رخش را بر انگيخت و چون برق بر او فرود آمد و سرو گوش و يال او را دلير به گرفت و به يك ضربت سر از تن او جدا كرد و سركنده و پر خون او را در ميان لشكر انداخت. ديوان چون سر ارژنگ را چنان ديدند و يال و كوپال رستم را به چشم آوردند دل در برشان بلرزه افتاد و هراس در جانشان نشست و رو بگريز نهادند. چنان شد كه پدر بر پسر در گريز پيشي ميگرفت. تهمتن شمشير بر كشيد و در ميان ديوان افتاد و زمين را از ايشان پاك كرد و چون خورشيد از نيمروز به گشت دمان به كوه اسپروز باز گشت.

رسيدن رستم نزد كي كاوس


آنگاه رستم كمند از اولاد بر گرفت و او را از درخت باز كرد و گفت« اكنون جايگاه كاووس شاه را بمن بنما. » اولاد دوان در پيش رخش براه افتاد و رستم در پي او به سوي زندان ايرانيان تاخت. چون رستم به جايگاه ايرانيان رسيد رخش خروشي چون رعد برآورد. بانگ رخش به گوش كاوس رسيد و دلش شكفته شد و آغاز و انجام كار را دريافت و رو به لشكر كرد و گفت « خروش رخش بگوشم رسيد و روانم تازه شد . اين همان خروش است كه رخش هنگام رزم پدرم كي قباد با تركان بركشيد .» اما لشكر ايران از نوميدي گفتند كاوس بيهوده مي گويد و از گزند اين بند هوش و خرد از سرش بدر رفته و گوئي در خواب سخن ميگويد. بخت از ما گشته است و از اين بند رهائي نخواهيم يافت. دراين سخن بودند كه تهمتن فرود آمد. غوغا در ميان ايرانيان افتاد و بزرگان و سرداران ايران چون طوس و گودرز و گيو و گستهم و شيدوش و بهرام او را در ميان گرفتند. رستم كاووس را نماز برد و از رنجهاي دراز كه بر وي گذشته بود پرسيد. كاووس وي را در آغوش گرفت و از زال زر و رنج و سختي راه جويا شد. آنگاه كي كاوس روي به رستم كرد و گفت « بايد هشيار بود و رخش را از ديوان نهان داشت. اگر ديو سفيد آگاه شود كه تهمتن ارژنگ ديو را از پاي در آورده و به ايرانيان رسيده ديوان انجمن خواهند شد و رنجهاي ترا بر باد خواهند داد . تو بايد باز تن و تيغ و تير خود را به رنج بيفكني و رو به سوي ديو سفيد گذاري ، مگر به ياري يزدان بر او دست يابي و جان ما را از رنج برهاني كه پشت و پناه ديوان اوست. از اينجا تا جايگاه ديو سفيد از هفت كوه گذر بايد كرد. در هر گذاري نره ديوان جنگ آزما و پرخاشجوي آماده نبرد ايستاده اند . تخت ديو سفيد در اندرون غاري است. اگر او را تباه كني پشت ديوان را شكسته اي . سپاه ما در اين بند رنج بسيار برده است و من از تيرگي ديدگان بجان آمده ام .

پزشكان چاره اين تيرگي را خون دل و مغز ديو سفيد شمرده اند و پزشكي فرزانه مرا گفته است كه چون سه قطره از خون ديو سفيد را در چشم بچكانم تيرگي آن يكسر پاك خواهد شد.»

رستم گفت «من آهنگ ديو سفيد مي كنم. شما هشيار باشيد كه اين ديو ديوي زورمند و افسونگر است و لشكري فراوان از ديوان دارد . اگر به پشت من خم آورد شما تا ديرگاه در بند خواهيد ماند. اما اگر يزدان يار من باشد و او را بشكنم مرز و بوم ايران را دوباره باز خواهيم يافت.»



خوان هفتم: جنگ با ديو سفيد

آنگاه رستم بر رخش نشست و اولاد را نيز با خود برداشت و چون باد رو به كوهي كه ديو سفيد در آن بود گذاشت. هفت كوهي را كه در ميان بود بشتاب در نورديد و سر انجام به نزديك غار ديو سفيد رسيد. گروهي انبوه از نره ديوان را پاسدار آن ديد. به اولاد گفت « تا كنون از تو جز راستي نديده ام و همه جا به درستي رهنمون من بو ده اي . اكنون بايد به من بگوئي كه راز دست يافتن بر ديو سفيد چيست؟» او لاد گفت « چاره آنست كه درنگ كني تا آفتاب بر آيد. چون آفتاب بر آيد و گرم شود خواب بر ديوان چيره ميشود و تو از اين همه نعره ديوان جز چند تن ديوان پاسبان را بيدار نخواهي يافت . آنگاه كه بايد با ديو سفيد در آويزي. اگر جهان آفرين يار تو باشد بر وي پيروز خواهي شد.»

رستم پذيرفت و درنگ كرد تا آفتاب بر آمد و ديوان سست شد و در خواب رفتند . آنگاه اولاد را با كمندي استوار بست و خود شمشير را چون نهنگ بلا از نيام بيرون كشيد و چون رعد غريد و از جهان آفرين ياد كرد و در ميان ديوان افتاد . سر ديوان چپ و راست به زخم تيغش برخاك مي افتاد و كسي را ياراي برابري با او نبود. تا آنكه به كنار غار ديو سفيد رسيد. غاري چون دوزخ سياه ديد كه سراسر آنرا غولي خفته چون كوه پر كرده بود. تني چون شبه سياه وروئي چون شير سفيد داشت . رستم چون ديو سفيد را خفته يافت به كشتن وي شتاب نكرد . غرشي چون پلنگ بر كشيد بسوي ديو تاخت. ديو سفيد بيدار شد و بر جست و سنگ آسيائي را از كنار خود در ربود و در چنگ گرفت و مانند كوهي دمان آهنگ رستم كرد. رستم چون شير ژيان بر آشفت و تيغ بر كشيد و سخت بر پيكر ديو كوفت و به نيروئي شگفت يك پا و يك دست از پيكرديو را جدا كرد و بينداخت. ديو سفيد چون پيل دژم به هم برآمد و بريده اندام و خون آلود با رستم در آويخت. غار از پيكار ديو و تهمتن پر شور شد . دو زورمند بريكديگر مي زدند و گوشت از تن هم جدا ميكردند. خاك غار به خون دو پيكارگر آغشته شد . رستم در دل مي گفت كه اگر يك روز از اين نبرد جان بدر ببرم ديگر مرگ بر من دست نخواهد يافت و ديو با خود مي گفت كه اگر يك امروز با پوست و پاي بريده از چنگ اين اژدها رهائي يابم ديگر روي به هيچكس نخواهم نمود . هم چنان پيكار مي كردند و جوي خون از تن ها روان بود. سر انجام رستم دلاور بر آشفت و بخود پيچيد و چنگ زد و چون نره شيري ديو سفيد را از زمين برداشت و بگردن در آورد و سخت برزمين كوفت و آنگاه بي درنگ خنجر بر كشيد و پهلوي او را بريده و جگر او را از سينه بيرون كشيد . ديو سفيد چون كوه بيجان كشته بر خاك افتاد. رستم از غار خون بار بيرون آمد و بند از اولاد بگشاد و جگر ديو را بوي سپرد و آنگاه با هم رو بسوي جايگاه كاووس نهادند.

اولاد از دليري و پيروزي رستم خيره ماند و گفت « اي نره شير، جهان را به زير تيغ خود آوردي و ديوان را پست كردي . ياد داري كه به من نويد دادي كه چون پيروز شوي مازندران را بمن بسپاري ؟ اكنون هنگام آنست كه پيمان خود را چنانكه از پهلوانان در خور است بجاي آري.»

رستم گفت« آري، مازندران را سراسر به تو خواهم سپرد. اما هنوز كاري دشوار در پيش است . شاه مازندران هنوز بر تخت است و هزاران هزار ديوان جادو پاسبان وي اند. بايد نخست او را از تخت به زير آورم و دربند كنم و آنگاه مازندران را بتو واگذارم و ترا بي نيازي دهم.»

بينا شدن كي كاوس


از آنسوي كي كاوس و بزرگان ايران چشم براه رستم دوخته بودند تا كي به پيروزي از رزم باز آيد و آنان را برهاند . تا آنكه مژده رسيد رستم به ظفر باز گشته است . از ايرانيان فغان شادي بر آمد و همه ستايش كنان پيش دويدند و بر تهمتن آفرين خواندند . رستم به كي كاوس گفت « اي شاه، اكنون هنگام آنست كه شادي و رامش كني كه جگر گاه ديو سفيد را دريدم و جگرش را بيرون كشيدم و نزد تو آوردم.»

كي كاوس شادي كرد و بر او آفرين خواند و گفت« آفرين بر مادري كه فرزندي چون تو زاد و پدري كه دليري چون تو پديد آورد، كه زمانه دلاوري چون تو نديده است. بخت من از همه فرخ تر است كه پهلوان شير افگني چون تو فرمانبردار من است. اكنون هنگام آنست كه خون جگر ديو را در چشم من بريزي تا مگر ديده ام روشن شود و روي ترا باز ببينم.»

چنان كردند و ناگاه چشمان كاوس روشن شد. بانگ شادي بر خاست . كي كاوس بر تخت عاج بر آمد و تاج كياني را بر سر گذاشت و با بزرگان و نامداران ايران چون طوس و گودرز و گيو و فريبرز و رهام و گرگين و بهرام ونيو به شادي و رامش نشستند و تا يك هفته با رود و مي دمساز بودند. هشتم روز همه آماده پيكار شدند و به فرمان كي كاوس به گشودن مازندران دست بردند و تيغ در ميان ديوان گذاشتند و تا شامگاه گروهي بسياراز ديوان و جادوان را بر خاك هلاك انداختند.

قسمت قبل   قسمت بعد
راهنماي سايت
كتاب
سفارش كتاب بدون عضويت
پيگيري كتاب بدون عضويت
پيش از مرگ بايد خواند
مقالات
گزارشات
جان کلام
نقد و ادبيات
تاريخ سينما
شاهنامه خوانی
داستان های کوتاه
امثال و ادبيات كهن
افسانه ها و فرهنگ توده
آی کتاب پلی است بین پدیدآورندگان
کتاب و خوانندگان آثارشان
پیگیری و سفارش تلفنی
77605503
77635308