جستجو براي:  در 
صفحه کلید فارسی
پ 1 2 3 4 5 6 7 8 9 0 Back Space
ض ص ث ق ف غ ع ه خ ح ج چ
ش س ي ب ل ا ت ن م ك گ
ظ ط ز ر ذ د ء و . , ژ
       جستجوی پیشرفته کتاب
  11/03/1399
نویسندگان   ناشران   بانک کتاب   فروشگاه
 

 
مدیریت مقالات > شاهنامه

آمدن سياوش به مشكوي شاه كاوس
گروه: شاهنامه

مردي هيربد نام كه دل و جانش از هر بدي پاكيزه بود كليد مشكوي كاوس را با خود داشت كاوس او را خواست و گفت نزد سياوش برو هر چه مي خواهد برايش انجام بده و به سودابه هم بگوي همراه با خواهران خود و ديگران ، سياوش را دلخوش نگاه دارند. چون فردا صبح شد آفتاب سر زد. سياوش نزد كاوس رفت. كاوس هيربد را خواست و به سياوش گفت اينك بر خيز و به سوي شبستان برو

به فرمان كاوس هر دو آنها به سوي مشكوي رفتند هيربد در را گشود پرده را برداشتند راه مشكوي باز شد و سياوش ترسان از انجام بد رفتن به مشكوي قدم به شبستان نهاد. چون سياوش به شبستان رفت پرد گيان حرم پيش آمدند بوي خوش ريختند، طلا بر سرش نثار نمودند شادي كردند و سياوش را وارد سرا كردند سياوش به آرامي پا بر ديباي چيني نهاد و آرام به درون رفت رامشگران نواختند ، خوانندگان آواز خواندند و با اين ترتيب سياوش وارد حرم خانه شد. چون درست نگاه كرد ديد بهشتي است آراسته صدها زيبا رو در كنار هم زتدگي مي كندد . در بالاي شبستان چشمش بر تختي زرين افتاد. پر از پيروزه و جواهرات قيمتي. بالاي تخت فرشي از ديبا گسترده بودند و بر فراز آن سودابه چون ستاره اي تابان مي درخشيد. موهايش شكن بر شكن تا سر دوش رسيده بود تاجي بلند بر سر داشت و دنباله گيسويش تا به ساق پا مي رسيد. خدمتكاري كفش زرين در دست سر به زير افكنده و در كنار تخت ايستاده بود چون سياوش از پرده گذشت و به چشم سودابه رسيد به تندي از تخت فرود آمد خرامان نزد سياوش رفت. بر او سجده كرد و زماني دراز او را در آغوش گرفت و چشم و روي او را دليرانه همي بوسيد گويي از ديدار سياوش سير نمي شد.

پس گفت: اي شاهزاده صد هزار بار يزدان را سپاس، روز و شب سه بار خداوند را نيايش مي كنم چه هيچكس را فرزندي چون تو نيست و شاه تو بهتر و نزديك تر از تو كسي را ندارد.

سياوش بدانست كان مهر چيست

چنان دوستي نز ره ايزديست

به تندي خود را از او را از او رها كرده و نزد خواهران خود رفت. خواهران گردش را گرفتند كرسي از زر آوردند سياوش نشست و زماني دراز با خواهران سخن گفت. اهل حرم دسته دسته از دور و نزديك چشمشان به او روشن شده بود همه كس سخن از سياوش مي گفت و سخن آن بود كه اين مرد چون ديگر مردمان نيست و رواني پر خرد دارد. سياوش خواهران را وداع كرد و از شبستان بيرون شد. و سپس نزد پدر رفت و گفت: تمام پردهسراي و نهفته هاي آن را ديدم. ايزد توانا همه نيكويي هاي جهان را به تو داده است. از ديگر گذشتگان ما به شمشير و گنج و سپاه وهمه چيز فزوني داري. شاه از گفتار او شاد شد و دستور داد تا جشني بر پا كردند. و تا شب دير به شادي بودند و به هنگام خواب كاوس روانه شبستان شد و به نرمي با سودابه سخن گفت و از سياوش پرسيد و گفت: هر چه از او دانسته اي به من بازگو، از دانايي،از زيبايي صورت و پاكي قلب و نيكويي گفتار. به من بگو پسند تو آمد خردمند هست.

سودابه گفت: هرگز كسي را چون سياوش نديده ام، چرا اين راستي را بپوشم.چو فرزند تو كيست اندر جهان؟ كاوس گفت: مي ترسم چون به مردي برسد از چشم بد زيان ببيند. سودابه گفت: اگر سخن مرا بپذيري از خاندان خودم همسري به او خواهم داد تا هر چه زودتر فرزندي آورد من دختراني ازنژاد تو و پيوند تو در شبستان دارم. از نژاد كي آرش و آي پشين دختراني در مشكوي تو هستند. كاوس گفت: آنچه تو مي گويي دلخواه من است همان بكن كه دلخواه تو است. آن شب گذشت، روز ديگر شبگير سياوش نزد پدر آمد. چون به سخن نشستند كاوس گفت آرزوئي كه داري بگو. سياوش گفت: هر چه شاه بگويد. كاوس گفت: در دل دارم كه از تو فرزندي به جهان آيد تا يادگاري باشد و رشته شهرياري ما به او پيوندد و چنانكه دل من از ديدار تو شكفته مي شود دل تو نيز از ديدار فرزندت به شادي گشوده شود. آن زمان كه به جهان آمدي ستاره شناسان گفتند تو فرزندي به جهان خواهي آورد كه در جهان يادگار خواهد بود. هم اكنون از بزرگان زني انتخاب كن، از خاندان كي پشين، از خاندان كي آرش. سياوش سر به زير افكند. گفت: اي پدر تو شاهي و من به فرمان و راي تو هستم. هر كسي را كه تو بگزيني براي من قابل قبول است. اما از تو مي خواهم اين سخنان را به سودابه هرگز نگو مرا دگر به شبستان مفرست.

كاوس چون سخنان سياوش را شنيد بخنديد.

چون نبد آگه از آب در زير كاه.

كاوس گفت: براي گزينش همسر بايد به سودابه بگوييم از او هيچ انديشه مكن تمام گفتارش مهرباني با تو است. به جان از تو پاسباني مي كند، پسر از گفتار پدرش شاد شد اما در دل مي خواست تا از سودابه بگريزد،و آگاهانه دريافت سخنان كاوس از خودش نيست اين بود كه جانش در رنجي عميق دست و پا زدن گرفت.

اي فرزند. بر اين داستان چند شب گذشت روزي از روزها سودابه تاجي از ياقوت سرخ سر نهاد و بر تخت نشست. تمام دختران حرم را جمع كرد و شبستان را چون بهشتي آراسته كرد، پس به دنبال هيربد كليد دار فرستاد. چون كليد دار آمد گفت: هم اكنون برو و به سياوش بگوي تا قدم رنجه كند و لحظه اي به شبستان در آيد. هيربد پيام به انجام رسانيد و سياوش در فكر شد و از خداوند ياري خواست با انديشه خود چاره جويي كرد اما هيچ راهي را روشن نديد پس به ناچار لرزان لرزان و خرامان به مشكوي وارد شد، سودابه از تخت به زير آمد ،نزد سياوش رفت. سياوش بر صندلي زرين نشست. و سودابه تمام دختران را در برابر سياوش بپا داشت و گفت : اي شاهزاده اين همه دختران كه در شبستان هستند بر آنها نگاه كن هر كدام را كه خواهي بر گزين. دختران هيچ يك چشم از سياوش بر نمي داشتند. پس به فرمان سودابه هر كدام سوي صندلي خويش رفتند و هر يك در انديشه آنكه بخت كداميك بلندتر خواهد بود. همه سكوت كردند چون دختران رفتند سودابه گفت چشم باز كن و ببين از اين همه دختران كداميك را بر مي گزيني.سياوش سر به زير افكند و در پاسخ فرو ماند. در دلش گفت:

كه من بر دل پاك شيون كنم

به آيد كه از دشمنان زن كنم

اي فرزند. به آنجا رسيديم كه سياوش از پذيرفتن آنچه كه سودابه مي خواست سرباز زد و از اينكه دختر او را نيز به همسري بر گزيند نگران بود و داستان مكرهاي شاه هاماوران را با ارتش ايران هر لحظه به ياد مي آورد. و اين بود كه پاسخ خود را بر زبان نمي آورد. سودابه چون سكوت سياوش را بديد دست برد و پرده از رخ خود بر گرفت و به سياوش گفت اين شگفت نيست كه تو هيچيك از دختران شبستان را نپسندي،زيرا تو من را ديده اي.

كسي كوچو من ديد بر تخت عاج

نباشد شگفت ار به ما ننگرد

و كسي را به خوبي به كس نشمرد.

اي سياوش اگر تو با من پيمان كني و از عهد خود بر نگردي يكي از اين دختران را برايت برمي گزينم تا چون پرستاري نزد تو باشد. حالا با من پيمان كن و بر آن سوگند بخور كه لحظه اي نيز از گفتار من سر نپيچي آنگاه چون كاوس از اين جهان رخت بريست تو يادگار كاوس و از آن من خواهي بود. به شرط آنكه مرا همچون جان خودت دوست بداري.

من اينك به پيش تو ايستاده ام

تن و جان شيرين تو را داده ام

زمن هر چه خواهي همه كام تو

بر آرم نپيچم سر از دام تو

پس بدون شرم سر سياوش را به خود گرفت و بر آن بوسه داد. صورت سياوش از شرم گلگون شد خون بر چهره اش دويد و اشك از مژگانش چون خون آب روان شد. در دل گفت: خدايا اين كار ديو است.اي پروردگار زمين و آسمان مرا از گزند آن دور دار . من هرگز با پدرم راه خطا و گناه نخواهم پيمود و هرگز با اين اهريمن دوستي نخواهم كرد. سياوش لحظه اي انديشه كرد و با خود گفت اگر با اين بيشرم و شوخ چشم سخن سرد بگوي آتش خشم در دلش شعله خواهد زد آنگاه در نهان دشمني خواهد كرد و كاوس را به دشمني من وا خواهد داشت. پس بهتر است از اين شبستان آزاد شوم. چرب و نرم با او سخن بگويم. آنگاه به سودابه گفت: خوب مي دانم كه در جهان زني ديگر چون تو نيست اما:

نماني به خوبي مگر ماه را

نشايي دگر كس بجز شاه را

اكنون همان كه دخترت همسر ما شود بس است و همين انديشه را با كاوس در ميان بگذار. ولي آنچه كه با من گفتي رازي خواهد بود در دل من و بدان كه در انديشه من و تو چون مادري مهربان و عزيز هستي . چون سخن به اينجا رسيد سياوش از جا بلتد شد و از شبستان بيرون رفت. دمي بعد كاوس به شبستان آمد . سودابه پيش دويد و گفت سياوش به شبستان آمد تمام پردگيان را بديد و فقط دختر من را پسنديد. كاوس بسيار شاد شد و فرمان داد تا در گنج خانه را گشادند.گوهر ها و ديباي زربفت، كمر زرين، دستبند، تاج، انگشتر، تخت آنچه را كه لازم مي نمود به سودابه داد و گفتآن را براي سياوش به كار ببر و به او بگو اين اندكي است از آنچه كه به تو خواهم داد . دو صد گنج مانند اين را نثار تو خواهم كرد . اين بگفت و به ايوان خود رفت.

سودابه فقط در اين انديشه بود كه اين همه طلا و جواهر كه به سياوش خواهد رسيد چه بهتر كه از آن من باشد و خود سياوش نيز من را بگزيند چه پس از كاوس، او شاه خواهد شد.

اگر او نيايد به فرمان من

روا دارم ار بگسلد جان من

هر كاري چه بد و چه نيك چاره اي دارد كه گاه چاره آن آشكار و گاه در نهان است اگر سياوش از آرزوي من سرپيچي كند خود دانم كه چگونه روزگارش را تيره نمايم.

رفتن سياوش بار ديگر به شبستان

اي فرزند. آن زن بي آزرم روز ديگري بر تخت نشست. تاج زرين بر سر نهاد، گوشواره از گوش بياويخت و فرمان داد تا سياوش را بخوانند. چون سياوش آمد از هر در با او سخن گفت و گفت: شاه گنجي براي تو فرستاده است كه هيچ انساني مانند آن را به چشم نديده است. بيش از دويست پيل بار است از زر و گوهر و عاج و پيروزه و طلا. دخترم را نيز به تو مي دهم اي سياوش چشم بگشا و بر برو رو و برو بالاي من نگاه كن و زيباييم را ببين چرا مرا انتخاب نمي كني آخر بهانه تو چيست كه از مهر من مي گريزي در حالي كه تا من تو را ديده ام مرده ام، روشنايي روز را نمي بينم خورشيد در چشمان من سياه شد، هفت سال است كه بر چهره ام به جاي اشك خون مي دود اگر از آشكار مي ترسي بيا در نهان مرا شاد كن تا جواني را از نوآغاز كنم . بارها بيش از آنچه كاوس تو را داد من بر آن خواهم افزود.سياوش تمام سخنان را شنيد ولي همچنان ساكت ماند.

سودابه گفت اي سياوش اين را نيز بدان كه اگر از فرمان من سربپيچي و دلت بر آرزوي من مايل نشود ماه و خورشيد را در چشمانت تيره مي كنم و شاهي را بر تو تباه خواهم كرد . بلايي بر سرت مي آورم كه در جهان داستان شود. سياوش به آرامي گفت: من كسي نيستم كه از بهر گناه دل دين و شرفم را به باد دهم. اين از مردانگي به دور است كه با پدرم بي وفايي كنم. تو انديشه كن كه بانوي كيكاوسي و خورشيد اين شبستان اين گناه را تو چگونه بر شرف خود هموار خواهي كرد. سپس با خشم از تخت بر خواست و به سوي در شبستان رفت. سودابه چنگ بر گردن و دامن او زد و گفت اي نابكار من پيش تو راز دل گفتم، بي انديشه از نهاد بد انديش تو اكنون مي خواهي مرا رسوا كني نه هرگز چنين نخواهد شد. تا سياوش رفت سودابه دست بر گردن جامه خود برد و آن را پاك بدريد و با ناخن روي خود را بخراشيد به دنبال فرياد سودابه از شبستان او غوغا شد فريادها از ايوان به كوچه رسيد، كاخ پر آشوب شد خبر به كاوس دادند از تخت به زير آمد و به شبستان رفت. چون سودابه را آنچنان بديد در انديشه شد. پردگيان همه سخنان سودابه را تكرار كردند و كسي واقعيت كردار آن سنگدل را به راستي ندانست سودابه در پيش كاوس زانو بر زمين زد. اشك ريخت و موي كند و گفت: جان و تن من پر از مهر توست بيهوده از من پرهيز مي كني و من جز تو هيچكس را نمي خواهم در كشمكش بوديم كه تاج از سرم بر زمين افتاد و جامه ام اين چنين چاك شد. كاوس سخن او را پذيرفت او انديشه كرد چنان كه راست مي گويد سياوش را بايد سر بريد بعد انديشه كرد پس از آن چه خواهند گفت. لحظه اي نشست همه را بيرون كرد . سياوش و سودابه را نزد خود خواند. پس با سياوش گفت هر رازي كه هست از من پنهان مداراين بدي را من پايه نهادم تو را به شبستان فرستادم كه اكنون غمي بزرگ براي من و بند و زندان براي تو به بار آورده است. اكنون راست بگوي و هرآنچه شده از من پنهان مدار. سياوش آنچه گشته بود تمام را گفت و تمام سخنان سودابه را كه به راز گفته بود آشكار كرد. سودابه فرياد زد كه راست نمي گويد او از تمام زنان مشكوي تو فقط مرا خواست. من به او گفتم كاوس چه مرحمت ها به او كرده و من خود فرزندم را به همسريش مي دهم. گفتم برآنچه شاه داده است چندين برابر خواهم افزود مي داني سياوش چه گفـت:

مرا گفت با خواسته كار نيست

به دختر مرا راي ديدار نيست

تو را بايدم زين ميان گفت و بس

نه گنجم به كار است بي تو نه كس

آنگاه خواست مرا به زور به چنگ آورد . پس دو دست خود را بر من چون سنگ تنگ كرد اما شاها من فرمانش نبردم پس چنگ در مويم زد و روي مرا خراشيد پر گريه كرد و گفت اي شاه كودكي از تو در وجود من است كه ديگر نخواهد ماند.

كاوس نتوانست داوري كند و ندانست از آن دو چه كس گناهكار است و پس بلند شد دست و تن سياوش را بو كرد. سپس سودابه را بوئيد از سياوش بوي انسان به مشامش رسيد از سودابه بوي مي و مشك، انديشه كرد اگر سياوش او را پسوده باشد آن بوي گلاب در دست و اندام وي نيز بايد باشد. پس غمگين شد و با خود گفت سودابه گناهكار است بايد بفرمايم تا با شمشير بدنش را ريز ريز كنند. دمي بعد از شاه هاماوران كه پدر سودابه بود انديشه كرد كه اگر چنان كند. آشوب و جنگ از نو آغاز خواهد شد و گذشته از آن دلش از مهر لبالب بود و ديگر آنكه كودكان كوچكي از سودابه داشت . پس با خود گفت غم خرد را خرد نتوان شمرد و دانست كه سياوش در آن داستان بس گناه است پس با وي گفت:

مكن ياد از اين نيز و با كس مگوي

نبايد كه گيرد سخن رنگ و بوي

قسمت قبل   قسمت بعد
راهنماي سايت
كتاب
سفارش كتاب بدون عضويت
پيگيري كتاب بدون عضويت
پيش از مرگ بايد خواند
مقالات
گزارشات
جان کلام
نقد و ادبيات
تاريخ سينما
شاهنامه خوانی
داستان های کوتاه
امثال و ادبيات كهن
افسانه ها و فرهنگ توده
آی کتاب پلی است بین پدیدآورندگان
کتاب و خوانندگان آثارشان
پیگیری و سفارش تلفنی
77605503
77635308