جستجو براي:  در 
صفحه کلید فارسی
پ 1 2 3 4 5 6 7 8 9 0 Back Space
ض ص ث ق ف غ ع ه خ ح ج چ
ش س ي ب ل ا ت ن م ك گ
ظ ط ز ر ذ د ء و . , ژ
       جستجوی پیشرفته کتاب
  11/07/1401
نویسندگان   ناشران   بانک کتاب   فروشگاه
 
 
مدیریت مقالات > افسانه ها و فرهنگ توده

نگاهى به اسطوره هاى ايرانى
گروه: افسانه ها و فرهنگ توده
نویسنده: نسيم خليلى

رمزينگى امشاسپندان
شايد اسطوره ها تكه اى از تاريخ نباشند اما بى گمان پيشينه و بن مايه تاريخ هستند. اسطوره ها بازتاباننده فرهنگ، باور و جهان بينى يك ملت و سرزمينند كه اهميتشان در ميان هزاران بريده تاريخى رنگ باخته است. گرچه شاهنامه، شاهكار فرهنگ باستان اين سرزمين، مشحون از ردپاى اسطوره هاست اما در مجموع بهاى چندانى به اساطير داده نمى شود. آن گونه كه مهرداد بهار، اسطوره شناس برجسته مى نويسد: «اساطير ايرانى مى توانند بسيارى از ساخت هاى بنيادى و نهاد هاى روبنايى ادوار كهن تمدن ما را روشن سازد و ارتباطات فرهنگى ما را با اقوام ديگر مشخص كند و گنگى هاى باستان شناسى را در روشن ساختن همه جانبه تمدن ما بر طرف سازد.
اما دريغ! كه هنوز گمان مى دارند اساطير قصه پردازى است و به درد قهوه خانه هاى سابق مى خورد و ديگر در عصر سفر هاى فضايى اهميت و ارزشى ندارد.» (اساطير ايران- مهرداد بهار- انتشارات بنياد فرهنگ ايران- ص پنج پيشگفتار) اما خوب كه نگاه مى كنى مى بينى اسطوره ها چگونه تو را به ادوار كهن تاريخ سرزمينت سنجاق مى كنند.
انگار خودت را در پژواكشان پيدا مى كنى، همان خود گمشده در فراموشى تاريخى! شايد اگر هزاران صفحه از كتابچه تاريخ را تورق كنى باز به اندازه يك داستان اسطوره وار تو را به حقيقت خويشتنت گره نزند. لابه لاى همه اسطوره هاى بازمانده از ديرينگى تاريخ رگه هايى از خودباورى موج مى زند. فقط بايد ظاهر را پس زد و عمق را ديد. بى دليل نيست كه مى گويند «اسطوره ها آيينه هايى هستند كه تصوير هايى را از وراى هزاره ها منعكس مى كنند و آنجا كه تاريخ و باستان شناسى خاموش مى مانند، اسطوره ها به سخن در مى آيند و فرهنگ آدميان را از دوردست ها به زمان ما مى آورند و افكار بلند و منطق گسترده مردمانى ناشناخته ولى انديشمند را در دسترس ما مى گذارند.» ( شناخت اساطير ايران- جان هينلز- ترجمه ژاله آموزگار و احمد تفضلى- نشر چشمه پيشگفتار مترجمان ص- ۹)
اسطوره هاى ايرانى را بايد در چارچوب چشم انداز تاريخى اين سرزمين جست وجو كرد . اسطوره هايى كه همچون نشانه هايى بازمانده از عصر درهم تنيدگى اقوام هند و اروپايى، حيات پيش از كوچيدنشان را پژواك مى دهند. به راستى ريشه بسيارى از اسطوره ها به زمانى بازمى گردد كه اقوام موسوم به هند و اروپايى هنوز از هم نگسيخته و با هم مى زيستند. به همين جهت است كه بسيارى از اسطوره هاى ايرانيان با اسطوره هاى هندوان آريايى نژاد شباهت تام دارد، در واقع خاستگاه يك سرزمين است و بس.
اندك تفاوت هاى به وجود آمده در مسير تاريخ هم از مقتضيات ناگزير بوده است. تفاوت هايى كه در برابر انبوه شباهت ها رنگ مى بازد. دو كتاب آيينى كهن اين هر دو قوم، ريگ وداى هندى و يشت هاى ايرانى در بسيارى از سروده ها به هم گره كور مى خورند.
• اسطوره ها، برآمده از دل حيات اجتماعى جذابيت نهفته در ساخت روايت گونه اساطير ايرانى از آنجا سرچشمه مى گيرد كه بسيارى از اين اسطوره ها همچون نشانه هايى از دل طبيعت و زندگى اجتماعى بشرى سر برمى آورند و مفاهيم دينى و فلسفى خود را از دريچه آشنا و مانوس چارچوب هاى فكرى آميخته با فرهنگ و باور انسان ها بازمى تابانند و يا گاه اشاره اى به حيات اقتصادى و كشاورزى جامعه مى افكنند و بدين شكل، تصويرى عمومى از ساخت جامعه كهن برمى سازند. بسيارى از جشن هاى باستانى در واقع در ابتداى شكل گيرى خود پاسداشت طبيعت بوده اند كه به كشت و زرع مردمان رونق و شكوه مى بخشاييده است.
امشاسپندان يا همان هفت ناميراى نكوكار كه در آيين باستانى مزداپرستى جايگاه رفيعى دارند يكى از نمونه هاى ملموس چنين نگره اى هستند. اين هفت موجود مقدس هر يك با خصوصيتى به بدنه اجتماع مى پيوندند. آنها در واقع فرزندان اهورا مزدايند.
روح مقدس يا همان سپند مينو، وهومنه يا بهمن به معناى انديشه نيك، اشه يا اردى بهشت به معناى راستى، خشثره ويريه يا شهريور به معناى شهريارى، ارميتى يا اسفند به معناى اخلاص، هورتات يا خرداد به معناى كمال و امرتات يا مرداد به معناى ناميرايى و جاودانگى. ايرنيان باستان اين هفت امشاسپند را در واقع به منزله هفت جلوه و تجسم از خصوصيات نيك پروردگار تصوير مى كردند و آدميان را به پنچه ساييدن بر اين خصوصيات نيك اخلاقى براى رسيدن به خداوند تشويق مى كردند.

از همين جا مى توان به نتيجه گيرى مهمى دست يافت و آن اينكه در ايران باستان اسطوره ها، منابع ارزنده اى از آرمان هاى بلند بشرى و انديشه هاى عميق انسانى بوده اند. اين اسطوره ها از چنان عموميتى برخوردار بودند كه به عنوان نام ماه هاى سال هم به كار مى رفتند. دكتر ياحقى درباره اسطوره بهمن مى نويسد:
«گياهى به نام امشاسپند بهمن به اين نام خوانده شد كه بنابر فرهنگ ها در ماه بهمن يا زمستان گل مى كند و بيخ آن چنان كه در كتب پزشكى (نظير هدايت المتعلمين، تحفه حكيم مومن و بحرالجواهر) آمده خاصيت دارويى دارد و به رنگ هاى سفيد و سرخ و خوش بوست.
اين گياه در جشن بهمن جنه مصرف شده و نوع سپيد آن را با شير خالص پاك مى خورند و گويند كه حفظ فزايد مردم را و فراموشى ببرد.» (فرهنگ اساطير و اشارات داستانى در ادبيات فارسى- دكتر محمد جعفر ياحقى- انتشارات سروش- ص ۱۳۶)
همين موضوع نشان مى دهد كه اسطوره هاى آيينى تا چه پايه در دل زندگى اجتماعى انسان ها رسوخ يافته و محبوبيت پيدا كرده اند. علاوه بر اين ايرانيان باستان بهمن را پشتيبان حيوانات سودمند در جهان مى انگاشتند و اين تاكيدى بر پيوند ميان اسطوره ها و زندگى اقتصادى و شبانى انسان هاست. از سوى ديگر برخى از اسطوره ها براى سامان بخشائيدن به ساخت حاكميت سياسى جامعه به كار مى رفتند. برجسته ترين نمونه براى اين مدعا خشثره ويريه (شهريور) به معناى شهريارى مطلوب است كه بازتاباننده حاكميت شايسته است.
شهريور«مظهر توانايى، شكوه، سيطره و قدرت خداست. در جهان مينويى او نماينده فرمانرواى بهشتى است و در زمين نماينده آن سلطنتى است كه با كمك كردن به فقرا و ضعفا و با چيرگى بر همه بدى ها اراده خدا را در آن مستقر مى كند... هماورد اصلى او سوروه (Saurva) است كه سرديو حكومت بد و هرج و مرج و مستى است.» (شناخت اساطير- ص ۱۷۴)
چنين نمونه هاى در تاريخ فراوانند و چشمگير. نگاهى به اين گستره مخاطب را به رمزينگى نهفته در مظاهر طبيعت مى آگاهاند. انسان باستان در كنه آنچه مى بيند، معناهاى تازه اى مى جويد و جوينده هماره يابنده است. در واقع انسان مى كوشيد هراس خود را از بلاياى ناگزير طبيعى در لفافه پرستش و آيين هاى نيايش بپوشاند تا مبادا زبانه كشد، بحرانى بيافريند و بر دلواپسى ديرينش دامن زند.
در اين پناه بردن انسان به آغوش نيايش و پرستش عناصر طبيعى، نياز هاى روانى و معنوى بشرى ايفاگر نقش اساسى اند. انسان بنا به خلاقيت انسان منشانه خود از خشونت طبيعت فاصله مى گرفت و دامان برمى كشيد اما در عين حال حاكميت طبيعت بر انسان واقعيت محتومى بود كه از آن نمى شد دورى جست.
در نتيجه «انسان كه ديگر نمى توانست به صورت غريزى وحدت خود را با طبيعت حفظ كند به ناچار-بر اثر نياز روانى- نوعى ارتباط تازه ظاهراً عقلايى با طبيعت و قوم و قبيله ايجاد كرد. در واقع، نوعى انطباق تازه با محيط زيست خويش يافت تا مگر اضطراب هاى خود را كه ناشى از جدايى و تنهايى روزافزون او بود تسكين بخشد.
ستايش پديده هاى طبيعت و ايجاد ارتباط جادويى با ايشان و دور كردن قهر و خشم ايشان و برانگيختن مهر و لطف آنان از طريق برپا داشتن آيين ها از نخستين مراحل اين ارتباط عقلايى است.» (اساطير ايران- ص چهل) پيوند انسان و طبيعت در تمام مراحل پرستش مشهود است حتى مى توان به دست گرفتن شاخه هاى سبز برسم (Barsam) را از سوى روحانى مراسم عبادى مزداپرستى، نوعى اتكا به مظهر طبيعت دانست. برسم شاخه هاى باريك و سبز درخت گز و يا انار است كه از جمله از اسباب و وسايل آيين ستايش «يسنه» شمرده مى شود.
در سنن ايران باستان گاه قبل از خوردن غذا نيز به نشانه سپاسگزارى از طبيعت سخاوتمند، شاخه هاى برسم را به عنوان سمبل به دست گرفته و آفرين مى خواندند.
• خدايان باستان اگر آيين زرتشتى را در چارچوب وحدت دينى تعريف كنيم، بايد اشاره كنيم كه پيش از بال و پر گسترانيدن اين آيين، ايرانيان كهن خدايان باستانى متعددى را مى ستوده اند، خدايانى كه هريك با دست داشتن در نظام هدفمند آفرينش و ساختار هاى طبيعت، گوشه اى از حيات بشرى را روح مى بخشاييده اند. خداى ويو (واى) يا همان خداوندگار باد و وزش، يكى از اين نمونه هاى برجسته است كه از دريچه نگاه انسان كهن در ابر باران زا مى زيسته است، «اوست كه نور هاى گلگون يعنى برق را ايجاد مى كند و سپيده دم را هويدا مى سازد.» (شناخت اساطير ايران- ص ۳۴) او همان ايزد نيرومندى است كه «اهوره مزدا، هوشنگ، جم، آژدى دهاك (يا ضحاك) و فريدون و ديگران براى او قربانى مى كنند و از او طلب يارى دارند.» (يشت ۱۵ _بند هاى ۲ تا ۳۷ )
اما نكته قابل توجه در شخصيت اين خداى باستانى، ارتباط دوسويه او با اهورا مزدا و اهريمن است. اگر بپذيريم كه نگره هاى باستانى ايرانى از صافى آيين زرتشتى گذشته اند و جلا يافته اند و گاه خدايى از شكل و حالت خدايى به صورت ديو درآمده است، باور مى كنيم كه در اعتقادات كهن، خدايان داراى دو جنبه و در واقع آميخته اى از خوب و بد بوده اند. شايد به تعبير بهتر، انسان كهن خدايان مورد پرستش خويش را، نه سفيد مطلق كه خاكسترى مى ديده است.
يكى ديگر از خدايان باستان كه دست نياز انسان كهن را مى فشرده است، تيشتر است كه به عنوان خداوندگار باران با اپوش همان ديو تنومند خشكسالى كه حيات آدميان را در مى نورديده است، به نبرد بر مى خيزد. در اساطير كهن اشاره مى شود كه تيشتر در ابتدا به صورت پسرى پانزده ساله در مى آيد و به كارزار تن مى سپارد، اين موضوع نشان دهنده اهميت اين سن مقدس است كه آغاز بلوغ محسوب مى شود. از همين سن و سال است كه زرتشتى مومن بايد كستى به كمر ببندد.
درباره كستى بستن در آيين زرتشتى تعبير جالبى وجود دارد كه بيانش خالى از لطف نيست: «بستن كستى امرى است تمثيلى. زرتشتيان معتقد بودند كه اهريمن تنها آن حد از آسمان را مى آلايد كه بخش زيرين آن است و آنجا كه ستارگان نياميزنده قرار دارند، مرز اين آلودگى و پاكى است. بدن انسان نيز شبيه جهان است و آلودگى و پليدى اهريمنى تا به كمر انسان راه دارد اما انسان مومن از سينه به بالا پاكيزه و هرمزدى ست. پس كستى ما را مى تواند پيوسته به ياد اين جدال جهانى هرمزد و اهريمن بيفكند و ما را از بدى باز بدارد.« (اساطير ايران-ص ۱۷۳) ديگر اسطوره ايران باستان كه از محبوبيت فراوانى هم برخوردار است، آناهيتا يا همان ناهيد است كه خداوندگار «آب هاى نيرومند بى آلايش» شمرده مى شود. اين خداوندگار در واقع موجودى مادينه است و سمبل زندگى و بارورى.
«در اوستا اين ايزد به صورت دوشيزه اى بسيار زيبا و بلندبالا و خوش پيكر توصيف شده است، كه براى مسئله ازدواج و عشق پاك بى آلايشى كه موجب تشكيل خانواده شود، اهميت فراوانى قائل است.» (فرهنگ اساطير-ص ۴۱۶) اين موضوع به ارزش و اهميت فراوان مفهوم خانواده در فرهنگ مردم گراى زرتشتى نيز بازمى گردد. از نگاه پيروان راستين اين آيين، به دنيا آوردن دختران و پسران نيكوسرشت هم رديف با كشاورزى سالم ستوده مى شود و اين همه از اعمال مقدس و محتوم مذهبى است و هرگز مثلاً همچون آيين مانوى جنبه پليد مادى ندارد.
از ديگر خدايان باستان مى توان به بهرام، خداوندگار پيروزى و نبرد و رپيثوين (Rapithvin)، سرور گرماى نيمروز و قرينه تيشتر اشاره كرد. بهرام را مى توان از جمله معدود خدايان انتزاعى فرهنگ باستان قلمداد كرد. بر طبق محتواى يشت چهاردهم، بهرام كه در اساطير ايرانى به ورثرغنه (Verethraghna) نيز معروف است، تعبيرى از نيروى پيشتاز و غيرقابل مقاومت پيروزى است و با هيچ يك از مظاهر طبيعت پيوند نمى خورد. بهرام پس از جدايى و گسست ميان دو فرهنگ درهم آميخته هندى و ايرانى؛ و از ميان رفتن و كمرنگ شدن ايندره باستانى، جنبه هايى از شخصيت تنومند ايندره را در خود جمع كرد و به فرهنگ ايرانى گره خورد.
شايد همچون خاطره اى از ايندره، بهرام نيز همچون او در هنگامه نبرد و از سوى سربازان، مورد تمسك قرار مى گيرد. مهم ترين آتشگاه آيين زرتشتى نيز به نام بهرام آراسته است.

• قهرمانان ايزدى و روح پهلوان مسلكى
اما علاوه بر اين خدايان باستانى، درميان تل اسطوره هاى بازمانده به چهره هايى برمى خوريم كه مى توان آنها را قهرمانان ايزدى دانست. جمشيد در صدر اين مجموعه مى گنجد و با فرمانروايى شكوهمند هزار ساله اش برجستگى خاصى در حافظه اسطوره وار ايران كهن پيدا مى كند. جمشيد در لابه لاى نگاشته هاى باستان با سه صفت ترسيم مى شود: شيد به معناى روشن، خوب رمه به معناى دارنده رمه خوب و سريره به معناى زيبا. انتساب لقب شيد به جمشيد، پژوهشگران را به اين باور رسانده است كه ظاهراً جم در ابتدا رب النوع آفتاب بوده است. از سوى ديگر شهرت جمشيد به ساختن مكانى به نام «ور» بازمى گردد كه دژى زيرزمينى بود. وقتى پروردگار جمشيد را به فرارسيدن سه زمستان سهمگين آگاه كرد، جمشيد ورى ساخت و تخمه هاى انواع مردمان و حيوانات و گياهان را در آنجا نهاد تا با از ميان رفتن زمستان هاى دشوار جهان دوباره آباد شود. از مطالعه اين واقعه اسطوره اى ذهن انسان به ماجراى توفان و كشتى نوح نيز معطوف مى شود.
ياحقى مى نويسد: «جمشيد سيصد سال پادشاهى كرد و در اين مدت هيچ بدى در جهان نبود و كسى از مرگ رنجه نمى شد. مرغان در برابر تخت افسانه اى او صف زده و آدميان و ديوان به اطاعت او در آمده بودند. ولى ناگهان به وسوسه ابليس ادعاى خدايى كرد و به همين دليل فر كيانى از او جدا شد و ضحاك بر ايران تاخت و جمشيد آواره شد.» (فرهنگ اساطير- ص ۱۶۶-۱۶۵)
همين موضوع نشان مى دهد كه در ايران باستان و در انديشه ايران باستان، قهرمانان، معصوم و مبرا از گناه و لغزش نبوده اند. جمشيد با همه عظمت و مقام شامخى كه در فرهنگ و باور كهن ايران به خود اختصاص داده است، آنگاه كه دست از پا خطا مى كند، هاله نورانى و فر كيانى اش را از كف مى دهد.
اين فر كيانى كه در باور ايرانى ارزش فراوان دارد با همين لغزش به كسى كه شايستگى بيشترى دارد منتقل مى شود. «فر در اصطلاح اوستايى حقيقتى الهى و كيفيتى معنوى است كه چون براى كسى حاصل شود او را به شكوه و جلال و مرحله تقدس و عظمت معنوى مى رساند و صاحب قدرت و نبوغ و خرمى و سعادت مى كند.» و به سخن ديگر «فر كيانى نيرويى معنوى و قابل ستايش و تقديس و جزء لايتجزاى وجود اهورامزداست كه در پرتو آن آفرينش را در كمال زيبايى پديد آورد. اين نيرو به همه ايزدان، امشاسپندان، شهرياران، بزرگان و پارسايان متعلق است.» (فرهنگ اساطير- ص ۳۱۸)
جالب اينجاست كه در عمق قصه هاى اساطيرى به روايت هاى جالبى از جنگ و جدال بر سر تصاحب اين فر كيانى بر مى خوريم كه مثلاً افراسياب تورانى براى به چنگ آوردن آن به فراخكرت رفت(۱) و جالب تر اينكه هرگاه اين هاله معنوى از دارنده اش دور مى شود، بدبختى و دشوارى مى آفريند، چنين سختى و صعوبتى براى جمشيد اسطوره اى هم پديد آمد.
علاوه بر جمشيد چهره هاى قهرمان گونه اسطوره اى ديگرى هم در فرهنگ باستان مى توان يافت كه عبارتند از هوشنگ، تهمورث، فريدون و گرشاسپ كه هر كدام بازتابى از گوشه كوچكى از باور ها و جهان بينى انسان باستانند. اين قهرمانان با كشتن و نابود كردن ديوان ستمگر، به حيات آدميان، آرامش و شادى مى بخشاييده اند. شايد اين قصه هاى قهرمان وار، تنها افسانه هاى دوست داشتنى انسان هايى بوده است كه از ستم و اجحاف بيزار بوده اند و مى گريخته اند.
اين قهرمانان ايزدى عموماً با خصوصيت پهلوان مسلكى خود توصيف و ممتاز مى شوند كه در واقع بازتابى از نياز حياتى انسان براى دفاع از خويشتن است.
• پوست اندازى اسطوره ها
اما مطلب جالب توجهى كه درباره ساختار و ماهيت اساطير ايرانى مطرح است به نظريه اى از سوى مهرداد بهار بازمى گردد. وى اصالت و ماهيت بسيارى از اسطوره ها را ايرانى صرف نمى داند و در واقع براى تطور اسطوره اى ايران باستان، مراحل و مشخصاتى قائل است كه به خوبى نشان مى دهد اسطوره ها و اساساً فرهنگ از دوره هاى كهن تحت تاثير ملل و تمدن هاى ديگر پوست انداخته و رنگ عوض كرده است.
جستارى در لابه لاى داستان هاى اساطيرى مويد اين واقعيت است. آرى اسطوره ها در مسير تاريخ دچار گسست هاى فراوان شده اند، دگرگون شده اند، شكسته اند، ادغام شده اند و گاه در برابر هجوم عناصر بيگانه رنگ باخته و گم شده اند. اما همين تغييرات و تحولات است كه باعث تداوم و حيات اسطوره ها در تاريخ شده است: «راز بقاى اساطير تا زمان ما قدرت تطبيق آنهاست با شرايط فكرى و اجتماعى تازه به تازه؛ و اگر در آينده امكان اين تطبيق از ميان بر خيزد، به احتمال قوى ديگر نشانى از افسانه ها و اساطير باز نخواهد ماند.» (اساطير ايران- ص چهل و هشت)از جمله نمونه هاى برجسته ادغام در اساطير ايرانى، شخصيت رستم در شاهنامه است كه الهام و پژواكى از فرهنگ اقوام سكايى مستقر در سيستان است.
از رستم در متون اوستايى هيچ ردپايى نيست و اين موضوع نشان مى دهد كه اين چهره اسطوره اى بعد ها و در اثر ادغام فرهنگى آفريده شده است و به صورت قهرمان ملى تازه اى در دل حماسه هاى ايرانى گنجانده شده و به ماندگارى خصوصيات پهلوان منشانه اسطوره هاى ايرانى كمك كرده است.
در نهايت اينكه ماجراى اسطوره ها، قصه اى طولانى و شيرين است كه هر گوشه اش، هر وجبش، نشانى از هويت انسانى، هويت تاريخى انسانى، از دورترين زمان ها تا به اكنون رخ مى نماياند. نگاهى به اين گستره، روح انسان را آبديده مى كند و نگاه به آينده را سر و سامان مى دهد.

پانوشت: ۱- فراخكرت، نام پهلوى اقيانوسى است كه به صورت تحت اللفظى، معناى بزرگ ساحل و فراخ كناره مى دهد اما محل جغرافيايى آن كاملاً مشخص نيست. برخى آن را به درياچه خزر و يا درياچه آرال منسوب مى دارند.

قسمت قبل   قسمت بعد
راهنماي سايت
كتاب
مقالات
پيش از مرگ بايد خواند
گزارشات
جان کلام
نقد و ادبيات
تاريخ سينما
شاهنامه خوانی
داستان های کوتاه
امثال و ادبيات كهن
افسانه ها و فرهنگ توده
آی کتاب پلی است بین پدیدآورندگان
کتاب و خوانندگان آثارشان
پیگیری و سفارش تلفنی
88140837