جستجو براي:  در 
صفحه کلید فارسی
پ 1 2 3 4 5 6 7 8 9 0 Back Space
ض ص ث ق ف غ ع ه خ ح ج چ
ش س ي ب ل ا ت ن م ك گ
ظ ط ز ر ذ د ء و . , ژ
       جستجوی پیشرفته کتاب
  23/05/1397
نویسندگان   ناشران   بانک کتاب   فروشگاه
 

 
مدیریت مقالات > داستان كوتاه

هيچكس را متهم نكنيد
گروه: داستان كوتاه
نویسنده: خوليو كورتازار

سرما هميشه كارها را پيچيده مي كند در تابستان چنان با دنيا نزديك هستيم كه آن را با پوست خود حس مي كنيم، اما هم اكنون زنش براي انتخاب هديه ازدواج سر ساعت شش و نيم در مغازه اي منتظرش است ، او تأخير كرده اما فكر مي كند هوا سرد است و لازم است پليورش را بپوشد. پليور آبي روشن ، كه برازنده كت و شلوار خاكستريش است. پائيز فرا مي رسد ، و پوشيدن پليور مثل اين است كه آدم كم كم زنداني خودش شود و در لاك خودش فرو رود. از پنجره باز فاصله مي گيرد دنبال پليورش مي گردد، در حاليكه با سوت آهنگ تانگويي را مي زند جلوي آينه پليورش را مي پوشد. بي شك كار آساني نيست. چون پيراهنش به پشم پليور مي چسبد، دستش را كه از آستينش رد مي كند ، احساس درد مي كند ، دست كم كم پيش مي رود و موفق مي شود يكي از انگشت هايش را از مچ پشمي پليور آبي اش بيرون بياورد، اما در نور شب ، انگشتش كاملا چروكيده با ناخن سياه و خميده مثل قلابي به نظرش مي رسد. دستش را از آستين بيرون مي كشد و به دستش نگاه مي كند مثل اينكه دست مال اون نبوده ، اما نه دستي كه حالا خارج از پليور است، همان دست هميشگي خودش است دستش را رها مي كند تا دوباره در كنار بدنش آويزان بماند فكر مي كند دست ديگرش را در آستين ديگر پليور بكند تا ببيند اين دفعه برايش آسانتر است يا نه.

مسلمأ نه پشم پليور دوباره به آستين پيراهنش مي چسبد ، و چون عادت ندارد پوشيدن لباس را با اين دستش شروع كند ، كارش باز هم پيچيده تر مي شد ، سوت مي زد تا به خودش جرأت دهد ، اما دست يك ذره هم پيش نمي رود احساس مي كند كه بدون تر فند موفق نخواهد شد دستش را از آستين بيرون ببرد . بهتر است با يك حركت همه پليور را يكباره بپوشد . به نحوي كه سرش را براي جا گرفتن يقه خم كند و در حالي كه دست آزادش را داخل آستين ديگر مي كند ، آستين را بالا نگه دارد و هم زمان دستها و سرو گردنش را بيرون بكشد. در سايه روشن آبي رنگ پليور كه ناگهان احاطه اش مي كند ، سوت زدن را كاري بيهوده مي يابد ، گرماي خفه كننده اي روي صورتش ، احساس مي كند و با اينكه تا حالا بايد قسمتي از سرش را از پليور بيرون آورده باشد ، اما پيشاني و صورتش هنوز بيرون نيامده است و دستهايش در نيمه آستين گير كرده اند ، تلاش زيادي مي كند اما هيچ يك از اعضاي بدنش از پليور خارج نمي شود، فكر مي كند، نكنه اشتباه كرده، و با حواس پرتي سرش را داخل يكي از آستين ها و يكي از دستهايش را داخل يقه پليور كرده باشد در اين صورت بايد دستش را به آساني بيرون مي آمد اما با وجوديكه با تمام توانش تلاش مي كند نمي تواند كاري از پيش ببرد . بر عكس سر او بايد در جايي قرار گرفته باشد كه دارد راهي براي بيرون آوردن ، باز مي كند.

در حاليكه پشم آبي به شدت به دماغ و دهن و گلوي او فشار مي آورد و وادارش مي كند نفس عميقي بكشد، به اين ترتيب پشمي كه در برابر دهانش قرار گرفته است مرطوب مي شود پشم بي شك رنگ پس مي دهد و صورتش پر از لكه هاي آبي مي شود، خوشبختانه درست در اين لحظه دست راستش را از تنگنا بيرون مي آورد و هواي سرد بيرون را حس مي كند . هميشه راهي براي گريز از مهلكه هست! شايد دست راستش واقعأ در يقه پليور گير كرده بود. به همين دليل چيزي كه فكر مي كرد يقه پليور اوست. صورت و گلويش را فشار مي داد ، در حاليكه دستش توانسته بود به آساني خارج شود. به هر ترتيب ، ضمن نفس عميق كشيدن و هوا را به كندي بيرون دادن ، بايد به جستجو راه خروج ادامه دهد . اگر بخواهد، اين هواي آغشته به ذرات پشم، غبار و بوي پليور ، يعني رايحه آبي رنگ پشمي كه بايد صورتش را پر از لكه كرده باشد، را استشناق كند. هيچ چيز را در اين كار مانعش نمي شود ، هرچند كه نمي تواند چيزي را ببيند ، چون اگر چشمهايش را باز كند ، مژگانش به شكل دردناكي به پشم پليور گير مي كند ، با اين وجود مطمئن است كه لكه هاي آبي اطراف دهان مرطوب و سوراخهاي بينيش حلقه زده و به گونه هايش كشيده شده همه اينها وجودش را از اظطرابي خاص لبريز مي كند.

مي خواهد ماجراي پليور را به آخر برساند. بدون توجه به تأخيرش و اينكه زنش جلو در مغازه بي صبرانه در انتظار اوست ، فكر كرد بهترين كار اين است كه ، حواسش را فقط روي دست راستش كه خارج از پليور در تماس با هواي سرد اتاق است متمركز كند، اين دست كه بدون استفاده مانده، مي تواند به او كمك كند ، تا شانه اش بالا رود و پليور را از پشت بگيرد و با انجام يك سري حركات قراردادي آن را به طرف بالا بكشد و كمك كند تا يقه آستينهاي پليور در جاي عادي خود قرار گيرند. بدبختي اين است كه دستش براي پيدا كردن لبه پليور شانه اش را لمس كرده ، اما تنها چيزي را كه توانسته پيدا كند ، پيراهن مچاله شده ايست، كه از كمر شلوارش بيرون آمده و به شانه رسيده انگار كه به دور گردنش پيچيده شده است، به علاوه تلاشش براي آوردن دستش به طرف سينه و كشيدن قسمت جلوي پليور به جايي نمي رسد، اينجا هم دستش تنها پارچه پيراهن را لمس مي كند، از قرار معلوم بايد در قسمت بالاي شانه ها كه براي پليور بزرگ هستند ، قرار گرفته باشد.

سر انجام معلوم مي شود كه اشتباه كرده بود بايد يكي دستها را داخل يقه و دست ديگرش را در آستين پليور كرده باشد و چون فاصله بين يقه و يكي از آستينها دقيقأ نصف فاصله ايست كه دو آستين را ازهم جدا مي كند و اين به آن معنا است كه سرش كمي به طرف چپ، به سمتي كه دستش هنوز در آستين زنداني است خم شده- البته اگر اين آستين باشد ، نه يقه- دست راستش كه خارج از پليور و به عبارتي ديگر در آزادي كامل است ، قادر نيست پليور را كه به دور شانه هايش پيچيده ، پائين بكشد . با طعنه به خودش مي گويد ، اگر يك صندلي نزديكش بود ، مي توانست بنشيند و نفسي تازه كند، اما جهت يا بيش را به علت حركتهاي ژيمناستيك مانند و وجد آميزي كه حالت رقص پنهاني دارد و معمولا موقع پوشيدن لباس پيش مي آيد ، از دست داده است.

حالاتي كه كسي مايل به بازگو كردن آن نيست. چون پايانش منجر به دست و پا زدنهاي بيهوده مي شود تا رقص واقعي.

سرانجام چون خود را قادر به پوشيدن يكباره پليور نمي بيند ، راه حل را در اين مي داند كه پليورش را در بياورد بعد با نشانگيري دقيق داخل آستين ها و يقه شود و پليور را كاملا بپوشد. اما دست راستش با حركاتي لجام گسيخته گوئي مي خواهد به او بگويد چشم پوشي كند، آن هم در لحظه اي كه اينقدر به پايان نزديك است، كار مسخره ايست. با اين وجود دست سرانجام تسليم مي شود. پيش از آنكه فرصت كند بفهمد، پليور با رطوبت لزج نفس هايش كه به رنگ آبي تريكو آغشته است به صورتش چسبيده دست راست در امتداد سر بالا مي رود و پليور را به طرف بالا مي كشد .

در اين هنگام گويي كسي مي خواهد گوشهايش را قطع كند و مژگانش را از ريشه در بياورد . پس بايد اين كار را آرامتر انجام دهد و دست زنداني شده اش در آستين چپ اگر واقعأ آستين باشد نه يقه- را به كار گيرد و براي اينكار از دست راستش كمك بگيرد تا دست چپش بتواند در آستين پيش برود و يا بر عكس عقب نشيني و فرار بكند، اما هماهنگ كردن حركات دو دست تقريبأ غير ممكن مي نمايد زيرا مثل اين است كه دست چپ مثل موشي در قفس گرفتار باشد و موشي ديگر خارج از قفس بخواهد به او كمك كند تا بگريزد ، اما به جاي آن باعث مرگش شود .

زيرا ناگهان دست زنداني شده اش احساس درد مي كند، دست ديگر تمام نيرويش را روي چيزي كه مي بايد دست پنهان شده اش باشد به كار مي گيرد و موجب درد مي شود ، آن چنان دردي كه موجب مي شود از در آوردن پليور چشم پوشي كند. ضمن تلاش شديد و پر تاب كردن خود به عقب و جلو چرخيدن به دور خود در وسط اتاق ، شايد هم ، نه، در وسط، اقدام به خارج شدن مي كند . به فكرش مي رسد كه پنجره كاملا باز مانده است و اين چنين كورمال كورمال چرخيدن به دور خود ، كار خطرناكيست ، ترجيح مي دهد بايستد ، هر چند كه دست راستش مدام در حركت است ، بدون آنكه بتواند پليور را بگيرد . دست چپش هر لحظه درد بيشتري احساس مي كند درست مثل اينكه آنرا سوزانيده باشند و يا انگشتانش را گزيده باشند ، در عين حال اين دست با بستن انگشتان دردناكش از او فرمان مي گيرد. دست چپ موفق مي شود لبه پليور پيچيده شده به دور شانه ها را از طريق آستين بگيرد و با ناتواني ناشي از درد به طرف پائين بكشد، دست چپ درد شديدي دارد و دست راست به جاي آنكه بيهوده در امتداد پاها بالاو پائين برود و رانهايشان را از روي لباس چنگ بزنند و نيشگون بگيرد، بايد به او كمك كند .

مرد نمي تواند مانع حركات دست راست شود چون تمام حواسش روي دست چپ متمركز شده، شايد به زانو افتاده باشد ، احساس مي كند از دست چپش كه يكبار ديگر پليور را مي كشد ، آويزان است. و ناگهان سرماي هوا را بر روي مژگان، پيشاني و پلكهايش احساس مي كند، بيهوده مي كوشد چشمهايش را بسته نگاهدارد، لحظاتي چند صبر مي كند ، خود را براي زيستن در زماني سرد و متفاوت رها مي كند، هواي بيرون از پليور به زانو در افتاده است، تلاشي بيهوده مي كند كه به همين حال باقي بماند و چشمهايش را كم كم به تدريج باز كند . رها از بزاق آبي پشم پليور ، چشمهايش را مي گشايد و ميبيند پنج ناخن سياه به طرف چشمهايش نشانه گرفته اند و پيش از آنكه به روي صورتش هجوم آورند در حال نوسان در هوا هستند .

فرصت پيدا مي كند دوباره چشمهايش را ببندد و خود را به عقب پرتاب كند و صورتش را با دست چپ كه دست خود او و تنه وسيله دفاع كه برايش باقي مانده و به او امكان مي دهد تا يقه پليور را به طرف بالا بكشد. بزاق آبي يك بار ديگر صورتش را مي پوشاند . مي ايستد تا به جاي ديگري بگريزد.

سرانجام به جايي خالي از دست و خالي از پليور برسد ، جايي كه آكنده از فضائي پر طنين باشد كه او را در بر گيرد ، همراهي كند و نوازش دهد . و دوازده طبقه.

   
راهنماي سايت
كتاب
سفارش كتاب بدون عضويت
پيگيري كتاب بدون عضويت
پيش از مرگ بايد خواند
مقالات
گزارشات
جان کلام
نقد و ادبيات
تاريخ سينما
شاهنامه خوانی
داستان های کوتاه
امثال و ادبيات كهن
افسانه ها و فرهنگ توده
آی کتاب پلی است بین پدیدآورندگان
کتاب و خوانندگان آثارشان

پیگیری و سفارش تلفنی
88398811
88318734