جستجو براي:  در 
صفحه کلید فارسی
پ 1 2 3 4 5 6 7 8 9 0 Back Space
ض ص ث ق ف غ ع ه خ ح ج چ
ش س ي ب ل ا ت ن م ك گ
ظ ط ز ر ذ د ء و . , ژ
       جستجوی پیشرفته کتاب
  11/07/1401
نویسندگان   ناشران   بانک کتاب   فروشگاه
 
 
مدیریت مقالات > افسانه ها و فرهنگ توده

ملاي مكتب
گروه: افسانه ها و فرهنگ توده

پادشاهي به وزيرش گفت كه :« شهر به شهر و ده به ده بگرد يك نفررا كه از همه زرنگتر است با خودت بياور از او سوالاتي دارم .» وزير گفت :« چشم » وزير روزها در شهرها و ديه ها گردش مي كرد رسيد به جائي ديد مكتب خانه است . ملائي عده اي شاگرد دارد مشغول تدريس است . رفت تو نشست . پس ازسلام وتعارف ديد بچه ها قطار نشسته همه دو زانو زده اند سرشان خم است پيش خودرا نگاه مي كنند . يك چوب بسيار بزرگ پشت گردن آنها كشيده شده بطوري كه يك نفرنمي تواند سرش را تكان بدهد .
وزيرگفت:« ملا اين چوب چيست ؟» گفت:« اگر كسي سرش را بلند كند چوب به زمين مي افتد من مي فهمم . بايد همينطور باشند تا درس شان تمام بشود ومرخص شوند » دراين اثنا ديد نخي از پشت بام آويزان است ملا دستي به نخ زد و در پشت بام زنگي به صدا درآمد . گفت:« ملا اين چيست ؟» جواب داد :« پشت بام ارزن آفتاب كرده ام گنجشك هامي آيند ارزن را ميخورند چون زنگ صدا كند پرندگان فرارميكنند .» باز ديد بيرون توي ايوان گربه اي را به نردبان بسته و به پاي حيوان هم نخ ديگري بسته ونخ جلو اوست هر وقت آن را مي كشد فرياد آن حيوان بلند مي شود. گفت :« ملا اين ديگرچيست؟»
گفت :« هر موقع فرياد گربه بلند شود بچه هاي من مي فهمند كه من با آنهاكاري دارم ؛ پيش من مي آيند.» گفت :« شاه شما راميخواهد بايد با من به دربار برويم تا از هوش شما استفاده بشود .» ملا را براه انداخت چون به دربار رسيدند وزير كارهائي را كه ازملا ديده بود بعرض رسانيد. شاه فرمود :« ملا نامت چيست ؟»

جواب داد :« نام من نيم من بوق » گفت:« پسركي هستي ؟» عرض كرد :« پسر(پشم پانزده)» شاه سوال كرد :« نيم من بوق ؛ پشم پانزده چه نام هايي است يعني چه ؟ مگر ملا ديوانه اي ؟» عرض كرد :« نه قبله عالم ، اسم من منصوراست . پيش خودم فكركردم ديدم بنده « من » كه نيستم حتما نيم منم .
صور كه نيستم حتما كه بوقم . به اين دليل نام خودرا نيم من بوق گذاشتم . اما اسم پدرم موسي است . فكر كردم پدرم مونيست حتما پشم است ؛ سي نيست حتما پانزده است به اين جهت نام پدر خود را پشم پانزده مي گويم .» گفت :« آفرين برتو»
شاه پرسيد :« ملا ستارگان آسمان چندتاست ؟» عرض كرد :« به اندازه موي سرو بدن هر انساني » گفت :« دروغ گفتي » جواب داد :« شما بشماريد » گفت :« از زمين تا آسمان چند سال راه است ؟» جواب داد :« به مسافت دور زمين . اگر دروغ مي دانيد گز كنيد » شاه را ازكردارو رفتاراو خوشش آمد وبه اوانعام داد .

   
راهنماي سايت
كتاب
مقالات
پيش از مرگ بايد خواند
گزارشات
جان کلام
نقد و ادبيات
تاريخ سينما
شاهنامه خوانی
داستان های کوتاه
امثال و ادبيات كهن
افسانه ها و فرهنگ توده
آی کتاب پلی است بین پدیدآورندگان
کتاب و خوانندگان آثارشان
پیگیری و سفارش تلفنی
88140837