جستجو براي:  در 
صفحه کلید فارسی
پ 1 2 3 4 5 6 7 8 9 0 Back Space
ض ص ث ق ف غ ع ه خ ح ج چ
ش س ي ب ل ا ت ن م ك گ
ظ ط ز ر ذ د ء و . , ژ
       جستجوی پیشرفته کتاب
  11/07/1401
نویسندگان   ناشران   بانک کتاب   فروشگاه
 
 
مدیریت مقالات > افسانه ها و فرهنگ توده

روباه و بزغاله
گروه: افسانه ها و فرهنگ توده

روزي بود روزگاري بود .
يك روز روباهي از صحرا مي گذشت و ديد يك گله گوسفند دارد آنجا مي چرد . روباه خيلي گرسنه بود و فكر كرد :« كاش مي توانستم يك گوسفند بگيرم ، اما من حريف آنها نمي شوم ، اين كارها كار گرگ و شير و پلنگ است .» روباه دراين فكر بود كه صداي يك مرغ وحشي به گوشش رسيد . دنبال صدا رفت و رسيد به حاشيه جنگل . در جستجوي مرغ از زير شاخ و برگ درختها پيش رفت و يك وقت ديد از پشت درختها صداي خش خش مي آيد . رفت از لابلاي درختها نگاه كرد ديد يك فيل است ، فيل از راه باريكي كه در ميان درختها بود مي گذشت و از طرف مقابل هم يك شير مي آمد .
وقتي شير و فيل به هم رسيدند هر دو ايستادند . شير گفت :« برو كنار بگذارمن بروم .» فيل گفت :« تو برو كنار تا من رد شوم ، اصلاً بيا اززير دست و پاي من برو .» شير گفت :« به تو دستور مي دهم ، امر مي كنم بروي كنار، من شيرم و از زيردست و پاي كسي نمي روم .» فيل گفت :« بيخود دستور مي دهي ، شير هستي براي خودت هستي ، من هم فيلم و بزرگترم و احترامم واجب است .» شير گفت :« بزرگي به هيكل نيست ، احترام هم مال كسي است كه خودش احترام خودش را نگاه دارد . تو اگر بزرگ و محترم بودي نمي گذاشتي تخت روي پشتت ببندند و بر آن سوار شوند ، احترام مال من است كه اگر اسير هم بشوم باز هم شيرم و همه ازم مي ترسند .»
فيل گفت :« هرچه هست ما از آنها نيستيم كه بترسيم .» شيرگفت :« يك پنجه به خرطومت بزنم حسابت پاك است .» فيل گفت :« يك مشت توي سرت بزنم جايت زير خاك است .» شيراوقاتش تلخ شد و پريد به طرف فيل كه او را بزند . فيل هم خرطومش را انداخت زير شكم شير وشير را بلند كرد و پرت كرد ميان درختها و راهش را كشيد و رفت . شيرافتاد توي درختها و سرش خورد به كنده درخت و گفت :« آخ سرم » و از حال رفت .
روباه اينها را تماشا كرده بود و جرات حرف زدن نداشت . وقتي شير بيهوش شد روباه با خود گفت :« آنها هردوشان خودپسند بودند ولي حالا وقت آن است كه من بروم به شير تعارف كنم و خودم را عزيزكنم .» چند لحظه بعد شير به هوش آمد و خودش را از لاي درختها بيرون كشيد و آمد زير آفتاب دراز كشيد و از شكستي كه خورده بود خيلي ناراحت بود . روباه رفت جلو و گفت :« سلام عرض مي كنم ، من از دور شما را ديدم و تصور كردم خداي نكرده كسالتي داريد ، انشاءالله بلا دور است .» شيرترسيد كه روباه شكست خوردن او را ديده باشد . پرسيد :« تو از كجا مي داني كه من كسالت دارم .» روباه گفت :« من قدري از علم طب خوانده ام و ناراحتي اشخاص را از قيافه شان مي خوانم ولي اميدوارم اشتباه كرده باشم و حال شما مثل هميشه خوب باشد .»
شيرپرسيد :« تو اينجاها يك فيل نديدي ؟» روباه گفت :« نه، تا شما اينجا هستيد فيل هرگز جرات نمي كند اينجاها پيدا شود .» شيروقتي ديد آبرويش نرفته گفت :« آفرين ، خيلي جوان فهميده اي هستي ، اين را هم خوب فهميدي ، من مدتي است كه حالم خوب نيست و نمي توانم شكاركنم اين است كه خيلي ناتوان شده ام ، ولي تواهل كجايي و از كدام خانواده اي ؟» روباه گفت :« من در همين جنگل زندگي مي كنم ، نام پدرم « ثعلب » است كه به خانواده شما خيلي ارادت داشت ، ما هميشه از بقيه شكار شيرها غذا مي خوريم .»

شيرگفت :« بله ، ثعلب را مي شناختم ، دوست من بود و خيلي خوب خدمت مي كرد . تو هم خوب وقتي آمدي ، حالا كه اين طور است مي تواني يك كاري بكني ؟» روباه گفت :« در خدمتگزاري حاضرم ، سرو جانم فداي شير .» شيرگفت :« سرو جانت سلامت باشد . ببين ، من در اين حال نميتوانم دوندگي كنم ، اما اگر شكاري ، چيزي اين نزديكيها باشد مي توانم بگيرم اگرچه فيل باشد !» روباه گفت :« البته ، شما مي توانيد ولي گوشت فيل خوراكي نيست .» شيرگفت :« بله ، به هرحال مي گويند روباه خيلي باهوش است ، اگر بتواني با زبان خوش حيوان ساده اي را به اينجا بياوري من زحمت تو را خيلي خوب تلافي مي كنم ، پدربزرگوارت هم هميشه همين طورزندگي مي كرد.»
روباه گفت :« البته ، من هم وظيفه خودم را خوب مي دانم . براي شما گوشت بزغاله خيلي خاصيت دارد ، من الآن مي روم هرچه حيله دارم بكار مي برم تا بزغاله اي چيزي به اينجا بياورم . ولي شما بايد سعي كنيد اگر من همراه كسي برگشتم آرام وبي حركت باشيد و خودتان را به موش مردگي بزنيد تا من خبربدهم .»
شيرگفت :« مي دانم ، ولي سعي كن يك گاو هم پيدا كني و زود هم بيايي .» روباه گفت :« تا ببينم چه كسي گول مي خورد ، عجالتاً خدانگهدار .» روباه راست آمد تا نزديك گله گوسفندها و از ترس جمعيت و سگ و چوپان پشت درختها پنهان شد و صبركرد تا يك بزغاله از گله دور شد و به طرف او پيش آمد . روباه چند تا شاخه به دهن گرفت و شروع كرد به بالا جستن و پايين جستن و دور خود چرخيدن .
بزغاله از دور او را نگاه كرد و از بازي روباه خوشش آمد . نزديكتر آمد و خنده كنان به روباه گفت :« خيلي خوشحالي !» روباه گفت :« چرا خوشحال نباشم ، چه غمي دارم كه بخورم ؟ دنياي خدا به اين بزرگي است و آب و علف به اين فراواني . مي خورم و براي خودم بازي مي كنم . اصلاً من از كساني كه زياد فكر مي كنند و يكجا مي نشينند غصه مي خورند بدم مي آيد ، دوست مي دارم كه همه اش بازي كنم و بخندم و خوش باشم .» بزغاله گفت :« درست است ، بازي و خوشحالي ، ولي آخر در صحرا گرگ هست ، پلنگ هست ، دشمن هست ، فكر زندگي هم بايد كرد و بي خيالي هم خوب نيست .»
روباه گفت :« ولش كن اين حرفها را ، اين حرفها مال پيرها و قديمي ها و بي عرضه هاست ، اين چهار روز زندگي را بايد خوش بود ، گرگ و پلنگ كدام جانوري است ، تو تا حالا هيچ گرگ و پلنگ ديده اي ؟» بزغاله گفت :« نه نديدم ، ولي هست .» روباه گفت :« نخير نيست ، اصلاً اين حرفها دروغ است ، اين حرفها را چوپان به مردم ياد مي دهد كه خودش بزغاله ها را جمع كند .» بزغاله گفت :« يعني مي خواهي بگويي هيچ كس هيچ كس را اذيت نمي كند ؟»
روباه گفت :« چرا، ولي ترس زيادي هم خوب نيست ، همان طور كه تو شايد از روباه مي ترسيدي ولي حالا ديدي كه من هم مثل تو علف مي خورم و كاري هم به كسي ندارم .» بزغاله گفت :« راست مي گويي ، و خيلي هم خوش اخلاق هستي .» روباه گفت :« من هميشه راست مي گويم ولي بعضي چيزها هست كه كسي باور نمي كند .» بزغاله گفت :« مثلاً چي ؟» روباه گفت :« من اين حرفها را با همه كس نمي زنم ولي چون تو خيلي بزغاله خوبي هستي مي گويم ، مثلاً اينكه من امروزبا يك شيربازي كردم ، گوشش را گاز گرفتم ، دمش را كشيدم ...» بزغاله پرسيد :« شير؟ شيردرنده ؟ آخ خدايا ...» روباه گفت :« البته شير درنده ، ولي شير بيمار بود و رمق نداشت كه حركت كند ، من هم دق دلم را از او گرفتم و خوب مسخره اش كردم . او هم قدري غرغر كرد ولي نمي توانست از جايش تكان بخورد ، حالا هم آنجا افتاده است ، مي خواهي او را ببيني ؟»

بزغاله گفت :« نه ، من مي ترسم .» روباه گفت :« از چه مي ترسي ؟ مي گويم شير نا ندارد كه نفس بكشد ، من كه غرضي ندارم ، نمي خواهي نيا ، همين جا بازي مي كنيم ، ولي مقصودم اين است كه اگر بيايي و تو هم گوشش را بگيري آن وقت مي تواني ميان همه گوسفندها و بزغاله ها افتخار كني كه تنها كسي هستي كه با شير بازي كرده اي . اگر هيچكس هم باور نكند خودت مي داني كه چه كار بزرگي كرده اي و پيش خودت خوشحالي .» بزغاله هوس كرد كه برود و شير را از نزديك ببيند و ميان همه گوسفندها سرافراز باشد .
روباه گفت :« يالله بيا با اين كدو بازي كنيم و برويم تا نزديك شير. اگر هم نخواستي نزديك بروي ، من خودم همراهت هستم ، بازي مي كنيم و دوباره برمي گرديم .» بزغاله گفت :« باشد .» روباه كدو را قل داد و آن را به هوا انداختند و خنديدند و بازي كنان رفتند تا جايي كه شير خوابيده پيدا بود . بزغاله وقتي شير را ديد از هيبت آن تريد و ايستاد . روباه گفت :« پس چرا نمي آيي ؟» بزغاله گفت :« دارم فكر مي كنم كه اين كار از دو جهت بداست : يكي اين كه شير حيوان درنده است و من طعمه و خوراك او هستم و بايد احتياط كرد چون اگر خطري پيش آيد همه مردم مرا سرزنش مي كنند و حق هم دارند . ديگر اينكه اگر خطري هم نداشته باشد و شير بي حال باشد تازه من نبايد مردم آزاري كنم و شخص عاقل بيخود و بي جهت ديگري را مسخره نمي كند .»
روباه گفت :« عجب بزغاله ساده اي هستي ، هيچ كدام از اين حرفها معني ندارد . اول كه گفتي خطر، اگر خطر داشت من هم نمي رفتم ، من كه گفتم خودم تجربه كردم و خطر نداشت . ديگر اينكه گفتي مردم آزاري ، آيا اين مردم آزاري نيست كه شيرها گوسفندها را مي خورند پس اگر ما هم يك دفعه شيرها را مسخره كنيم حق داريم . با وجود اين خودت مي داني ، نمي خواهي نيا ، ولي من مي روم بازي مي كنم ، توي گوشش هم قور مي كنم ، تو همينجا صبر كن و تماشا كن .»
روباه اين را گفت و رفت نزديك شير و آهسته به او گفت :« مواظب باش خودت را به خواب بزن ، من با يك مشت دزد ودروغ يك بزغاله را تا اينجا آورده ام و براي اينكه از چنگمان در نرود بايد هركاري مي كنم ناراحت نشوي و بي حركت باشي تا او نترسد ونزديكتر بيايد . من در گوشت قورقورمي كنم و با دمت بازي مي كنم ولي ساكت باش تا نقشه به هم نخورد .»
بزغاله از دور تماشا مي كرد و روباه رفت و در گوش شير به صداي بلند قورقور كرد و خنديد . بعد گوش شير را به دندان كشيد و بعد دمش را گرفت و بعد از روي بدن شير به اين طرف و آن طرف جست و خيز كرد ، بعد بزغاله را صدا زد و گفت :« ديدي ؟» بزغاله گفت :« حالا فهميدم كه هيچ خطري ندارد .» بزغاله پيش آمد و روباه همچنان جست و خيز مي كرد و با دم شير بازي مي كرد . بزغاله رفت جلو و گفت :« من هم مي خواهم توي گوش شير قورقور كنم .» روباه گفت :« هركاري دلت مي خواهد بكن .»
بزغاله سرش را به گوش شير نزديك كرد و گفت :« قور...» و ناگهان شير با يك حركت گردن بزغاله را گرفت و گفت :« حيا هم خوب چيزي است ، حالا من حق دارم تو را بخورم .» بزغاله فرياد كشيد و گفت :« اي واي ، من گناهي ندارم ، روباه مرا آورده ، او به من ياد داد .» شير گفت :« روباه كارش همين است ، تو اگر عاقل بودي چوپان و سگ و گله را نمي گذاشتي و تنها نمي آمدي كه با شير بازي كني . گناهت هم اين است كه من به تو كاري نداشتم ، تو اول در گوش من قور كردي . مردم آزاري گرفتاري هم دارد . تو اگرنمي خواستي ، با روباه همراهي نمي كردي و همانجا كه بودي يك صدا مي كردي و چوپان روباه را فراري مي داد . روباه تو را نياورد ، تو خودت با پاي خودت آمدي .»
روباه گفت :« صحيح است ، من او را به زور نياوردم . حرف مي زديم و بازي مي كرديم و مي آمديم ، او خودش مي خواست بيايد با شير بازي كند و بعد برود گوسفندها را مسخره كند .»

   
راهنماي سايت
كتاب
مقالات
پيش از مرگ بايد خواند
گزارشات
جان کلام
نقد و ادبيات
تاريخ سينما
شاهنامه خوانی
داستان های کوتاه
امثال و ادبيات كهن
افسانه ها و فرهنگ توده
آی کتاب پلی است بین پدیدآورندگان
کتاب و خوانندگان آثارشان
پیگیری و سفارش تلفنی
88140837