جستجو براي:  در 
صفحه کلید فارسی
پ 1 2 3 4 5 6 7 8 9 0 Back Space
ض ص ث ق ف غ ع ه خ ح ج چ
ش س ي ب ل ا ت ن م ك گ
ظ ط ز ر ذ د ء و . , ژ
       جستجوی پیشرفته کتاب
  21/08/1398
نویسندگان   ناشران   بانک کتاب   فروشگاه
 

 
مدیریت مقالات > افسانه ها و فرهنگ توده

يك گردو بينداز بيايد
گروه: افسانه ها و فرهنگ توده

يكي بود يكي نبود غير از خداي هيچكس نبود. پيرزني بود كه در اين دنيا يك پسر كچل و يك خانه كهنه داشت ولي پسرك تنبل بود و كاري از دستش برنمي آمد. پيرزن هر روز مقداري پنبه ميگرفت و آنرا مي رشت و ميفروخت و مقداري را هم پس انداز ميكرد خرجي نداشت همه پولش را پنبه مي خريد و ميرشت و مي انداخت روي كندو كه جمع بشود تا پيراهن يا لباس ببافد.
روزي از روزها پسر كچل از خانه بيرون آمد ديد كه همسالان او قاپ بازي مي كنند، او هم هوس كرد كه قمار بازي كند ولي پولي نداشت، چكار كنم چكار نكنم؟ آمد مقداري از پنبه رشته شده را برداشت و برد به بقال فروخت و پول آن قمار كرد و چون بلد نبود فوري همه اش را باخت.
فردا باز مقداري از نخ ها را دزديد و فروخت و آمد قاپ بازي كرد و باز هم باخت. مدتي كارش همين شده بود كه نخ ها را پول كند و ببازد از آن طرف پيرزن به حساب خودش خيال مي كرد كندو پر از نخ است. يك روز كه پنبه ها را رشت و بلند شد تا كلافهاي نخ را بيرون بياورد و ببرد بفروشد تا براي زمستان آذوقه و ذغال و هيزم بخرد ديد توي كندو از نخ خبري نيست كندو شده جاي باد هوا و بازي موش ها رو كرد به پسرش و گفت:«بگو ببينم نخ ها را چكار كرده اي؟»
چوب را برداشت كه بيفتد به جانش و بزندش. كچل، از خانه فرار كرد رو به كوچه و از پشت در به مادرش گفت:«اي مادر! ترا بخدا آن يك كلاف نخ ديگر را كه مانده به من بده و كاري به كارم نداشته باش، بگذار اين يكي را هم ببرم بفروشم قول ميدهم كه ديگر به خانه برنگردم مگر اينكه كاري پيدا كنم تا بتوانم جواب محبت هاي ترا بدهم اگر هم نتوانستم كاري پيدا كنم حلالم كن و از دعا فراموشم نكن.»
پيرزن نخ را آورد و به او داد و گفت:«زود از جلو چشمم دورشو كه نمي خواهم ترا ببينم» كچل نخ را گرفت و آمد آنرا فروخت آمد پهلوي رفيق هاش و با آنها قاپ بازي كرد. از قضا آنروز كچل هر چه قاپ انداخت برد و رفقاش هر چه پول داشتند باختند اما چون مادرش گفته بود كه ديگر به خانه نميآيد پول ها را ريخت توي كيسه اش و آمد تو بازار و ناهار خورد و يك داس و چند ذرع طناب هم خريد و رفت به صحرا خار و بوته بكند و آنرا بفروشد و با پول آن زندگي كند. درصحرا ديد يك عده با اسب، يك عده با شتر و يك عده پياده ميروند.
- آي برادرها سلام! كجا ميريد؟ - آي برادر كچل! ما به شروان ميريم. - ممكنه منم با شما بيام؟ - عيبي نداره تو هم بيا روي كول ما كه سوار نميشي. كچل هم با آنها براه افتاد، كم آمد و زياد آمد، بعد از مدتي از دور ديوارهاي شهر شروان را ديد. به نزديك شهر آمدند، ديدند جماعتي جمع شده اند و يكنفر هم جار ميزند كه:«اي جماعت بدانيد و آگاه باشيد والي اين ولايت دخترش را به كسي خواهد داد كه بتواند با يك ضربت آن ستوني چوبي كه مقابل خانه اش گذاشته شده به دو قسمت كند اگر كسي داوطلب شد و نتوانست از عهده بربيايد كشته مي شود»
كچل كه اين حرف را شنيد شاد شد و با خودش گفت:«اگه خدا بخواد دختر والي را ميگيرم» آمد توي بازار يكي دو تا نان و يك مرغ بريان خريد و گذاشت لاي نان ها و آمد به صحرا كه هم غذاش را بخورد و هم داسش را تيز كند سفره را باز كرد و همينكه خواست يك تكه از مرغ بخورد بازي آمد و مرغ را از دست كچل قاپيد و رفت. كچل گفت:«مرغ قسمت من نبود، اي باز تو بخور از شير مادرم حلالتر.» فردا دوباره يك مرغ و يكي دو تا نان خريد و آمد سرچشمه نشست، خستگي در كرد و همينكه سفره را باز كرد غذاش را بخورد سر و كله باز پيدا شد و به يك چشم به هم زدن مرغ را از دست كچل ربود و رفت. كچل گفت:«بخور! حلالت باشه مثل شير مادر»
روز سوم باز هم كچل نان و مرغ خريد و آمد كه بخورد اين بار هم همان باز توي هوا چرخي زد و آمد مرغ كچل را به چنگال گرفت و رفت. كچل با حسرت به جاي خالي مرغ نگاه كرد و گفت:«اي باز! مرغ را بخور كه حلالت! شايد در اين كار حكمتي باشه كه عقل من نميرسه»
نان را خورد و خرده نان هائي را كه توي سفره مانده بود ريخت دم لانه موريانه ها. موريانه ها همينكه نان را ديدند هجوم آوردند كه تكه هاي نان را به لانه شان ببرند . بزرگ آنها كه ديد تمام موريانه ها تكه هاي نان مي آوردند گفت:«اين نان ها كجا بود؟» جواب دادند كه :« كچل اينها را دم لانه ما ريخت و گفت نوش جانتان !» بزرگ موريانه ها گفت :« حتماً اين كچل كار مشكلي دارد، بايد همه شما به او كمك كنيد ببينيد چه كمكي از دستتان برمي آيد»

يكي دو تا از موريانه ها پيش كچل رفتند و سلام كردند و پرسيدند:«در مقابل اين احسان تو ما براي تو چه كاري ميتوانيم بكنيم؟» كچل نشاني ستون چوبي مقابل خانه والي را داد و گفت:«اگر شما مغز اين ستون چوبي را بخوريد كه پوك بشه خيلي ممنون ميشم» موريانه ها همينكه اين حرف را شنيدند آمدند پيش شاه خودشان و مطلب را گفتند. شاه موريانه ها فرمان داد كه شبانه همه شان بروند و مغز ستون چوبي را بخورند و پوك كنند. عده اي از پهلوانان و دولتمندان هم از اطراف آمده بودند براي خواستگاري دختر والي اما همينكه ستون چوبي به آن عظمت را مي ديدند مي گفتند «كسي كه قادر نيست با يك ضربت اين ستون را به دو نيم كند بي جهت خودش را به كشتن خواهد داد»
چونكه هر كس داوطلب مي شد و نمي توانست به يك ضرب ستون را دو نصف كند گردنش را مي زدند. به اين حساب روزي كه قرار بود شروانشاه و دخترش در ايوان قصر بايستند و داوطلبان به حضور بيايند و پس از اتمام حجت ستون را نصف كنند كسي جرأت نكرد كه قدمي جلو بگذارد.
كچل خدا را ياد كرد و حضرت محمد (ص) را شاد كرد و قدم به ميدان گذاشت كه:«بلي من حاضرم شرط شروانشاه را انجام بدهم» قراول هاي والي كه ريخت و هيكل كچل را ديدند خواستند او را از ميدان بيرون كنند، والي ديد و مانع شد كه او را از ميدان بيرون ببرند و گفت:«فرزند! آنچه بايد بگويم گفته ام و شرط كرده ام و هنوزهم سر شرطم برقرارم، آيا تو حاضري كه با يك ضربت اين ستون را نصف كني؟» كچل گفت:«والي بسلامت باد! بلي حاضرم» شروانشاه گفت:«اگر نتواني ميداني كه گردنت را مي زنند؟»
كچل گفت:«بلي!اگر اجازه بدهيد حاضرم شرط شما را انجام دهم، اگر دختر شما قسمتم باشد ميگيرم اگر نباشد جان و سرم فداي شما!... اهميتي ندارد» والي اجازه داد، كچل به ميدان آمد و داسش را برداشت و آمد جلو ستون چوبي سرش را بلند كرد و گفت:«خدايا از تو كمك ميخواهم راضي نشو كه سرم را جدا كنند» نعره حيدري كشيد و صلواتي ختم كرد، رفت عقب و آمد جلو و با داس خودش چنان ضربتي به ستون زد كه ستون دو نيم شد. صداي «احسنت احسنت» از جماعت بلند شد والي و دخترش كه اين وضع را ديدند غمگين شدند.
والي رو به وزير كرد و گفت:«وزير چاره اي بكن كه كچل دخترم را مي برد» وزير گفت:«غصه نخوريد تدبيري ميكنم» و دستور داد كچل را نزد والي آوردند و به او آفرين گفت كه موفق شده است بعد گفت:«اي جوان اين امتحان را خوب دادي ولي شرط ديگري هم هست كه بايد آنرا هم بجا بياوري» كچل گفت:«چه شرطي است؟ حاضرم كه آنرا هم انجام بدهم» وزير گفت:«اي جوان! والي چهل تا گوسفند دارد بايد آنها را چهل روز به صحرا ببري و بعد ازچهل روز تحويل بدهي بدون اينكه آنها لاغر بشوند يا چاق شده باشند، حاضري؟» كچل گفت:«دفعه اول اين شرط نبود ولي حالا كه جر مي زنيد بلي حاضرم كه آنها را ببرم و پس از چهل روز همانطور كه تحويل گرفته ام پس بدهم»
وزير دستور داد چهل رأس گوسفند آوردند. آنها را وزن كرد و به كچل تحويل داد. كچل گوسفند را جلو انداخت و چوبي برداشت و به راه افتاد. رفت و رفت تا به جاي سبز و خرمي رسيد. گوسفندها را به چرا رها كرد. و گشت بچه گرگي پيدا كرد و بغلش گرفت و پيش گوسفندها برگشت. گوسفندها خوب چريده بودند. غروب كه شد بچه گرگ را توي گله گوسفند آورد، گوسفندان همينكه بچه گرگ را ديدند گوشتي كه اضافه كرده بودند همه اش ريخت. كچل بچه گرگ را گرفت و برد در جاي دوري بست و جلو او آب و غذا گذاشت و برگشت.
اين كار را هر روز انجام داد تا چهل روز تمام شد و گوسفندها را جلو انداخت و آمد به منزل والي. وزير و والي و دخترش ديدند كه كچل كلاهش را كج گذاشته و در حالي كه آواز مي خواند مي آيد باز غمگين شدند. وزير ديد كه كچل شرط را برده به عرض والي رسانيد كه:«اين جوان شرط ما را برده چه دستوري ميدهيد؟ چاره اي بكن» وزير گفت:«والي به سلامت باد! اجازه بدهيد كه يك دفعه ديگر او را امتحان كنيم» والي جواب داد:«هر چه از دستت برميآيد زودتر بكن» وزير رو به جوان كرد و گفت:«آي كچل! يك شرط ديگر هم هست كه اگر انجام بدهي دختر والي مال تو ميشود»
كچل گفت:«اي وزير حيله كار! روزي كه والي دستور داده بود جار بكشند و همه شنيدند فقط شرط كرده بود كه داوطلب ستون را دو تكه كند ديگر شرطي نكرده بود، اين چه بازي و بساطي است كه براي من در ميآوريد؟ باشد... بگو ببينم ديگر چه شرطي هست؟» وزير گفت:«والي چهل تا بوقلمون سفيد دارد بايد آنها را مدت چهل روز تمام آنها را صحيح و سالم تحويل دهي اگر از آنها يكي گم بشود شرط را باخته اي و گردنت را مي زنند»
كچل گفت:«بده بيايد!» و بوقلمون ها را تحويل گرفت و رفت صحرا، آنها مشغول خوردن علف شدند و كچل ني لبكش را درآورد و مشغول زدن شد. سي و هفت روز همينطور گذشت. دختر والي با دختران وزير و وكيل نشسته بود و درد دل مي كرد و به بخت سياه خود نفرين مي كرد:«ببين آخر من بايد قسمت كه بشوم!» دختر وكيل گفت:«غصه نخور فردا هر طوري باشد من ميروم و يكي از بوقلمون ها را از كچل ميگيرم و ميآورم تا او شرط را ببازد و خيال شما راحت شود» دختر والي از اين محبت تشكر كرد.
فردا دختر وكيل بلند شد، لباس خوب خويش را پوشيد و مقداري پول و جواهر برداشت آمد به طرف صحرا، ديد كه كچل لميده پشت به كوه كرده است و مشغول ني زدن است و بوقلمون ها هم در صحرا مشغول علف خوردن هستند. - جوان سلام! من مشكلي دارم كه گره آن به دست تو باز مي شود. - بگو ببينم چيست؟ - يكي از اين بوقلمون ها را بمن بده در مقابل هر چه پول يا جواهر بخواهي ميدهم. - من اينها را به پول نمي فروشم .
- پس چه بايد بدهم كه يكي از آنها را به من بدهي؟ - اگر تو يكدفعه در آغوشم بيائي ميدهم والا نخواهم داد. دختر نگاه كرد ديد آنجا صحراست و كسي نيست كه او را ببيند، كچل هم او را نمي شناسد و از طرف ديگر به دختر والي قول داده است كه به هر نحوي باشد يكي از بوقلمون ها را بگيرد و برايش ببرد، راضي شد. كچل كپنكش را درآورد و پهن كرد و دختر را روي آن درآغوش گرفت و كار را تمام كرد، بعد يكي از بوقلمون ها را گرفت و به او داد و دختر خوشحال و خرم رو به شهر آمد و با خودش ميگفت:«پيش دختر والي روسفيدم و به قولي كه داده بودم وفا كردم و فكر او را هم آسوده كردم»
كم مانده بود به شهر برسد كه بازي از هوا آمد و بوقلمون را از دست دختر گرفت و پرواز كنان رو به كوه برد. وقتي اينطور شد دخترك دو دستي بر سرش زد و گفت:«حالا به دختر والي چه بگويم ؟» از آنطرف بشنو كه باز بوقلمون را آورد و جلو كچل زمين گذاشت و پرواز كرد و رفت . دختر والي با دختر وزير منتظر نشسته بودند كه از آن دختر خبري برسد، ديدند كه او دست خالي برميگردد، پرسيدند:«ها چه شد؟ توانستي بگيري يا نه؟»
دختر وكيل جواب داد:«بوقلمون را گرفتم همينكه خواستم به شهر برسم يك باز شكاري از هوا رسيد و آنرا از دستم گرفت و برد نتوانستم بيارم» اين دفعه دختر وزير قول داد كه:«من امروز ميروم و حتماً يكي از بوقلمون ها را ميگيرم و مياورم» او آمد به خانه، از رو لباس پوشيد و از زير محكم كرد و مقداري پول و جواهر برداشت و به راه افتاد و رفت. آمد و آمد تا كچل را پيدا كرد. - آي جوان! ترا بخدا يكي از اينها را به من بده در مقابل هر قدر پول يا جواهر بخواهي بهت ميدهم. - من اينها را نه به پول و نه به جواهر به هيچ قيمتي نميفروشم. - پس در مقابل چي ميدهي؟ اگر يك دفعه بيائي بغلم، ميدهم.
دختر نگاه كرد ديد در صحرا كسي نيست و كچل هم كه او را نمي شناسد و از طرفي به دختر والي قول داده به هر نحوي كه باشد يكي از بوقلمون ها را ميآورد تا فكر او را آسوده كند ، به شرط كچل راضي شد . پس از خاتمه كار، كچل يكي از بوقلمون ها را گرفت و به دست دختر داد و گفت :« خوش آمدي !» دختربوقلمون را گرفت و داشت به طرف شهر ميآمد كه ناگاه يك باز شكاري پيدا شد و او را از دست دختر قاپيد و آنرا براي كچل پس آورد . دختر با حسرت بوقلمون را نگاه كرد و سرش را پايين انداخت و آمد پيش دختر والي و قصه را تعريف كرد . دختر والي ديد اگر امروز يكي از بوقلمون ها را بدست نياورد و يكي از آنها كم نشود بناچار بايد زن كچل بشود و يك عمر بدبخت باشد اين بود كه خودش بلند شد ، بدون اينكه به كسي بگويد مقداري پول و جواهر برداشت و به راه افتاد ، آمد تا كچل را پيدا كرد ،

- آي كچل ! ترا به خدا يكي از اينها را به من بده . - به چشم ! ولي به يك شرط ، آنهم اينكه يكبار همخوابه ام بشوي به غير از اين ، آنها را در مقابل هيچ چيز نميفروشم و نمي دهم . اگر به اندازه قد من طلا وجواهر هم بدهي نخواهم داد .
دختر والي فكر كرد و با خود گفت :« اگر يكدفعه با اين كچل هم آغوشي كنم بهتر از اين است كه يك عمر با او زندگي كنم » بعد با خودش فكر كرد كه :« اينجا كسي نيست از كجا ميدانند كه به سر من چه آمده است ؟» خلاصه شرط كچل را قبول كرد و پس از خاتمه كار، كچل يك بوقلموني گرفت و به دست او داد و گفت :« خوش آمدي ! قدم بالاي چشم » دختر در حاليكه ذوق مي كرد بوقلمون را گرفت و به طرف شهر راه افتاد ، وسط راه ناگاه يك باز شكاري مثل يك سگ هار به او حمله كرد و بوقلمون را از دستش گرفت و رفت به هوا . دخترفكر كرد كه حتماً اين باز شكاري بوقلمون را برد كه بخورد ، غافل از اينكه باز بوقلمون را آورد و به كچل داد .
فرداي آن روز كه چهل روز تمام شده بود كچل همه بوقلمونها را به شهر آورد . والي ، وزير، وكيل و بزرگان منتظرند و دخترها هم ناراحت و نگران پشت پرده ايستاده اند و از ترس آبروهم بلائي كه به سرشان آمده نمي توانند به كسي اظهار كنند . به وزير خبر دادند كه كچل بوقلمون ها را آورده مي گويد وزير بيايد و آنها را تحويل بگيرد . وزير آمد و گفت :« كچل خسته نباشي ! بوقلمون ها را بيار توي حياط كه بيايم و بشمارم » او هم جواب داد :« كچل گول نمي خورد ! اول اينها را تحويل بگيربعد به هركجا كه مي خواهي بروي برو » كچل از اين مي ترسيد كه يكي ازآنها را نفله كنند بعد وزير بگويد كه « اينها كم است وشرط را باخته اي »
وزيرناچارشد كه تمام كارهاش را ترك بكند و بيايد بوقلمون ها را تحويل بگيرد . كچل بوقلمون ها را يك جا جمع كرد ، بعد يكي يكي گرفت و از در توي حياط انداخت اين يكي ، اين دوتا ، اين سه تا... تا چهلمي كه تمام شد گفت :« وزير! باز هم شرطي داري ؟ آيا شرايطت تمام شد يا باز مي خواهي اذيتم كني ؟» وزيرگفت :« اي جوان ! صبركن تا به والي بگويم و ببينم چه مي گويد » وزيرآمد حضور والي و ماجرا را گفت . ولي گفت :« اي وزير! فكري بكن ، اين جوان دخترم را مي برد » وزيرفكري كرد و گفت كچل را آوردند تو و رو به جوان كرد و گفت :« اي جوان ! والي از تو خيلي خوشش آمده و ميخواهد كه هرچه زودتر با دخترش عروسي كني اما يك شرط ديگر باقي است كه بايد آنرا هم انجام بدهي » كچل گفت :« دلم را خون كردي ، اين يك شرط را هم بگو و جانم را خلاص كن »
وزير گفت :« والي ما يك انبار گردو دارد تو بايد قصه ئي بگوئي كه تا قصه ات تمام شود گردوهاي انبار هم خالي شده باشد و در انبار گردوئي باقي نماند » كچل گفت :« قبول دارم تو به هركس كه صلاح ميداني بگو بيايد تا من قصه خودم را شروع كنم و گوني هم بياورند كه گردوها را از انبارببرند » وزير، والي ووكيل و اعيان و اشراف را خبركرد كه همه جمع شدند .
والي روي تخت جلوس كرد ، كچل هم در جلو انبار ايستاد و دو نفر غلام يكي توي انبار ايستاد و آن ديگري هم سرگوني را گرفت و به دستور كچل يكي يكي گردوها را به گوني ريختند . كچل شروع كرد به تعريف داستان و هر كلمه اي كه ميگفت به غلام ها اشاره ميكرد « يك گردوبيندازبياد » گفت :
حضرت والي بسلامت باد
، يك گردو بينداز بياد .
در زمان قديم پيرزني بود
، يك گردو بينداز بياد .
او پسر كچلي داشت
، يك گردو بينداز بياد .
كه خيلي تنبل بود
، يك گردو بينداز بياد .
مادرش هر چه مي گفت
، يك گردو بينداز بياد .
پسر تو هم برو كار كن
، يك گردو بينداز بياد .
پسرگوش نميكرد
، يك گردو بينداز بياد .
مادر پنبه ميگرفت
، يك گردو بينداز بياد .
آنرا مي رشت
، يك گردو بينداز بياد .
نخ ميكرد
، يك گردو بينداز بياد .
و ميفروخت
، يك گردو بينداز بياد .
وازپولش زندگي ميكردند
، يك گردو بينداز بياد .
كچل سرگذشت خود را ميگفت تا رسيد آنجا كه وزيربوقلمون ها را داد تا براي چراندن ببرد به صحرا كه شايد در اين مدت يكي از بوقلمون ها بميرد يا گم بشود و در نتيجه كچل شرط را ببازد ، ولي كچل جائي نخوابيد كه زيرش آب برود ، شرط را قبول كرد و آنها را به صحرا برد .
روزي دختروكيل آمد و خواست كه سر كچل كلاه بگذارد . پول زيادي داد ، جواهر داد كه شايد به اين وسيله يكي از بوقلمون ها را بگيرد و كچل شرط را ببازد ، ولي نشد چون كچل گفت :« اين كار فقط يك شرط دارد كه تو يكبار بغلم بخوابي »دختر وكيل ناچار شد شرط را قبول كند و پس از خاتمه كار يكي از بوقلمون ها را گرفت و داشت ميبرد كه باز شكاري آنرا ازدست دخترگرفت و آورد به كچل داد .
وكيل همينكه اين حرف را شنيد طاقت نياورد آمد پيش دخترش ، ديد كه دختره رنگ و روي خودش را باخته و مثل ابر بهاري گريه ميكند ، فهميد كه حرف كچل راست است و دختر روزگار خودش را سياه كرده ، نتوانست آنجا بماند و به خانه اش رفت .
كچل دنباله قصه را گرفت :« فرداي آن روزدختر وزير به صحرا آمد و او هم مثل دختر وكيل گرفتارشد و بوقلمون را گرفت و با خودش برد، در وسط راه بازشكاري بوقلمون را از دستش گرفت و آورد به كچل داد » وزير كه اين حرف را شنيد طاقت نياورد و آمد پيش دخترش كه ببيند حرف هاي كچل تا كجا راست است ، ديد كه دختره خودش را باخته است و چنان گريه مي كند كه كم مانده غش كند . فهميد كه بله! دخترخودش هم دچار كچل شده است و خودش با دست خودش دخترش را به آغوش كچل انداخته است .
طاقت نياورد و به خانه اش رفت . كچل ادامه داد :« روز چهلم بود كه دختر والي به صحرا آمد و خواست سر كچل را شيره بمالد و يكي از بوقلمون ها بگيرد كه فردا كچل شرط را ببازد ولي ايندفعه هم كچل با او همان معامله اي را كرد كه با آن دوتاي ديگر كرده بود . بعد يكي از بوقلمون ها را به دختر داد كه به شهربرگردد اما باز شكاري آنرا هم از دست او گرفت و به كچل پس داد »
والي وقتي كه اين حرف را شنيد نظري به طرف راست خود كرد ديد وزير نيست ، نگاهي به طرف چپ كرد ، ديد وكيل نيست . از آنجا بيرون آمد و پيش دخترش رفت ديد دخترش دو دستي ميزند به سرش و گريه ميكند و ميگويد :« ديدي چطوري خودم را با دست خودم به آتش انداختم ؟»
والي حال دختر را كه ديد فهميد كه حرفهاي كچل راست است ، آمد پهلوي كچل كه :« ديگر بس است ! بقيه قصه ات را نگو» كچل هم گفت :« پس وزير كو كه ببيند اين دفعه هم شرط را برده ام و درانبار گردوئي باقي نمانده ؟!» والي گفت :« جوان خوش آمدي ، صفا آوردي » و دستور داد كچل را به حمام بردند و لباس خوبي به او پوشاندند و فرستاد وزير و وكيل هم آمدند و گفت :« قسمت اين بود كه دختران شما هم زن كچل بشوند »
بعد دستور داد شهر را آذين بستند و هفت روز و هفت شب مطرب ها زدند و شادي كردند و هرسه تا دختر را به كچل دادند . همان طور كه او به مراد خودش رسيد شما هم به مراد دلتان برسيد .» تير 1347

   
راهنماي سايت
كتاب
سفارش كتاب بدون عضويت
پيگيري كتاب بدون عضويت
پيش از مرگ بايد خواند
مقالات
گزارشات
جان کلام
نقد و ادبيات
تاريخ سينما
شاهنامه خوانی
داستان های کوتاه
امثال و ادبيات كهن
افسانه ها و فرهنگ توده
آی کتاب پلی است بین پدیدآورندگان
کتاب و خوانندگان آثارشان
پیگیری و سفارش تلفنی
77605503
77635308