جستجو براي:  در 
صفحه کلید فارسی
پ 1 2 3 4 5 6 7 8 9 0 Back Space
ض ص ث ق ف غ ع ه خ ح ج چ
ش س ي ب ل ا ت ن م ك گ
ظ ط ز ر ذ د ء و . , ژ
       جستجوی پیشرفته کتاب
  14/09/1400
نویسندگان   ناشران   بانک کتاب   فروشگاه
 
 
مدیریت مقالات > افسانه ها و فرهنگ توده

آگبوري
گروه: افسانه ها و فرهنگ توده

يكي بود يكي نبود غيراز خدا هيشكي نبود هر كه بنده خداست بگه يا خدا. در روزگار خيلي خيلي قديم تي يك شهري زن و شوهري زندگي مي كردند كه خداوند تبارك و تعالي از مال و دولت دنيا هرچي دلشان مي خواست بهشان داده بود. يك روز مرد رفت تو بازار يك غلام خيلي خيلي زرنگ خريد اسمش راهم گذاشت گبوري.
گبوري را به خانه آورد. دو سه روزي كه گذشت غلام كه همان گبوري باشد يك دل نه صد دل عاشق زن ارباب شد.پيش خودش فكر كرد كه خدايا چه بكند چه نكند تا اينكه ديد بهتر است كه هر چه ارباب و زن ارباب گفتند بي كم و زياد انجام بدهد.
حالا خير يا شرش دست خداست. روزي آمد روزگاري گذشت. ارباب و زن ارباب خواستند بروند به تفق و تماشا. زن ارباب رو كرد به گبوري گفت:«ما ميريم از خانه بيرون تو بايد اينجا بموني همچي فضا را جارو كني كه اگه روغن بريزي بشه جمع كرد.» گبوري گفت:«روي چشمم» آنها رفتند. گبوري هم شروع كرد به جارو كردن. جارو كرد وكرد تا فضاي خانه مثل طلا پاك شد. آنوقت رفت تو انبار سر وقت كلوك هاي روغن. هرچي روغن توي كلوك هاي بود ريخت كف فضاي خانه و دوباره جارو كرد ريخت تو كلوك ها. آنوقت كلوك ها را برداشت گذاشت توي انبار.
عزيزي كه تو باشي. ساعتي كه گذشت ارباب و زن ارباب از سيرو سياحت برگشتند چشمت روز بد نبيند ديدند تمام فضاي خانه زير روغن است. هر جا دست و پا ميگذاري چرب و چلوك است. گفتند:«آقا گبوري اين چه كاري بود كه كردي؟» گفت:«مگه زن ارباب نفرمود هر وقت جارو كردي بايد جوري باشه كه روغن بريزي بشه جمع كرد؟ من هم همان طور كه زن ارباب گفته بود كردم. اول جارو كردم بعد روغن ريختم و جمع كردم»
زن ارباب و ارباب ديدند چاره اي ندارند. ناچار هيچ نگفتند. از قضا روزي از روزها زن ارباب خيلي گرفتاري داشت. از بخت بد همان روز هم بچه اش مريض شد. از روي ناچاي بچه اش را داد دست گبوري كه نگهداريش كند تا خودش به كارها ديگرش برسد. بچه زبان بسته كه از هيكل سياه سوخته گبوري وحشت زده شده بود بنا كرد به گريه كردن. گبوري هر چه تلاش كرد آرامش كند نتوانست ناچار رفت پهلوي زن ارباب گفت:«اي زن ارباب! تكليف چيه؟ من هر چي مي كنم كه بچه گريه نكند بازم چاره اش نميشه.» زن ارباب كه خيلي كار داشت گفت:«آخ! سياه نفهم يك جوري خفه اش كن.»
گبوري كه عزمش را جزم كرده بود كه هر چه زن ارباب و ارباب گفتند بي كم و زياد انجام بدهد فوري بچه را بغل كرد و برد توي پستو. دست گذاشت به گلوي بچه و شروع كرد به زور آوردن. هيچ چي... بچه خفه شد. آنوقت مرده بچه را گرفت روي دست و برد پهلوي زن ارباب گفت:«اي زن ارباب! همان طور كه گفته بودي خفه اش كردم. حالا هر كار ديگري كه بگي ميكنم.» ارباب و زن ارباب گريه زاري كردند كه:«اي داد اي بيداد اين چه كاري بود كه كردي؟» گبوري هم ايستاد و هيچ چي نگفت.
هر وقت كه خيلي بهش زور مي آوردند مي گفت:«خوب زن ارباب خودش گفت برو يك جوري خفه اش كن.» شب شد و زن و شوهر نشستند و با هم شور كردند زن گفت:«اي مرد ديگه جاي ما اينجا نيست. بايست هر چه زودتر از همان را بكشيم و از اين شهر در بريم. اما خدا كنه يك جوري بشه كه گبوري نفهمه» اما گبوري هم همان وقت پشت در ايستاده بود و تمام حرفهاشان را مي شنفت بمحض اينكه زن و شوهر شروع كردن به جمع آوري اثاثيه، گبوري هم فرصت را غنيمت شمرد ملاقه آشپزي را برداشت زد پر شالش رفت توي صندوق. زن و شوهر اثاثيه هاشان را جمع كردند با روبنديلشان را بستند حركت كردند و شب برو روز برو، شب برو روز رفتند تا رسيدند لب دريا، خسته و كوفته بساطشان را پهن كردند.
زن شروع كرد به پخت و پز توي همين حيص و بيص زنك يادش آمد كه ملاقه نياورده. رو كرد به شوهرش و گفت:«اي مرد با همه زرنگي هايي كه كردمي يادمان رفت ملاقه بياريم» به محض اينكه اين حرف از دهن ارباب در آمد گبوري از توي صندوق بلند شد كه آي زن ارباب! ملاقه دست منه در صندوق را باز كنيد تا بدهم خدمتتون. آه از جگر زن ارباب و ارباب در آمد.

ديدند تا اين جا هم گبوري ولشان نكرده ناچار در صندوق را باز كردند. آگبوري ملاقه بدست از تو صندوق در آمد. زن و شوهر فكر كردند كه چه بكنيم چه نكنيم كه از شر اين گبوري خدانشناس راحت بشيم؟ شوهر گفت:«اي زن بهتره امشب وقت كه گبوري خوابيد چار دست و پاش را بگيريم بندازيمش توي دريا از شرش راحت بشيم»
زن قبول كرد اما گبوري كه همه حرفهاشان را مي شنفت توي دلش هرهر به دوتاشان خنيديد. خلاصه شب شد زن و شوهر يك طرف خوابيدند آگبوري هم طرف ديگر نصف شب كه شد گبوري از جا بلند شد. آهسته رفت بالاي سر مرد و بغلش كرد آوردش سر جاي خودش. خودش هم تخت و لحم گرفت پهلوي ضيفه خوابيد.
ساعتي كه گذشت زن ارباب بيدار شد با سقلمه زد تو پهلوي گبوري كه خيال مي كرد شوهرش است، گفت:«يالا بلند شو كه وقتشه» گبوري هم فوري بلند شد هر دوتايي رفتند سر وقت مردك بدبخت. آهسته چهار دست و پاش را گرفتند بردند انداختند توي دريا. وقتي كه كارشان تمام شد. زن گفت: «اوفي خيالم راحت شد حالا اي مرد نازنين منم و تو، توي و من بيا تلافي هر چي بدبختي كه از گبوري كشيديم با هم خوش باشيم.» هر دوتاشان رفتند و خوابيدند. صبح كه شد زن بيدار شد ديد اي داد اي بيداد كه او كه ديشب تا صبح پهلوش خوابيده گبوري بوده. بيدارش كرد و گفت:«اي خونه ات خراب، روت سياه. تخته تو دلت تو كجا بودي؟»
گبوري سرش را از روي متكا برداشت كبدره اي كشيد گفت:«اي زن! همينه كه ديدي. من گبوريم تو هم زن ارباب مني حالا اگر با ارباب كاري داري برو نعشش را از تو دريا پيدا كن.»
زن ارباب ديد هيچ چك و چاره اي ندارد. گفت:«خب حالا از جون من چي مي خواي؟» گبوري گفت:«هيچ چي نمي خوام غير خودت كه بايد زنم بشي» زن فكري كرد و ديد هيچ چاره اي ندارد. قبول كرد شد زن گبوري. الهي همين طور كه گبوري به مراد دل رسيد همه شما هم به مراد دلتان برسيد.

   
راهنماي سايت
كتاب
مقالات
پيش از مرگ بايد خواند
گزارشات
جان کلام
نقد و ادبيات
تاريخ سينما
شاهنامه خوانی
داستان های کوتاه
امثال و ادبيات كهن
افسانه ها و فرهنگ توده
آی کتاب پلی است بین پدیدآورندگان
کتاب و خوانندگان آثارشان
پیگیری و سفارش تلفنی
88140837