جستجو براي:  در 
صفحه کلید فارسی
پ 1 2 3 4 5 6 7 8 9 0 Back Space
ض ص ث ق ف غ ع ه خ ح ج چ
ش س ي ب ل ا ت ن م ك گ
ظ ط ز ر ذ د ء و . , ژ
       جستجوی پیشرفته کتاب
  17/11/1401
نویسندگان   ناشران   بانک کتاب   فروشگاه
 
 
مدیریت مقالات > شاهنامه

راي زدن رستم با خويشان
گروه: شاهنامه

از آن سو چونان رستم خسته و مجروح به ايوان رسيد. بستگانش گرد او را گرفتند و زواره و فرامرز از ديدن تن رنجور پهلوان، گريان شدند و مادرش رودابه موي كند و روي خراشيد و زال چهره بر زخمهاي پسر گذاشت و بر حال او ناليد.

رستم گفت:«از ناليدن چه سود كه اين تقدير آسمان است. اكنون كار دشوارتري در پيش است. من تاكنون رويين تني چون اسفنديار در كارزار نديده ام. من در گرد جهان به هر سو رفته ام و از آشكار و نهان خبر يافته ام. ديو سفيد را چون شاخه بيدي شكسته ام و تيرم از سندان هم گذشته است، اما همين تير، بر تن اسفنديار چون خار سستي بود كه بر سنگ زنند و سنگهايم چون ترنج به نرمي به او مي خورد.

نه شمشيرم بر او اثر داشت و نه خواهش و پوزشم بر دل سنگش راه. سپاس يزدان را كه شب تيره فرا رسيد و من از دستش جستم. اكنون تنها راه من گريز است. فردا به جايي مي روم كه او نشاني از من نيابد. گرچه او در زابلستان كشتار خواهد كرد ولي عاقبت از اين كار هم سير خواهد شد.»

زال گفت:«اي پسر گوش كن!


همه كارهاي جهان را دراست

مگر مرگ را كان در ديگر است

من چاره اي دارم. سيمرغ را به ياري مي خوانم و به راهنمايي او بوم و بر را از گزند اسفنديار مي رهانم.»


چاره ساختن سيمرغ رستم را

زال با سه مجمر آتش به كوه رفت و پر سيمرغ را در مجمر نهاد و آتش زد. چون پاسي از شب گذشت، آسمان تيره شد و سيمرغ نزد زال فرود آمد. زال بر مجمرها عود افشاند و بر او نماز برد. سيمرغ رخ رنجور و چشمان اشكبار زال را ديد، حال او را پرسيد و گفت:«نيازت چيست؟»

زال پاسخ داد:


«بيامد بر اين كشور اسفنديار

نكو بدهمي جز در كارزار

نجويد همي كشور و تاج و تخت

برو بار خواهد همي با درخت»

سيمرغ او را دلداري داد و گفت:«رستم و رخش را پيش من آور» و چون رستم و رخش به بالاي كوه رسيدند، مرغ روشندل از ديدن آن زخمها گفت:«اي پهلوان! چرا آتش به كنارت آوردي و با اسفنديار جنگيدي؟» زال به او گفت:«اي مهربان! زخمهاي رستم را درمان كن كه اگر آسيبي به او برسد، زابلستان ويران و دودمان سام فنا خواهد شد.»

مرغ با منقار خود پيكانها را از تن رستم بيرون كشيد و خون زخمها را مكيد و پرش را بر آنها ماليد، زخمها در دم التيام يافتند و به پهلوان گفت:«پر مرا در شير خيس كن و بر زخمهايت بزن تا جاي آنها ناپديد شوند!» و رخش را نيز پيش خواند و از گردنش شش پيكان به منقار كشيد و اسب در دم خروشي برآورد و تهمتن را شاد كرد.

سيمرغ به رستم گفت:«اي پيلتن! چرا به رزم اسفنديار رفتي؟ مگر نمي داني كه او رويين تن است و زره تنش را زرتشت به او داده و هيچ تير و زوبيني بر آن كارگر نيست؟»

رستم پاسخ داد:«مردن براي من آسانتر از ننگ بندي است كه او مي خواهد بر دستم نهد.» سيمرغ گفت:«اگر در برابر آن شاهزاده كه فرا يزدي دارد و پشت ايران به او راست است، سر بر خاك نهي ننگ نيست، پس هم اكنون با من پيمان كن كه فردا پيش از جنگ پيش او لابه كني و با خواهش و تمنا او را به آشتي بخواني تا چاره كار را به تو بياموزم.» رستم پيمان كرد كه اگر تيغ بر سرش ببارد بر سوگندش وفادار بماند.

آن گاه سيمرغ راز ديگري گشود و گفت:«اي پهلوان! بدان كه كشتن اسفنديار شور بختي دو جهان را در پي دارد و هر كه او را بكشد در اين جهان، روز خوش نخواهد ديد و در جهان ديگر نيز دچار رنج و عذاب ابدي خواهد شد.» اما رستم بار ديگر وفاداري خود را به سوگندش آشكار كرد و گفت:

«جهان يادگارست و ما رفتني

ز مردم نماند جز از گفتني

به نام نكو گر بميرم رواست

مرا نام بايد كه تن مرگراست.»

چون سيمرغ او را همداستان يافت، راز كشتن اسفنديار را چنين به او آموخت كه:«در كنار درياي چين بيشه اي است كه و در آن بيشه درخت گزي تناور و پرورده به آب زر، شاخه اي باريك و بلند از آن را ببر و با آن تيري بساز و آنرا بر اسفنديار بزن كه مرگ او تنها به اين تير خواهد بود.»

رستم پذيرفت و سوار رخش شد و به راهنمايي سيمرغ راند تا به آن درخت گز رسيدند. سيمرغ به او گفت:«اكنون شاخه اي راست از اين درخت برگزين، آن را بر آتش راست كن و پيكاني و پري به او بنشان و تير مرگ آور اسفنديار را از آن بساز!» و براي آخرين بار نيز به پهلوان يادآوري كرد كه:«مبادا پيمان را فراموش كني! فردا چون اسفنديار به رزمت آمد بكوش تا به خواهش و سخنهاي شيرين و ياد روزگار گذشته و رنجهاي كهن، او را به آشتي فراخواني.

اما اگر باز هم ترا خوار كرد و خواهشت را نپذيرفت، اين نشانه آن است كه زمانش به سر رسيده. پس كمان را به زه كن، دو دستت را راست چشمان او بگير و تير را رها كن!

زمانه برد راست آنرا به چشم

شود كور و بخت اندر آيد به خشم»

سيمرغ پس از اين گفت و گو پر كشيد و از آنجا دور شد و رستم سرگرم ساختن آن تير شد.


بازگشتن رستم به جنگ اسفنديار


چون سپيده بردميد، رستم سلاح برگرفت، نام جهان آفرين را ياد كرد، سوار بر رخش به لشكر گاه اسفنديار آمد و خروش برآورد كه:«دل شير دل، از خواب خوش برخيز كه رستم كينه خواه به رزمت آمده!» اسفنديار كه بانگ او را شنيد در شگفت ماند و به پشوتن گفت:«گمانم نبود با آن همه تير كه ديروز بر او و اسبش باريدم، بار ديگر او را تندرست بر رخش ببينم. شنيده بودم كه زال جادو پرست، به هر كاري دست مي زند اما تاكنون باور نمي كردم.»

اسفنديار نيز جوشن پوشيد، به رستم نزديك شد و برافروخته از كين، چون شير غريد كه:«اي سگزي! تيرها و زخمهاي ديروز را فراموش كردي كه باز به ميدان رزم تاختي؟ ترا جادوي زال بر سر پا نگه داشته و گرنه بايد در دخمه مي بودي، اما امروز تنت را چنان به تير بدوزم كه جادوي زال هم چاره گرت نباشد.»

رستم كه او را آن گونه خشمگين ديد آهي از دل بركشيد و گفت:«اي يل برگزيده، اي كه از جنگ سير نمي شوي! تو چشم خرد را بسته اي، من امروز در پي جنگ نيستم، تنها براي پوزش و آشتي به سراغت آمده ام.


به دادار و زرتشت و دين بهي

به نوش آذر و فره ايزدي

به خورشيد و ماه اوستا و زند

كه دل را بگردان ز راه گزند

سوگندت مي دهم كه گذشته را فراموش كن و به خانه من بيا. همه گنجهايم را نثارت مي كنم، حتي اگر فرمان دهي همراهت نزد شاه مي آيم. به هر مجازات و كيفري تن مي دهم و هر چاره اي مي سازم تا تو از جنگ دست برداري. آخر چرا چنين دلت از سنگ است و آرزويت جنگ؟ به يزدان سوگند كه اگر اين كين و بيداد را دور افكني، نامت بلندتر خواهد شد.»

اما اسفنديار پاسخ داد:«اي فريبكار! تا چند از ميهماني و آشتي سخن مي گويي؟ تو اگر مي خواهي زنده بماني، دستانت را به بند من بسپار.» و باز رستم با مهرباني خواهش كرد و گفت:«شاها اين همه بيداد مكن!


مكن نام من زشت و نام تو خوار

كه جز بد نيايد از اين كارزار

من هزاران گوهر شاهوار نثارت مي كنم، هزاران غلام و هزاران كنيز زيبارو به پيشت مي آورم مردان جنگي زابل و كابل را به فرمانت در مي آورم. تو تنها اين كين و ديو را از دل بيرون كن كه بند تو براي من ننگ است.»

اسفنديار پاسخ داد:«جز از رزم و بند از هيچ سخن مگو! تا به كي مي خواهي به افسون و فريب، مرا از فرمان شاه و راه يزدان بگرداني؟» و چون رستم ديد كه لابه هايش بر دل سنگ اسفنديار اثر ندارد خروشيد كه:«پس پشوتن را بخوان تا شاهد اين داستان باشد. بداند كه من پوزش گناه ناكرده را خواستم و در اين جنگ و كين از دين و آيين نگرديدم.»

اسفنديار خنديد و پشوتن را فراخواند و رستم به آن پاكدل گفت:«گويي اسفنديار از زندگي سير شده. اگر او به دست من كشته شد تو شاهد و آگاه باش و به هر انجمني بگو كه من آنچه توانستم لابه كردم ولي او خواهش بندگي مرا نپذيرفت.»

اسفنديار باز خروشيد كه:«گفت و گو را بس كن و به رزم بشتاب!»

قسمت قبل   قسمت بعد
راهنماي سايت
كتاب
مقالات
پيش از مرگ بايد خواند
گزارشات
جان کلام
نقد و ادبيات
تاريخ سينما
شاهنامه خوانی
داستان های کوتاه
امثال و ادبيات كهن
افسانه ها و فرهنگ توده
آی کتاب پلی است بین پدیدآورندگان
کتاب و خوانندگان آثارشان
پیگیری و سفارش تلفنی
88140837