جستجو براي:  در 
صفحه کلید فارسی
پ 1 2 3 4 5 6 7 8 9 0 Back Space
ض ص ث ق ف غ ع ه خ ح ج چ
ش س ي ب ل ا ت ن م ك گ
ظ ط ز ر ذ د ء و . , ژ
       جستجوی پیشرفته کتاب
  15/04/1399
نویسندگان   ناشران   بانک کتاب   فروشگاه
 

 
مدیریت مقالات > شاهنامه

پادشاهي بهمن
گروه: شاهنامه

به زني گرفتن بهمن هماي و وليعهد كردنش




بهمن پسري بنام ساسان و دختري هنرمند و با دانش بنام هماي داشت كه او را چهرزاد مي خواندند.



بدو در پذيرفتنش از نيكوي


بدان دين كه خواندي ورا پهلوي



هماي دل فروز تابنده ماه


چنان بد كه آبستن آمد ز شاه



هماي شش ماهه آبستن بود كه بهمن بيمار شد و چون درد او را از پاي درآورد روزي هماي و بزرگان ايران را فراخواند و گفت:«من پادشاهي و تاج و گنج را تا بزايد، به هماي و پس از آن به فرزند او خواه پسر و خواه دختر مي سپارم.»


ساسان پسر بهمن از كار پدر سخت خشمگين و دلتنگ شد. از اين ننگ به نشابور گريخت و از بارگاه پدر دور شد. در آن شهر ساسان بدون آنكه نام و نشان خود را آشكار كند، زني از نژاد بزرگان گرفت و از او فرزندي يافت كه نام خود، ساسان را بر او نهاد. بزودي پدر مرد و پسر كه در آن خانه جز بينوائي و نداري چيزي نديده بود، چوپان گله هاي شاه نشابور شده در كوه و بيابان بسر مي برد.


اكنون بازگرديم به داستان هماي

گذاشتن هماي پسر خود داراب را در صندوقي و انداختنش بدرياي فرات





بهمن در بيماري چشم از جهان فرو بست و هماي پس از ايام سوگواري، تاج بر سر نهاد و از هماي روز نخست بر همگان مژدۀ داد و دهش و آسايش داد. كشور را به آيين نو آراست و جهان از داد او آباد گشت. سپاه را بار داد و با خواسته و دينار خشنود نمود. به درويشان مال بسيار بخشيد و آنها را توانگر كرد و در داد و راي از پدر هم گذشت.


چون هنگم زادنش فرا رسيد، از بيم آنكه فرزند تاج و تخت را از او بگيرد، رازش را پوشيده داشت و در نهان پسري را كه بدنيا آورده بود به دايه سپرد و به همگان گفت فرزندش مرده است و خود با دلي آسوده به پادشاهي ادامه داد. بهر جا لشكر فرستاد و با داد و نيكوئي جهان را ايمن و به سامان كرد. به اين ترتيب هشت ماه گذشت. تا آنكه هماي دستور داد صندوقي از چوب خشك ساختند و در درون صندوق، بستري از ديباي رومي و حرير گستردند. بر آن بستر عقيق و زر سرخ و زبرجد ريختند و بر بازوي كودك، ياقوت سرخ شاهواري بستند و او را همچنان كه مست خواب بود در آن بستر نرم گذاشتند. سر صندوق را به قير و موم و مشك مسدود كردند و در نيمه هاي شب به آب فرات سپردند. به دستور هماي دو مرد نيز پس صندوق را كه چون كشتي بر آب مي رفت گرفتند تا ببينند سرانجام به كجا خواهد رسيد.


پروردن گازر داراب را



آب همچنان صندوق را مي برد تا در سپيده دم به جويباري رسيد كه گازري در آنجا كارگاه رختشوئي داشت. گازر با ديدن صندوق شناور بي درنگ آنرا از آب بيرون كشيد و چون آن را گشود نخست از شگفتي بر جاي ماند سپس شاد و اميدوار صندوق را در ميان لباسها شسته پيچيد و نزد همسرش بخانه دويد. ديده بانان نيز بازگشتند و به هماي خبر دادند كه گازري كودك را يافت و به خانه برد.

هماي به آنها گفت، آنچه را ديده اند فراموش كنند و در جايي از آن سخن نگويند. از آنسو همسر گازر كه تازه كودك خود را از دست داده و تنگدل بود، چون گازر را ديد كه بي هنگام از سر كار بازگشته، برآشفت و گفت:«باز لباسها را خشك نشده و نم دار آورده اي؟ آخر چه كسي براي چنين كاري به تو مزد خواهد داد؟»

گازر او را آرام كرد و جامه هاي خيس را به كناري زد در صندوق را گشود و به همسرش گفت:«اگر ما فرزندمان را كه عمرش به جهان نبود از دست داديم، پسر ديگري آراسته به ديبا و گوهر يافتيم.» زن از ديد كودك كه چون ماه تابان در بستري پر از گوهر آرميده بود خيره ماند.


يزدان را سپاس گفت و كودك را در آغوش گرفت، پستان در دهانش گذاشت و از آن پس چون به كودك دلبند خويش او را بجان خريد. روز سوم كودك را نامگذاري كردند و چون او را از آب گرفته بودند «داراب» ناميدند.

گازر نمي توانست گوهر و دارائي را كه از آب يافته بود در شهر خود آشكار كند. پس دست زن و كودك را گرفت و به شهر بيگانه و دوردستي سفر كرد. در آنجا زر و گوهر را بجز آن ياقوت سرخ فروخت و گذران زندگي كرد. گرچه توانگر و بي نياز شد اما پيشه گازري را فراموش نكرد. او همواره به همسرش سفارش ميكرد كه:



تو داراب را پاك و نيكو بدار


ببين تا چه باز آورد روزگار



زن و مرد رخشوي دارا را ارجمند مي داشتند و در نگهداريش مي كوشيدند تا چند سالي گذشت و داراب كودكي با فر و يال شد. او كودكان بزرگتر از خود را در كشتي به زمين مي زد و همسالان را به ستوه مي آورد و فرياد پدر را از كارهاي خويش به آسمان مي رساند. گازر بيچاره تصميم گرفت تا پيشه خود را به داراب بياموزد تا به كار سرگرم شود و گرد آزار ديگران نباشد.

اما داراب كار را رها مي كرد و مي گريخت و پدر بيچاره در پي او تمام شهر و دشت را مي گشت تا در جايي او را كمان به دست مي يافت، كمان را از دستش مي گرفت و او را سرزنش مي كرد. تا آنكه داراب به پدر گفت:«از من گازري و كارگري بر نمي آيد.» و درخواست كرد او را به آموزگاران بسپارد و گازر نيز چنين كرد و داراب فرهنگ آموخت و منشي نيكو يافت به آموختن فنون رزم و سواري، چوگان و تيراندازي پرداخت و در اين هنرها نيز سرآمد همه همسالان گرديد.



بدان گونه شد زين هنرها كه چنگ


نسودي به آورد با او پلنگ


پرسيدن داراب نژاد خود از گازر و جنگ آوردن با روميان





داراب ميان خود و گازر كشش و مهر پدر و فرزندي نمي ديد و هر چه بيشتر نگاه مي كرد شباهتي در چهره نيز با او نمي يافت. پس روزي آن راز را با پدر در ميان گذاشت ولي پاسخ درستي از او نيافت. ناچار روزي كه خانه خلوت بود نزد مادر آمد و شمشير بدست گرفت و او را ترسانيد و وادارش كرد كه بدون دروغ بگويد كه او فرزند كيست، از چه نژاد است و چرا نزد آنهاست؟ زن از ترس به خدا پناه برد و آنگاه داستان صندوق و كودك شيرخوار و زر و گوهر درون آن را براي داراب تعريف كرد و گفت: «آنچه امروز ما داريم همه از توست و

پرستنده ماييم و فرمان تراست


نگر تا چه خواهي، تن و جان تراست.»


داراب در انديشه فرو رفت و از مادر پرسيد:«آيا از آن همه زر و دينار چيزي باقي مانده است كه بتوان با آن اسبي خريد؟» و مادر گفت:«البته كه هست و بيش از آن هم هست.» پس آنچه مانده بود جز آن ياقوت سرخ را به او سپرد. داراب بيدرنگ اسب و گرز و كمند كم بهائي با آن خريد و نزد مرزبان شهر كه مردي ارجمند و پسنديده بود رفت و به خدمت او در آمد.

از قضا در همان روز روميان به مرز حمله كردند و آن مرزبان در جنگ كشته شد آنها به شهر ريختند و غارت كردند و لشكر ايران را شكست داده، از هم پراكندند. آگاهي به هماي رسيد و او به رشنواد سپهدار ايران فرمان داد تا با لشكري آراسته به جنگ روميان رود و آنها را به جاي خود بنشاند و رشنواد به گردآوري سپاه پرداخت.

داراب نيز شاد كام از اين پيشامد به سپاهيان پيوست. چون سپاه فراوان گرد آمد و همه بسيج و آراسته شدند، هماي براي بازديد آن، از كاخ به دشت آمد و دستور داد تا سپاه از برابر او بگذرد. در ميان سواران چشمش به يلي افتاد كه با فر و برز و گرز به گردن، چنان مي رفت كه گويي پهنه آن دشت تنها جولانگاه اوست.

ناگهان مهر مادري هماي به جوش آمد و پرسيد:«اين سوار با اين بر و بالا و چهره از كجاست؟ بي گمان نامداري خردمند و سرفرازي دليرست. اما چرا اسب و سليح شايسته ندارد؟»

هماي سپاه را پسنديد و روز نيكويي از اختر برگزيد و سپهبد در آن روز لشكر را به حركت در آورد و منزل به منزل پيش رفت.

آگاه شدن رشنواد از كار داراب





سپاه همچنان پيش رفت تا روزي ناگهان تندبادي در گرفت و آسمان به خروش آمد و رعد و برقي زد و باران سيل آسايي باريدن گرفت. سپاهيان هر يك بسويي دويدند و خيمه اي زدند و پناه گرفتند. داراب كه نه خيمه اي داشت و نه يار و آشنايي مي شناخت به جستجوي پناهگاه برآمد. در آن نزديكي ويرانه اي بود كه تنها طاقي كهنه و باد و باران خورده از آن برپاي مانده بود. داراب زير آن طاق ويران پناه برد و در گوشه اي خوابيد.

رشنواد براي سركشي در اطراف لشكر مي گشت و از قضا گذرش به نزديكي آن طاق رسيد. ناگهان خروشي شنيد كه مي گفت:«اي طاق، بهوش باش! مبادا فروآئي كه شاه ايران در پناه توست.» رشنواد شگفت زده شد و پنداشت كه خروش رعد و تند باد را شنيده و باز همان بانگ را شنيد كه مي گفت:«اي طاق، هشيار باش و بدان كه فرزند اردشير در پناه توست. او را نگهدار باش.»

و چون بار سوم نيز همان صدا را شنيد به همراهان دستور داد تا داخل ايوان بروند و ببينند چه كسي در آنجاست و خروشش از چيست؟ سربازان خبر آوردند كه در زير طاق مرد جوانيست از سپاهيان كه خود و اسب و جامه اش خيس از باران است و بر خاك سياه خفته. به دستور سپهبد خفته را بيدار كردند و بيرونش آوردند و در همان زمان نيز طاق فرو ريخت.

رشنواد كه به عمر خود چنان شگفتي نديده بود، سراپاي داراب را ناباورانه نگاه كرد و او را به پرده سراي خود برد. آتشي افروخت و دستور داد تا جاي خواب آراسته اي باو بدهند و چون خورشيد برزد رشنواد جامه و جوشن و تيغ زرين نيام و اسب تازي زرين لگام خواست و آن همه را با طلايه داري سپاه به داراب سپرد.

آنگاه سر صحبت را با او باز كرد و از نژاد و مرز و بومش پرسيد. داراب آنچه را از زن گازر شنيده بود از صندوق و بازوبند ياقوت و زر و گوهر درون صندوق همه را يكايك به او باز گفت. رشنواد چون اين داستان را شنيد پيكي فرستاد تا زن و مرد رخشوي را به لشكر گاه بياورند و خود با لشكريان به سوي روم پيش تاخت.


رزم داراب با لشكر روم و هزيمت روميان





داراب در پيشاپيش سپاه ميراند تا به مرز روم رسيدند لشكر روم نيز از آن سو به مرز آمد و دو لشكر به هم آميختند و گرد از زمين برخاست دارا كه آن لشكر بزرگ را ديد:

همي رفت از آنگونه برسان شير


نهنگي بچنگ اژدهائي بزير



پيش تاخت و در ميان سپاه دشمن افتاد و چندان از روميان را كشت كه درياي خون بپا شد. و سپس پيروز نزد رشنواد باز آمد. رشنواد به او آفرين بسيار گفت و قول داد كه چون به ايران بازگردند، از شاه براي او گنج و كلاه خواهد خواست. فرداي آنروز باز دو لشكر با هم روبرو شدند و گردشان روي آسمان را تيره كرد. داراب عنان را به اسب سپرد و به سپاه روم حمله كرد.

نخست طلايه داراي را از دم تيغ گذراند و سپس چون گرگ به قلب سپاه تاخت و لشكر را پراكنده كرد. آنگاه به راست و چپ حمله برد دليران ايران در پي او تاختند و از خون دشمن خاك نبرد گاه را رنگين كردند لشكر روم شكست خورده و پراكنده شد.

رشنواد شادكام از پيروزي، داراب را ستود و با مهرباني به او آفرين گفت و شب هنگام چون همه به لشكرگاه بازگشتند سپهبد غنائم را بين سپاهيان تقسيم كرد، ولي داراب از ميان آنچه به او دادند جز يك نيزه چيزي نپذيرفت. با طلوع خورشيد جنگجويان بار ديگر كمر بستند و در پي روميان تاختند، شهرها را سوختند و گرز از روم و رومي برآوردند و چون جهان بر قيصر تنگ شد، هداياي بسيار نزد رشنواد فرستاد و از او زنهار خواست و باج و ساز و پيمان ايران را گردن نهاد. رشنواد نيز هدايا و پيمان او را پذيرفت و شاد و پيروز از آنجا باز آمد.

شناختن هماي پسر را





در راه بازگشت داراب و رشنواد به آن طاق ويرانه رسيدند زن و مرد رختشوي نيز با آن گوهر شاهوار به همانجا آمده بودند. رشنواد زن و مرد را فراخواند و آن بيچارگان از بيم و يزدان پناه بردند و لرزان پيش آمدند و داستان را چنانكه بود از آغاز تا پايان به رشنواد باز گفتند و آن ياقوت را پيش او نهادند. رشنواد كه هنوز از اين كار در شگفت بود آنها را دعاي خير كرد و آنگاه نامه اي به هماي نوشت و آنچه را از داراب و گازر شنيده و دلاوريهائي كه به چشم خود از داراب ديده بود يكايك بر او باز گفت و نامه را با ياقوت به پيكي سپرد تا چون باد به هماي برساند. چون هماي نامه را خواند و آن ياقوت را ديد اشك از ديدگانش باريد و دانست آن جوان بلند بالاي خوب چهري كه آنروز در ميان سپاهيان از كنارش گذشت، كسي جز فرزند او نبود.

نبودست جز پاك فرزند اوي


گرانمايه شاخ برومند اوي



و گريان به فرستاده گفت:


«من به فرزندي كه يزدان داده بود ناسپاسي كردم و او را به آب افكندم ولي هيچگاه از انديشه او فارغ نبودهام و اكنون كه پس از سالها او را بازيافته ام ديگر نگراني تاج و تخت ايران را هم ندارم». پس بشكرانه باز يافتن فرزند در گنج را گشود و به نيازمندان درم و دينار بخشيد. به آتشكده ها گنج داد و بر اين مژده سيم و زر افشاند.


بر تخت نشاندن هماي داراب را


پگاه روز دهم رشنواد و داراب و ديگر بزرگان نزد هماي رسيدند اما او در بارگاه را بست و تا يك هفته كسي را به حضور نپذيرفت. در اين مدت هماي تخت زريني آراست. تاج شاهوار و ياره گوهر نگار با جامه خسرواني زربفت آماده كرد. از اختر شمار خواست تا روز همايوني بيابد و در آنروز داراب را بار داد و خود جامي پر از ياقوت در يك دست و جامي پر از زر زرد در دست ديگر به پيش باز پسر آمد. او را در آغوش گرفت و بوسيد و بر تخت زرين نشاند و تاج شاهوار را بر تاركش نهاد. از شاه جوان خواست تا پوزش او را بپذيرد و گذشته را به فراموشي بسپارد.

فرزند نيز مادر را ستود و بر او آفرين خواند. آنگاه هماي موبدان و خردمندان و نامداران لشكر را بدرگاه خواند و آنچه را در نهان به فرزند روا داشته بود و پشيماني و غم خود را بر همه آشكار كرد و گفت:«بدانيد كه بهمن جز داراب يادگار ديگر در جهان ندارد و من پس از سي و دو سال پادشاهي، تخت و تاج و گنج را به او مي سپارم و شما نيز سر بفرمانش نهيد و گوش به رايش بسپاريد!»

خروش شادي از كاخ برآمد و بزرگان و نامداران به ديدن شاه جوان چنان شاد شدند كه غم و رنج از ياد بردند و چندان زر و گوهر نثار او كردند كه شهريار جوان در آن ناپديد گشت. زماني گذشت تا روزي زن و مرد رخشتوي به ديدار شهريار آمدند و پادشاهي را بر او شادباش گفتند. شاه از ديدن آنها شاد شد. دستور داد به تلافي زحماتشان ده بدره زر و يك جام گوهر و چندين دست جامه براي آنها بياورند. آنگاه به شوخي گفت:«اي گازر به هنگام كار، آب را خوب بنگر. شايد باز صندوقي بيابي كه كودكي چون داراب درون آن باشد!»

زن و مرد مهربان بر شاه آفرين خواندند و با شادي از بارگاه بازگشتند.


قسمت قبل   قسمت بعد
راهنماي سايت
كتاب
سفارش كتاب بدون عضويت
پيگيري كتاب بدون عضويت
پيش از مرگ بايد خواند
مقالات
گزارشات
جان کلام
نقد و ادبيات
تاريخ سينما
شاهنامه خوانی
داستان های کوتاه
امثال و ادبيات كهن
افسانه ها و فرهنگ توده
آی کتاب پلی است بین پدیدآورندگان
کتاب و خوانندگان آثارشان
پیگیری و سفارش تلفنی
77605503
77635308