جستجو براي:  در 
صفحه کلید فارسی
پ 1 2 3 4 5 6 7 8 9 0 Back Space
ض ص ث ق ف غ ع ه خ ح ج چ
ش س ي ب ل ا ت ن م ك گ
ظ ط ز ر ذ د ء و . , ژ
       جستجوی پیشرفته کتاب
  13/03/1399
نویسندگان   ناشران   بانک کتاب   فروشگاه
 

 
مدیریت مقالات > شاهنامه

پادشاهي داراب
گروه: شاهنامه

چون داراب پسر بهمن به تخت نشست، بزرگان و دانايان را پيش خواند، و گفت: پس از رنجهاي فراوان، يزدان اين تاج و شاهي را به من ارزاني نمود و من نيز به شكرانه آن، جهان را با داد و دهش آباد و مردم را شادان خواهم نمود. از آن پس سران همه كشورها از هند و روم گرفته تا هر مرز و بوم آباد، پيشكش ها و هديه هاي فراوان نزد داراب آوردند و او را خشنود كردند. داراب نيز دستور داد تا كارآزمودگان بر درياي ژرف سدي بستند و از آن آب، به هر كشور رودي رسانند. سپس شهر آبادي بنا كرد و آنرا «داراب گرد» ناميد. كشور آباد و ايمن و از بدانديش تهي شد.
در اين ميان تنها سالار تازيان شعيب از نژاد قينب بود كه از باژ داراب سر باز زد و با صد هزار نيزه گزار به جنگ او آمد. شاه ايران با سپاه بي شماري با او روبرو شد و نبرد سختي در گرفت كه از باران تير و زوبين دو طرف، درياي خون به پا شد. دلاوران ايران سه روز و سه شب جنگيدند و روز چهارم شعيب كشته شد و عربها شكست خورده و بخت برگشته، آنچه داشتند از اسبان تازي، نيزه، خود و خفتان در رزمگاه گذاشتند و گريختند. داراب غنائم را به سپاهيان بخشيد، باج دو ساله را از عرب ها گرفت و كسي ديگر را به مرزباني آن ديار گماشت.
رزم داراب با فيلقوس و به زني گرفتن دخترش را

داراب از دشت نيزه وران تاخت كه در آن زمان، فيلقوس پادشاه آنجا بود. او چون شنيد كه داراب با لشكري بيكران به نبرد آمده، سپاهي گرد آورد و به مقابله آمد. در نزديكي عموريه در سه روز، دو جنگ سخت ميان سپاهيان ايران و روم رخ داد. روز چهارم فيلقوس گريخت و در عموريه حصار گرفت. از لشكر روم بسياري كشته شدند و زن و كودك به اسيري درآمدند و بسياري از سپاهيان روم به ايرانيان پناهنده شدند.
فيلقوس ناچار فرستاده اي خردمند با دو صندوق گوهر شاهوار و ديگر هدايا نزد شاه ايران فرستاد و پيام داد: من خواستار جنگ با تو نبوده و نيستم و تنها از مرز و بوم خود دفاع كرده ام. و از او درخواست آشتي نمود. داراب پس از رايزني با دانايان و بزرگان ايران، فرستاده روم را فراخواند و به قيصر پيام داد كه: اگر مي خواهي بر و بومت ايمن و خودت آسوده باشي، باژ و ساو مرا بپذير و دختر ماهروريت ناهيد را به من بسپار!
فيلقوس از اينكه شاه ايران دخترش را به زني خواسته، بر خود باليد. آنگاه ناهيد را به آئين شاهان در مهد زرين نشاندند و او را در حالي كه شصت كنيز با جامهاي آكنده از گوهر به دنبالش روان بودند با صد شتر ديباي رومي زربفت گوهرنگار و سيصد شتر فرش و گستردني نزد داراب فرستادند. اسقف آن دلاراي را به داراب و گوهرها را به گنجور سپرد و چنين بنا نهاده شد. كه فيلقوس ساليانه صد هزار تخم زرين چهل مثقالي گوهرنشان به ايران باج دهد.
باز فرستادن داراب دختر فيلقوس را و زادن اسكند راز او

داراب شاد كام و پيروز با عروس زيبايش به ايران بازگشت. اما شادي شهريار ديري نپائيد، چه او از بوي بد دهان ناهيد آزرده بود. داراب پزشكان دانا را به چاره جوئي به بارگاه خواند و يكي از آنان پس از پژوهش بسيار، از گياهي كه آنرا در روم «اسكند» مي ناميدند داروئي ساخت و بوي ناخوش را درمان نمود. اما دل داراب از ناهيد سرد شده بود، و دختر اندوهگين را نزد پدر باز فرستاد.
ناهيد به هنگام بازگشت، باري از شهريار ايران با خود داشت كه آن راز را با كسي در ميان ننهاده بود.
چو نه ماه بگذشت از آن خوب چهر
يكي كودك آمد چو تابنده مهر
مادر، كودك را به ياد داروي درمانش اسكندر ناميد. قيصر كه باز فرستادن دختر را ننگ خود مي دانست، نامي از داراب به ميان نياورد و اسكندر را فرزند خويش خواند.
در همان شب كه مژده تولد اسكندر به فيلقوس دادند، يكي از ماديانهاي آخور شاهي نيز كره اي زائيد قوي هيكل و زيبا، قيصر اين را به فال نيك گرفت و آن كودك را از پسر نيز عزيزتر داشت و او را وليعهد خويش كرد. سالها گذشت و اسكندر پهلواني شد هشيار و كاردان، آراسته به خرد و هنرهاي شايسته. از سوي ديگر داراب پس از بازگشت ناهيد، عروس ديگري به كاخ آورد و از او فرزندي يافت با فر و بال كه نامش را دارا نهاد. دارا دوازده ساله بود كه چهره شاداب شاه پژمرده و پيمانه عمرش لبريز شد. پس دانايان و بزرگان را پيش خواند و دارا را بر تخت نشاندند و از همگان خواست از او فرمان برند.
پادشاهي دارا، پسر داراب

دارا پس از آيين سوگواري، تاج شاهي بر سر نهاد. شهريار جوان كه گفتاري تند و زباني برنده تر از تيغ داشت، از همان روز نخست همه را به اطاعت و فرمانبرداري از خود فراخواند و گفت: منم رهنما، منم دلگشا. پس بايد از من فرمان ببريد و هر كس سركشي كند سرش بر باد است. آنگاه دبيران را فراخواند و فرمود تا از سوي داراي داراب پور اردشير شهريار ايران، نامه هاي تندي چون خنجر به سران كشورها بنويسند و به آنان پيام داد:
كه هر كو، ز راي و ز فرمان من
بپيچد ببيند سر افشان من
آنگاه در گنج پدر را گشود، به لشكريان و سران سپاه درم و سليح داد و آنها را خشنود كرد. نامداران كار ديده اي به مرزباني مرزها فرستاد و به داد درويشان رسيد و به آنها مال بخشيد. از سوي ديگر فرستادگاني از هند و چين و ديگر كشورها به درگاهش آمدند و باج و ساد او را پذيرفتند.

مردن فيلقوس و بر تخت نشستن اسكندر

در همين زمان در روم نيز فيلقوس مرده و اسكندر بجاي نيا بر تخت نشسته بود. در آن زمان حكيم نامداري در روم ميزيست كه ارسطاليس نام داشت. حكيم كه مردي خردمند و بيدار دل و پاك راي بود، هر روز نزد اسكندر ميرفت و با اندرزهاي خود او را با نيك و بد جهان آشنا ميكرد و پند ميداد كه:
هر آنكه كه گوئي رسيدم بجاي
نبايد ز گيتي مرا رهنماي
چنان دان كه نادان ترين كس توئي
اگر پند دانندگان نشنوي
اسكندر اندرزهاي دانا را به گوش دل مي شنيد و در رزم، بزم و نبرد از پند و راي او بهره مي جست. روزگار به همين گونه ميگذشت. روزي فرستاده اي از سوي دارا به روم رسيد و از آن مرز و بوم باج خواست. اسكندر برآشفت و به فرستاده گفت:
برو، به دارا بگو مرغي كه تخم زرين ميگذاشت مرد و ديگر از باژ و ساد خبري نيست. فرستاده چون آن پيام تند را شنيد. از بيم جان خود گريخت. از آنسو اسكندر سران و نامداران سپاه را پيش خواند و گفت: من چنين اراده كرده ام كه سراسر گيتي را زير پا بگذارم و نيك و بد جهان را بيازمايم، شما هم اي سپاهيان، دل از خانه و آرام برداريد و با من همگام شويد! و لشكرش را آراست و در يك سپيده دم لشكر بي شمار روم، با درفش درخشان به سوي مصر تاخت. لشكريان مصر هفت روز در برابر سپاه اسكندر مقاومت كردند، ولي روز هشتم شكست خوردند و آنچه داشتند از اسب و برگستوا، خفتان و كمرهاي زرين، تيغ مصري، ديبا، دينار و اسيران بسيار در رزمگاه بر جاي نهادند و خود گريختند.
بسياري از بزرگان و سواران نامدار مصر نيز به زينهار آمدند. اسكندر از مصر رو بسوي ايران نهاد و چون اين خبر به دارا رسيد، لشكري بي شمار از اصطخر پارس بسوي فرات آورد تا روم را به آتش بكشد.
آمدن اسكندر به رسولي پيش دارا

اسكندر چون شنيد كه سپاه دارا به دو فرسنگي رسيده، پس از رايزني با بزرگان و راهنمايان، تصميم گرفت كه خود به رسولي نزد دارا برود. پس جامه پرنگار خسروي پوشيد و كمر زرين بست و بر اسب زرين لگامي سوار شد و سپيده دم با ده سوار برگزيده و ده ترجمان، همچون فرستاده اي بسوي لشكرگاه دارا شتافت.
ايرانيان از ديدن بر و بالا و فر و فرهنگ فرستاده رومي در شگفت ماندند و در نهان بر او آفرين گفتند. دارا او را با مهرباني پذيرفت و از حالش پرسيد. فرستاده بر شاه نماز برد و پيام اسكندر را چنين داد: اي شهريار آرزوي جنگ با تو را ندارم!
بر آنم كه اندر زمين اندكي
بگردم ببينم جهانرا يكي
همه راستي خواهم و نيكوئي
بويژه كه سالار ايران توئي
اما تو خاكت را از من دريغ ميداري و اجازه گذر از كشورت را به من نميدهي و سپاه به پيشم مي آوري. من كه نمي توانم چون ابر بر فراز آسمان پرواز كنم. بدان كه اگر خيال جنگ داري من هم بدون جنگ بر نخواهم گشت. دارا با ديدن آن فرستاده و شنيدن گفتار و راي او پرسيد: آيا تو با اين فر و بالا خود اسكندر نيستي؟ كه من در تو نشان شاهي مي بينم.
اسكندر پاسخ داد: اين خرد مباد، كه اسكندر پيام خويش را خود آورد، مگر در بارگاه او پيام آور دانا كم است؟ آنگاه خوان گستردند و پس از خوردن مجلس آراستند و مي و رامشگر خواستند. اسكندر هر بار جامي گرفت و مي خوشگوار را نوشيد، جام را كنار خود نهاد و پس از ساعتي شگفت زده گفت: در آئين ما جام از آن رسول است. اگر آئين شما جز اين است، آنها را بردار و به گنجور بسپار.
شهريار خنديد و فرمود تا جام شاهوار پر گهري با ياقوت سرخ نزد او بردند. در اين هنگام باژخراهاني كه به روم رفته و خوار بازگشته بودند به مجلس بزم آمدند و چون اسكندر را ديدند او را باز شناختند، نزد شهريار رفتند و آهسته گفتند كه اين خود اسكندر است كه باج را نپذيرفت و ما را از بارگاهش راند. دارا مدتي به اسكندر نگريست و جوان هشيار دريافت كه شاه او را شناخته است.
پس خود و همراهانش سوار اسبهاي بادپا شده، از آنجا گريختند. دارا هزار سوار دلير را در پي آنها روانه نمود، سواران چون باد تاختند اما با طلايه داران روم روبرو شدند و ناچار بازگشتند.
از آن سو اسكندر شادگان به لشكر گاهش بازگشت. جام پر گهر را كه همراه آورده بود، جام پيروزي ناميد و به سران لشگر گفت كه سپاهيان دارا را شمرده و دانسته است كه ميتوان رنج جنگ را بر خود هموار كرد و به گنج رسيد. بزرگان بر او آفرين گفتند كه:
فداي تو بادا تن و جان ما
براينست جاويد پيمان ما
رزم دارا با اسكندر و شكست دارا

چون خورشيد از كوهساران بر زد، دارا سپاه انبوهش را از فرات گذراند و به دشت آورد و اسكندر نيز فرمود تا كوس جنگ نواختند و با لشكريان ايران روبرو شد. دو لشكر بيكران در برابر هم صف كشيدند و پيلان جنگي و سواران جان بر كف، جهان را چون درياي نيل كردند. از هر دو سو ناله بوق و كرنا برخاست. از ضربه خنجرها و گرزها خون در هوا جوشيد و زمين به خروش درآمد.
دليران جنگجو تا يك هفته به اين گونه با هم درآويختند ولي در هشتمين روز، باد سختي برخاست و به سوي ايران وزيد. گرد و خاك خورشيد روشن را تيره كرد. دارا و لشكرش عنان را پيچيدند و از رزمگاه بسوي فرات گريختند. روميان در پس آنها تاختند. بسياري از ايرانيان را كشتند و پيروز به لشكرگاه خود بازگشتند.

روز دوم دارا با اسكندر

دارا پس از اين شكست سواراني به هر سو فرستاد، از نامداران ايران و توران ياري خواست و در مدت يكماه با لشكري آراسته از فرات گذشت و به پهندشت آمد. اسكندر با او روبرو شد و سه روز چنان جنگ سختي در گرفت كه پشتۀ كشته ها زمين را پوشاند.
بار ديگر اسكندر پيروز شد. سپاهيان ايران پراكنده شدند، بسياري از آنان كشته، ديگران نيز گريزان گشتند، يا از اسكندر امان خواستند و به روميان پيوستند. اسكندر به رزمگاه آمد. آنچه به جاي مانده بود از گنج و گهر و دينار و تيغ و كلاه و خرگاه همه را جمع كرد و به سپاهيانش بخشيد. دارا و سپاهيانش چهار ماه در آن مرز و بوم بودند و پس از آن به جهرم بازگشتند.
بزرگان ايران با درد و اندوه به پيشباز آمدند و چون پدران، از كشته شدن فرزندان و پسران از تباهي پدران آگاهي يافتند، غريو سوگ و خروش برخاست.
همه شهر ايران پر از ناله بود
بچشم اندرون اشك چون ژاله بود
شهريار از جهرم به اصطخر رفت و سپاهيان در ايوانش گرد آمدند. دارا بر تخت زرين نشست. مدتي با درد گريست و آنگاه گفت: اي سپاهيان و نامداران من! مرگ شايسته تر از اين ننگ است كه روميان باج گزار ايران، شادكام بر ما پيروز شوند و اسكندر جهاندار گيتي گردد.
من از آن بيمناكم كه سراسر پارس را به خون بكشد. پير و جوان از دم تيغ بگذراند و زن و كودك را به اسيري ببرد. اكنون مرا ياري كنيد تا به پشتيباني هم، دشمن را از ايران برانيم كه اگر سستي كنيد بايد اميد از جهان و ايران برداريد! خروشي از ايوان برخاست كه:
همه روي يكسر به جنگ آوريم
جهان بر بد انديش تنگ آوريم
ببنديم دامن يك اندر دگر
اگر خاك يابيم اگر بوم و بر
دارا دلگرم شده به سپاهيان و نامداران درم و سليح داد و لشكرش را از نو آراست.
رزم سوم دارا و گريختن دارا به كرمان

اسكندر چون آگاهي يافت كه دارا به بسيج لشكر پرداخته، با سپاهي بي كران كه آغاز و پايانش پيدا نبود، از عراق به سوي دارا آمد. از آن سو، شهريار ايران نيز با سپاهي آراسته با او روبرو شد. سپاه دو كشور با نيزه و خنجر و گرز در دست، در برابر هم صف كشيدند. چنان خروشي از هر دو سو برخاست كه گوش فلك را دريد و زمين از خون دليران گلگون شد. ولي شب هنگام، شكست بر سپاه دارا آمد و شهريار با لشكرش اين بار به كرمان گريخت.
اسكندر با پيروزي به اصطخر پارس كه پايتخت ايران بود رسيد و خروش مناديان از بارگاه برخاست كه فرمان اسكندر را بر همگان مي خواندند كه:
بر آن كس كه زنهار خواهد همي
ز كرده به يزدان پناهد همي
همه يكسر اندر پناه منيد
بدانيد اگر نيكخواه منيد
ما دست به خونريزي و غارت شهر نخواهيم زد، به شرط آنكه شما هم سر از فرمان ما برنتابيد. از آن سوي دارا به كرمان رسيد. لشكر زار و پريشان احوال خويش را گرد آورد و با داغ و درد به آنها گفت: نه كشوري براي من مانده و نه تاج و تختي، حتي زن و كودكانم نيز در دست دشمن اسيرند. اگر ياري و بخشايش يزدان نباشد، روزگار ما تباهست. بزرگان همه زار گريستند و گفتند: شهريارا! خسته ايم و آب از سرما گذشته.
فرزندان ما در جنگ كشته شده اند و زنان ما در دست دشمن اسيرند. گنجهاي نياكان تو همه در كف روميان است. ما تاب جنگ نداريم. تنها چاره ما مداراست. نامه اي به اسكندر بنويس، خود را زير دست او بخوان و با سخنان چرب ديگر آشتي بخواه! با آشتي گفتن كه زبانت نخواهد سوخت.
نامه دارا به اسكندر در كار آشتي جستن

شهريار ناچار دبيري پيش خواند و با درد و اشك چشم، فرمود تا نامه اي از داراي دارا اين اردشير به قيصر اسكندر نوشتند و پس از آفرين يزدان جهان آفرين، بر او گفت كه: از گردش روزگار غافل نباش كه گاهي فراز و گاهي نشيب ميدهد. در اين جنگ نيز سپهر با ما سر سازش نداشت. اكنون آنچه بود گذشت. اگر قيصر با ما سازش و پيمان آشتي كند، من همه گنجهاي كهن گشتاسپ و اسفنديار را به او مي سپارم و خود در جنگ و صلح يار و ياورش ميگردم. قيصر نيز پيمان كند تا خويشان و زنان و فرزندان ما را نزد ما باز پس فرستد كه اسيري آنها سبب نكوهش آن شاه پر منش خواهد بود.
نامه را مهر نهاد و با پيكي تيزپا نزد اسكندر فرستاد. اسكندر نامه را خواند و در پاسخ گفت: پوشيده رويان و فرزندان شاه نزد ما در امانند و از ما به ايشان رنجي نخواهد رسيد. شهريار نيز شايسته است كه به ايران باز گردند، ما هرگز از راي و پيمان او نميگذريم. دارا با دلي پر خون پاسخ را شنيد و گفت: ننگ خدمت به يك رومي از مرگ هم بدتر است، من تاكنون در جنگ ها يار و ياور همه بوده ام ولي اكنون كه روز تنگ فرا رسيده هيچ فرياد رسي جز يزدان ندارم.
پس با نااميدي به فور هندي نوشت و از او ياري خواست. اسكندر كه شنيد دارا به فكر چاره جوئي و تدارك جنگ است، چنان لشكري از اصطخر به راه انداخت كه خورشيد از گرد آن راه گم كرد. سپاهيان دلشكسته و سير از رزم ايران، ياراي برابري با لشكر آراسته اسكندر را نداشتند و بدون آنكه با آنها بجنگند، دست از ارج و بزرگي خود برداشتند و به زنهار نزد دشمن رفتند. داراي دارا كه خود را تنها ديد با سيصد سوار از نامداران خود، روي از ميدان پيچيد و گريخت. موبدي به نام ماهيار و نامداري به نام جانوسيار كه هر دو از وزيران دارا و از همراهان او بودند، چون نام و اختر بلند شاه را در افول و تاج و تختش را در زوال ديدند، با يكديگر پيمان كردند كه شاه را از پاي درآورند و در برابر اين خوش خدمتي از اسكندر مقام و كشوري بيابند.
كشته شدن دارا بدست دو وزير خود و اندرز او به اسكندر و مردن

در شب تيره دارا با همراهانش پيش ميرفت، دو وزيرش، ماهيار و جانوسيار در دو سوي او اسب ميتاختند كه ناگهان در تاريكي دشنه اي در دست جانوسيار درخشيد و بر سينه شهريار شوربخت فرود آمد. شاه مجروح و خونين از اسب بر زمين افتاد. سپاهيان او را در همان حال گذاشتند و يكسر باز گشتند. دو وزير نيز با شتاب خود را به اسكندر رساندند و به او مژده دادند كه: تاج و تخت دارا سر آمد و ما دشمن را كشته ايم. ولي اسكندر از آنچه شنيد برآشفت و از آن دو خائن خواست تا او را نزد دارا برسانند. چون به آن پايگاه رسيدند و اسكندر، شهريار را با بر و روي خونين افتاده بر زمين ديد، از اسب فرود آمد، كنار او بر زمين نشست و گريان او را در آغوش گرفت. با دست خون از چهره اش پاك كرد تاج از سرش برداشت و جوشنش را گشود. سر مجروح را بر ران خود نهاد و به دلداري گفت:
من از هند و روم پزشكان را به مداوايت ميخوانم، بدخواهانت را به دار ميزنم و چون بهبود يافتي تاج و تخت ايران را به تو مي سپارم، من ديشب از پيرمردان شنيدم كه ما هر دو از يك ريشه و برادريم، پس چرا براي افزون خواهي و كشورگشائي نژاد خود را از بين ببريم؟
دارا با سختي لب به سخن گشود و گفت: خرد يارت باد و يزدان ترا براي اين گفتار نيك پاداش دهاد! من اكنون به مرگ نزديكترم تا به تخت. فرجام جهان اينست. تو هم خود را افزونتر از ديگران مپندار و از داستان من عبرت بگير كه زماني بزرگي و شاهي و گنج از آن من بود و زمين بنده من، تا آنكه بخت با من بيگانه شد و اكنون گرفتار دست آدمكشان دور مانده از خويشان و فرياد رسان بر خاك افتاده ام.
اميدم به پروردگارست و بس. اسكندر به سختي گريست و خون از ديده باريد. دارا با ديدن اشكهايش به او گفت: بر من اشك مريز كه ديگر سودي ندارد، گوش به اندرز و وصيت من بسپار و آنرا بپذير!
اسكندر گفت: آنچه ميخواهي بگوي كه فرمان، فرمان تست. آنگاه دارا در واپسين دم زبان گشود.
نخستين چنين گفت كاي نامدار
بترس از جهان داور كردگار
كه چرخ و زمان و زمين آفريد
توانائي و ناتوان آفريد
سپس فرزندان و زنان و خويشان دلبندش را به اسكندر سپرد و از او خواست تا دخترش روشنك را به زني بگيرد تا فرزندي از او بيايد كه اسفند ياري نو براي ايران و نگهبان دين و آيين زردشت باشد. اسكندر پند او را سراسر پذيرفت.
جهاندار دست سكندر گرفت
بزاري خروشيدن اندر گرفت
كف دست او بر دهان بر نهاد
بدو گفت يزدان پناه تو باد
دارا پس از اين سخنان روان را به يزدان سپرد و به آرام جان داد. همه بر او گريستند، اسكندر جامه چاك داد و خاك بر تاج ريخت. آنگاه فرمود تا به رسم دين شهريار و آيين شاهان، پيكر او را به گلاب شستند، در ديباي پر گهر پيچيدند و با تاج شاهوارش در تابوت زرين نهادند و هنگاميكه تابوت را به سوي دخمه مي بردند، اسكندر از پيش و بزرگان به دنبالش، شاه را تا جايگاه ابدي او همراهي كردند. سپس فرمود تا دو دار بلند بر پا كردند و ماهيار و جانوسيار را زنده بر دار كردند. لشكريان هر يك سنگي بر آن بدبختان زدند و بخواري سنگسارشان نمودند. ايرانيان كه رفتار اسكندر را در سوگ دارا ديدند:
گرفتند يك سر بر او آفرين
سپس خوانده شد شهريار زمين

قسمت قبل   قسمت بعد
راهنماي سايت
كتاب
سفارش كتاب بدون عضويت
پيگيري كتاب بدون عضويت
پيش از مرگ بايد خواند
مقالات
گزارشات
جان کلام
نقد و ادبيات
تاريخ سينما
شاهنامه خوانی
داستان های کوتاه
امثال و ادبيات كهن
افسانه ها و فرهنگ توده
آی کتاب پلی است بین پدیدآورندگان
کتاب و خوانندگان آثارشان
پیگیری و سفارش تلفنی
77605503
77635308