جستجو براي:  در 
صفحه کلید فارسی
پ 1 2 3 4 5 6 7 8 9 0 Back Space
ض ص ث ق ف غ ع ه خ ح ج چ
ش س ي ب ل ا ت ن م ك گ
ظ ط ز ر ذ د ء و . , ژ
       جستجوی پیشرفته کتاب
  03/07/1401
نویسندگان   ناشران   بانک کتاب   فروشگاه
 
 
مدیریت مقالات > افسانه ها و فرهنگ توده

خير و شر و مسافرت
گروه: افسانه ها و فرهنگ توده
منبع: داستان هاي كهن

«شر» همينكه «خير» را ديد گفت: - اوه، آقاي «خير»، رسيدم به خير، كجا مي خواهي بروي؟ «خير» گفت: مي بينم كه تو هم بارو بنديل خود را بسته اي! «شر» گفت: من هم از اين شهر خسته شدم، مي خواهم بروم يك جاي خوبي، اما تو چكار مي خواهي بكني؟ «خير» گفت: مي روم ببينم چه مي شود؛ مرا روزيي هست و خواهد رسيد. «شر» گفت: مبارك است، ولي من مي خواهم اول به شهر «جابلقا» بروم، آنجا همه چيز هست و از همه جا بهتر است. «خير» گفت: اسمش را شنيده ام.
«شر» گفت: شنيدن كي بود مانند ديدن؟ من آنجا را ديده ام، آنجا هر چه دلت بخواهد پيدا مي شود، آنجا مردم شب و روز خوش گذراني مي كنند، هر كه آنجا باشد مي تواند هميشه خوش و خوب باشد. «خير» جواب داد: نمي دانم، همه جا خوب و بد هست، ولي من مي گويم آدم خودش بايد خوب باشد، من دنبال خوش گذراني نمي روم مي روم ديگران را ببينم، دنياي خدا را ببينم. «شر» گفت: توهميشه اينطور بودي «خير»، بدهم كه نديدي، خوب، حالا هم من همراه تو هستم، هر جايي مي خواهي برويم ولي «جابلقا» را من مي شناسم، بسيار شهر خوبي است. - بسيار خوب، حالا هم داريم مي رويم، جابلقا نباشد جابلسا باشد. «شر» و«خير» همراه شدند و از هر دري صحبت مي كردند «شر» خوشحال بود كه «خير» راه همراهي مي كند ولي «خير» برايش بي تفاوت بود، كمتر با مردم جوشيده بود و همه را مثل خودش مي دانست و تا وقتي از كسي بدي نديده بود او را آدم خوب حساب مي كرد.
«خير» و «شر» با هم رفتند تا از آبادي دور شدند و رفتند تا شب شد. راهي در پيش داشتند كه «شر» آن را بيشتر مي شناخت، پيش از آن رفته بود و ديده بود. «شر» خيلي جاها رفته بود و در ولگرديهايش خيلي چيزها ديده بود اما «خير» تجربه سفر نداشت به خدا توكل داشت و خوبي را سرمايه بزرگ زندگي مي دانست. تا شب به هيچ آبادي نرسيده بودند. ناچار در صحرا از سنگ و خاك پشته اي دايره وار درست كردند و در ميان آن منزل كردند. «خير» كوله بار خود را باز كرد، ناني خورشي و مشك آبي درآورد و با هم شام خوردند و خوابيدند و سفيده صبح حركت كردند.
يكي دو روز گذشت و بيابان تمام شدني نبود و هوا گرم بود. هرجا مي نشستند و مي ماندند «خير» سفره خود را پهن مي كرد و نان و آب و خوردني كه داشت مي خوردند، «شر» هم گاه بگاهي ناني بر سفره مي گذاشت ولي همانطور كه «خير» دو دانه جواهر خود را در كوله بارش پنهان كرده بود «شر» هم يك مشك آب در كوله پشتي داشت كه هيچ وقت از آن حرفي نمي زد. يك هفته گذشت و دو رفيق همچنان مي رفتند و نان و آب و خورشي كه «خير» همراه آورده بود تمام شد.

«شر» خبر داشت كه در آن روزها به آب نمي رسند و «خير» خيال مي كرد كه به آب مي رسند و ظرف آب را پر مي كنند. اما روزي كه «خير» ديگر از خوردني چيزي نداشت، «شر» بناي نارفيقي را گذاشت و به «خير» گفت: - هفت روز راه آمده ايم و بيش از اين راه در پيش است و از خوردني هيچ چيز در اين بيابان پيدا نمي شود. براي اينكه از گرسنگي تلف نشويم و به مقصد برسيم بايد در خوراك صرفه جويي كنيم. «خير» اين را قبول داشت و صبر بسيار داشت. تا ممكن بود غذا نمي خورد و از گرسنگي و تشنگي حرفي نمي زد و از مشك آبي كه «شر» در انبان خود پنهان كرده بود خبر نداشت.
روز هشتم آفتاب سوزان هوا را داغ كرده بود و نزديك ظهر «خير» از تشنگي بي قرار شد و گفت:«ديگر زبانم خشك شده و نزديك است از تشنگي بي حال شوم.» «خير» تعجب مي كرد كه چگونه«شر» طاقت مي آورد و از تشنگي شكايتي ندارد. اما يك بار فهميد كه «شر» به آهستگي از مشك آبي كه دارد آب مي خورد. «خير» گفت: «حالا كه آب داري كمي هم به من بده، از تشنگي ديگر رمق براي راه رفتن ندارم. «شر» جواب داد:«نه، حالا زود است، آب تمام مي شود و تشنه مي مانيم.»
«خير» گفت: تا تمام نشده كمي بنوشم، شايد به آب برسيم. «شر» گفت: مطمئن باش، اين روزها به آب و آباداني نخواهيم رسيد. «خير» گفت: بسيار خوب، در هر حال رفاقت نيست كه تو آب داشته باشي و من از تشنگي بسوزم. من نمي خواهم از خودم حرف بزنم ولي من هم آب داشتم با هم خورديم. اگر تنها بودم مال من هنوز تمام نشده بود. «شر» گفت: به من چه مربوط است، داشتي كه داشتي، نداشتي كه نداشتي.
مي خواستي حالا هم داشته باشي، يعني مي گويي آب را بدهم تو بخوري و خودم از تشنگي بميرم؟ «خير» جواب داد:«من هرگز اين را نمي گويم، ما همسفريم، رفيقم، هرچه من داشتم با هم خورديم. حالا هم وقت آن است كه تو مرا مهمان كني، و هيچ كس از آينده خبر ندارد، شايد الان به آب برسيم، شايد كسي برسد و آب داشته باشد، مي گويم طوري رفتار كن كه خودت بعدها از من شرمنده نباشي، من دلم مي خواهد بتوانيم هميشه توي چشم هم نگاه كنيم، اين حرفها كه تو مي زني بوي بي وفايي مي دهد، من از تشنگي دارم بي حال مي شوم و خيلي راه بايد برويم، من اين را مي گويم.
تو از صبح تا حالا دوبار آب خوردي، من از ديروز تا حالا تشنه ام، هوا گرم است. تو حال حرف زدن داري من ديگر رمق ندارم، مي گويم اذيتم نكني.» «شر» جواب داد: «اولا كه گفتي شرمنده نشوم. من خجالت سرم نمي شود. ديگر اينكه گفتي بي وفا هستم، تو اين طور خيال كن. رفاقت هم بي رفاقت. اينجا ديگر شهر نيست. بيابان است و مرگ است و زندگي است، مي خواهم هفتاد سال سياه هم توي چشمم نگاه نكني. تو اصلا از بچگي همين حرفها را مي زدي كه مي گفتند آدم خوبي هستي ولي اينجا اين حرفها خريدار ندارد. آن روزي كه بچه ها مي گفتند مرا قبول ندارند تو را انتخاب كردند يادت هست؟

قسمت قبل   قسمت بعد
راهنماي سايت
كتاب
مقالات
پيش از مرگ بايد خواند
گزارشات
جان کلام
نقد و ادبيات
تاريخ سينما
شاهنامه خوانی
داستان های کوتاه
امثال و ادبيات كهن
افسانه ها و فرهنگ توده
آی کتاب پلی است بین پدیدآورندگان
کتاب و خوانندگان آثارشان
پیگیری و سفارش تلفنی
88140837