جستجو براي:  در 
صفحه کلید فارسی
پ 1 2 3 4 5 6 7 8 9 0 Back Space
ض ص ث ق ف غ ع ه خ ح ج چ
ش س ي ب ل ا ت ن م ك گ
ظ ط ز ر ذ د ء و . , ژ
       جستجوی پیشرفته کتاب
  17/11/1401
نویسندگان   ناشران   بانک کتاب   فروشگاه
 
 
مدیریت مقالات > شاهنامه

پژوهشي درباره اسفنديار
گروه: شاهنامه

اگر قرار باشد بزرگترين پهلوان شاهنامه بعد از رستم را معرفي كنيم بدون چون و چرا بايد از اسفنديار نام ببريم.
كسي كه جز رستم هماوردي نداشت و حتي رستم هم در نبرد با او عاجز و درمانده شد و معلوم نيست كه اگر سيمرغ به ياري رستم نمي آمد جنگ رستم و اسفنديار چگونه به پايان مي رسيد.
در شاهنامه، اسفنديار پهلواني كمتر از رستم نيست. اگر رستم ديو سفيد را كشت و دژ سپند كوه را گشود و از هفت خان گذشت اسفنديار هم ارجاسپ توراني، بزرگترين دشمن ايران را كشت و رويين دژ را گشود و از هفت خان هم گذشت.
و اگر رستم حامي شاهان و نگه دار تاج و تخت آنها بود. اسفنديار هم حامي زرتشت و گستراننده دين او بود.
ولي نكته اي در مورد اسفنديار وجود دارد كه باعث مي شود او مقامي كمتر از رستم داشته باشد و اين نه در زور بازوي كمتر اسفنديار و نه در دليري بيشتر رستم است بلكه اين علت در اخلاق و شخصيت اسفنديار جاي دارد.
اسفنديار فزون طلب بود و به پهلواني تنها قانع نمي شد. او مي خواست حتماً شاه باشد فكري كه حتي يك بار هم از سر رستم نگذشت. پادشاهي گويي براي اسفنديار حكم پاداش زحماتش در جنگ را داشت در حالي كه نه تنها رستم بلكه هيچ پهلواني براي جنگهايش دستمزد دريافت نكرده بود.
اسفنديار براي رسيدن به اين خواست خود حاضر بود از هر راهي وارد شود و هر شرطي را بپذيرد حتي اگر اين شرط خوار كردن رستم و بستن دست او و كشاندنش به بارگاه گشتاسپ باشد.
تمام زحمات رستم در بند دادن به او و بازداشتنش از اين كار ظالمانه كه ششصد سال نيكنامي رستم را يكجا به باد مي داد بي نتيجه ماند. جنگ اسفنديار با رستم هم جنگ نابرابري بود. اسفنديار رويين تن بود و رستم اين را نمي دانست اما اسفنديار كه مي دانست.
پس قصد او از اين مبارزه تنها كشتن رستم مي توانست باشد اما در اينجا سيمرغ به ياري رستم آمد و كفه هاي نيروي دو طرف را با هم برابر كرد. او چاره كار را اين طور به رستم ياد داد:(تيري از چوب گز، درست در ميان چشمهاي آسيب پذير اسفنديار. اما به قيمت از دست دادن دودمان و عذاب هر دو جهان. رستم جز قبول چاره اي نداشت چون دست به بند اسفنديار دادن براي او معامله آبروي ششصد ساله اش بود.

اسفنديار هم وقتي تير را از چشمهايش بيرون كشيد و فهميد كه آن تير جادوي سيمرغ است، نه از رستم گله كرد و نه از سيمرغ و نه از گز. او تازه متوجه شد كه هر چه بر سرش آمده از گشتاسپ بوده.
اسفنديار بزرگترين پهلوان مذهبي آيين زرتشت است. او نوه لهراسپ و پسر گشتاسپ و هوتس است كه بنا به بعضي روايات مذهبي، زردشت او را رويين تن كرده بود و جز چشمهايش كه به هنگام رويين تن شدن بسته مانده و آسيب پذير بود، هيچ سلاحي او را از پاي در نمي آورد.
در همين روايات نقل شده است كه زردشت زنجيري هم به بازوي او بسته بود كه به وسيله همان زنجير از خان چهارم جان به دربرد. نام او در اوستا سنودات است و لقب تخم هم به آن اضافه شده كه به معني دلير و نيرومند است.
در بند هشن گفته مي شود كه از كي لهراسپ. گشتاسپ و زرير و پسران ديگر به وجود آمدند. و از گشتاسپ، اسفنديار و پشوتن و از اسفنديار، و هومن و آتور ترسه، مهرترسه و ديگران به وجود آمدند. پسران اسفنديار را فردوسي چهار نفر ذكر مي كند: بهمن، نوش آذر، مهرنوش، آذر افروز.بند هشن سلسله ساسانيان را از عقاب اسفنديار مي داند.
در شاهنامه نخستين جنگ اسفنديار، جنگ اول ارجاسپ با ايرانيان است كه اسفنديار همراه با نستور پسر زرير گرامي پسر جاماسپ، پهلواني بسياري از خود نشان مي دهد و بيدرفش توراني را به انتقام خون زرير مي كشد و ارجاسپ توراني را فراري مي دهد و جنگ را به نفع ايرانيان تمام مي كند. در يادگار زرير آمده است پس از آنكه اسفنديار، ارجاسپ شاه توران را گرفتار كرد و يك دست، يك پا، يك گوش او را بريد و يك چشمش را به آتش سوخت.
او را سوار بر خر دم بريده اي كرد و گفت:«شو و گوي چه ديدي- از دست يل سپند دات- كه دانند چه بود- اندر روز فروردين- اندر اژدهايي رزم- برزم ويشتاسب.» پس از اين پيروزي بود كه گشتاسپ به بلخ بازگشت و اسفنديار را براي رواج دين زرتشت به اطراف جهان فرستاد. اسفنديار چهار گوشه جهان را گشت و همه را به دين زرتشت درآورد ولي يكي از خويشان گشتاسپ كه كينه اي از اسفنديار در دل داشت از غيبت او استفاده كرد و به گشتاسپ فهماند كه اسفنديار لشكري فراهم كرده كه او را از پادشاهي براندازد و خودش بر تخت بنشيند.
گشتاسپ كه از اين بدگويي مظنون شده بود دستور داد تا اسفنديار را باز گرداندند و او را به زنجير بست و در گنبدان دژ زنداني كرد و خودش به سيستان رفت تا آنجا را هم بدين اهورا مزدا بياورد. ارجاسپ توراني كه از زنداني شدن اسفنديار و خروج گشتاسپ از بلخ آگاه شده بود با صد هزار سوار جنگي به ايران هجوم آورد و همه جا را سوزاند و كشت و غارت كرد و دختران گشتاسپ را هم به اسيري گرفت.

گشتاسپ از شنيدن اين خبر با سپاهش از زابلستان به طرف ارجاسپ آمد ولي در جنگي كه ميان دو سپاه در گرفت سي و هشت نفر از پسران گشتاسپ كشته شدند و گشتاسپ هم از سر ناچاري گريخت و به بالاي كوهي پناه برد و ارجاسپ آن كوه را محاصره كرد. در آن كوه جاماسپ به گشتاسپ گفت كه تنها چاره آنها آن است كه از اسفنديار محبوس كمك بگيرند و خود جاماسپ هم اين وظيفه را به عهده گرفت.
با لباس مبدل از كوه سرازير شد و به سراغ اسفنديار رفت. از جانب پدرش به او وعده سلطنت داد تا او را راضي به همراهي با خود كند. اسفنديار از زندان خارج شد و به نبرد با تورانيها رفت و در ميدان جنگ پيروز شد و توانست ارجاسپ را به توران فراري دهد.
اما وقتي صحبت پادشاهي را با پدرش پيش كشيد گشتاسپ به او گفت كه حالا شرط پادشاهي نجات دادن دو دخترش هماي و به آفرين از زندان ارجاسپ در رويين دژ است. اسفنديار باز هم شرط پدر را پذيرفت و به راه افتاد و در اين سفر از هفت خان هم گذشت. هفت خان اسفنديار در شاهنامه شباهت زيادي به هفت خان رستم دارد.
اسفنديار در اين خانها نخست با دو گرگ و بعد با دو شير و سپس با اژدها و زن جادو و سيمرغ مي جنگد و در خان ششم از برف و سرما و در خان هفتم از رودخانه به سلامت مي گذرد. ناگفته نماند كه اسفنديار در آخر كار راهنماي خود را مي كشد ولي رستم پادشاهي مازندران را به او مي دهد. اسفنديار پس از گذشتن از هفت خان با لباس بازرگانان وارد قلعه شد و به عنوان جشن در قلعه آتشي برمي فروزد و بدين سان به برادرش پشوتن و سپاهياني كه بيرون قلعه منتظرند علامت مي دهد كه وارد قلعه شوند.
در جنگي كه در اين قلعه در گرفت ارجاسپ به دست اسفنديار كشته شد و خواهران او نجات پيدا كردند. اما گشتاسپ باز هم به وعده خود عمل نكرد و در حالي كه از پيشگوي خودش شنيده بود كه مرگ اسفنديار در زابلستان خواهد بود، شرط بخشيدن تاج و تخت به اسفنديار را آن قرار داد كه اسفنديار به زابلستان برود و رستم را دست بسته و كشان كشان به درگاه او بياورد. اسفنديار اين بار هم بدون چون و چرا فرمان پدر را اطاعت كرد و به زابلستان رفت ولي رستم كه معلوم بود هرگز تن به چنين ننگي نمي دهد سعي كرد او را از اين كار منصرف كند اما اسفنديار آن قدر بر گفته خودش پافشاري كرد كه كار به مبارزه كشيد.
در آن جنگ چون اسفنديار رويين تن بود تيرهاي رستم به او كارگر نمي شد رستم عاجز به سيمرغ پناه برد و طبق دستور او تيري از چوب گز ساخت و در روز جنگ آن را به چشمان اسفنديار زد. اسفنديار در اثر اين تير جان سپرد ولي در آخرين لحظه حيات پسر خود بهمن را به رستم سپرد تا او را تربيت كند و پهلوان بار آورد.
رستم هم چنين كرد ولي وقتي بهمن به پادشاهي رسيد اولين كارش حمله به زابلستان و به باد دادن دودمان رستم بود. سيمرغ از ابتدا گفته بود كه اسفنديار رويين تن است و كشتن او شوم خواهد بود و كشنده او در هر دو جهان عذاب خواهد كشيد.
نام اسفنديار بيش از دوبار در اوستا برده نشده و از رويين تني او جز در سنت زرتشتي اثري نيست و اصولاً پس از گشتاسپ، ديگر نامي از شاهان كياني در اوستا وجود ندارد.

قسمت قبل   قسمت بعد
راهنماي سايت
كتاب
مقالات
پيش از مرگ بايد خواند
گزارشات
جان کلام
نقد و ادبيات
تاريخ سينما
شاهنامه خوانی
داستان های کوتاه
امثال و ادبيات كهن
افسانه ها و فرهنگ توده
آی کتاب پلی است بین پدیدآورندگان
کتاب و خوانندگان آثارشان
پیگیری و سفارش تلفنی
88140837