جستجو براي:  در 
صفحه کلید فارسی
پ 1 2 3 4 5 6 7 8 9 0 Back Space
ض ص ث ق ف غ ع ه خ ح ج چ
ش س ي ب ل ا ت ن م ك گ
ظ ط ز ر ذ د ء و . , ژ
       جستجوی پیشرفته کتاب
  11/12/1402
نویسندگان   ناشران   بانک کتاب   فروشگاه
 
 
مدیریت مقالات > داستان كوتاه

انتظار بيهوده
گروه: داستان كوتاه
نویسنده: سينا جعفري

بعد از تحويل بار و كنترل پاسپورت و بليط وارد هواپيما شدم. باورم نمي شد كه بعد از 5 سال دارم به ايران مي روم. روي صندلي هواپيما نشستم و بعد از مدتي هواپيماي ايران ايرلندن را به سمت تهران ترك كرد. خوشحالي عجيبي تمام وجودم را گرفته بود. رفتم تو خاطرات گذشته و لحظه هايي كه در ايران بودم و اين باعث شد كه كمي از گذشته ام را مرور كنم.

هميشه دلم مي خواست بتوانم كسي براي خودم باشم و بتوانم از اين رو به مردم كمك كنم وبتوانم باعث افتخار ديگران شوم. به همين منظور براي اينكه بتوانم به هدفم برسم خيلي درس مي خواندم. يادم مي آيد از همان دوران ابتدايي سرم توي كتاب بود و تا مي توانستم درس مي خواندم و هر سال با معدل بالا به سال بعدي مي رفتم. به زبان انگليسي علاقه زيادي داشتم. در موسسه ي زبان اسم نويسي كردم و هفته اي 2 روز را بعد از مدرسه به يادگيري انگليسي مشغول بودم و توانستم در دوره ي دبيرستان مدرك تافل خود را دريافت كنم. به كلاس هاي گوناگون و كلاس هاي كنكور براي تقويت درس هايم مي رفتم.

به ياد مي آورم موقع كنكور 5 كيلو وزن كرده بودم از بس به خودم سختي داده بودم و فقط درس مي خواندم. وقتي كنكور را دادم، انگاري باري از روي دوشم برداشته بودند. بعد از مدتي نتايج را اعلام كردند. با دلشوره و اضطراب از خانه بيرون آمدم و به اولين كيوسك روزنامه فروشي رسيدم و روزنامه اي خريدم و اسمم جزء نفراتي بود كه در رشته ي پزشكي نمره آورده بودند و از اين بابت خيلي خوشحال شده بودم و كمي به آرزوهايم نزديك تر مي شدم. به دانشگاه رفتم ومشغول تحصيل در رشته پزشكي شدم و براي تحصيل هم بعد از دانشگاه به دانش آموزان انگليسي ياد مي دادم تا از اين رو هم انگليسي يادم نرود و هم بتوانم كمي از مخارج تحصيلم را بدهم. يك روز صبح كه به دانشگاه مي رفتم، چند تا خيابان به دانشگاه يكي از همكلاس هايم را ديدم كه گويا دچار مشكلي شده بود و يكي از چرخ هاي ماشينش پنچر شده بود.

به كمكش رفتم و چرخ پنچر شده را تعويض كردم. اون هم براي تشكر من را تا در دانشگاه رساند. و در زبان انگليسي هم ضعيف بود و چون من زبانم خوب بود سعي مي كردم كه كمكش كنم و جزوه و مطالب هايي كه متوجه نمي شود را به فارسي برايش ترجمه كنم. و همين باعث شد كه رابطه ي ما صميمي تر شود و آن رودرواسي كه بين ما بود از ميان برود. از اخلاق و رفتارش و آن احترامي كه دانشجوها و استادها برايش مي گذاشتند خوشم آمده بود و اين باعث شده بود كه بيشتر بهش توجه كنم.

تا اينكه روزي بعد از پايان كلاس وقتي از در دانشگاه خارج مي شديم از هانيتا خداحافظي كردم. چند گامي دور شده بودم كه صدايي من را از حركت وا داشت و وقتي به عقب برگشتم ديدم پسري دارد سر به سر هانيتا مي گذارد و مزاحمش شده است. به سمت هانيتا رفتم و با آن پسر دست به يقه شدم و بعد از يك دعواي كوتاهي آن پسر پا به فرار گذاشت و رفت. يك آن گرماي دستي را احساس كردم كه ديدم هانيتا با دستمالي كه در دستش است گوشه ي لب من را كه خوني شده است را دارد پاك مي كند. آن لحظه بود كه درد بدنم را فراموش كردم و وقتي به چشمانش ذل زدم فهميدم كه چقدر دوستش دارم.

چند روز از آن ماجرا گذشت و روز به روز تشنه ديدار هانيتا مي شدم. يك روزبعد از كلاس از هانيتا خواهش كردم كه كمي با هم راه برويم. وقتي به پارك رسيديم دلشوره ي خاصي داشتم، ولي نمي دانم چرا وقتي نگاهش مي كردم آرام مي شدم. با تمام دلشوره اي كه داشتم نگاه چشمانش كردم و بهش گفتم كه: هانيتا من به تو علاقه پيدا كردم و اگر اجازه بدهي و مايل باشي براي خواستگاريت با خانواده به نزد خانواده ي شما بيائيم.

روز موعود فرا رسيد و با خانواده ام براي خواستگاري به خانه ي هانيتا رفتيم كه با چند تا برخورد و ميهماني هاي مختلفي كه انجام گرفت پدر هانيتا راضي به اين وصلت شد. سال پنجم بوديم كه من و هانيتا با هم نامزد شديم و جشن كوچكي برپا كرديم كه همكلاس هايمان و فاميل را دعوت كرديم تا به اين منظور نامزدي ما رسمي شود. بعد از امتحان و دادن تز دانشجويي در سال آخر، به خاطر نمره ي خوبي كه توانسته بودم كسب كنم از طرف دانشگاه بورسيه اي به من تعلق گرفت و قرار شد من را براي گرفتن تخصص به كشور انگلستان بفرستند. از لحاظي خوشحال بودم كه توانسته بودم بورسيه شوم و از لحاظي دگر ناراحت از اينكه از هانيتا دور مي شوم.

دو سالي با هم نامزد بوديم و اين دو سال وقت كمي نبود و خيلي به هم عادت كرده بوديم. روز پرواز فرا رسيد و درفرودگاه پدرو مادر وخواهرم و هانيتا براي خداحافظي به بدرقه ام آمده بودند. با صورتي گريان از خانواده ام و هانيتا خداحافظي كردم و به هانيتا قول دادم كه با دست پرو مدرك خوبي برمي گردم و بهش گفتم كه منتظرم بمان و به عشقمان سوگند اونجا لحظه اي تو را فراموش نمي كنم و دل به كسي نخواهم بست. هانيتا هم قول داد كه منتظرم بماند. به انگلستان رسيدم و شروع به تحصيل در رشته ي جراحي قلب كردم و با هانيتا از طريق اينترنت و تلفن و نامه در تماس بودم كه ديدم سال هاي آخر تماس هانيتا به من يواش يواش كم شد و من هم كه تماس مي گرفتم خانواده ي هانيتا به نوعي من را از حرف زدن به هانيتا منع مي كردند.

از خانواده ي خودم هم كه سراغ هانيتا را مي گرفتم چيزي به من نمي گفتند و مي گفتند كه حالش خوب است و اون هم مشغول تحصيل است. تا اينكه بعد از پايان تحصيلاتم و گرفتن تخصصم در رشته ي جراحي قلب توانستم بعد از 5 سال دوري دوباره به ايران بازگردم. قبل از پرواز به طريقي به هانيتا و به خانواده ام تماس گرفتم كه چه روزي و چه موقع به تهران مي آيم.

با صداي « مسافرين محترم كمربندهاي خود را ببنديد، در آسمان تهران هستيم ...» به خودم آمدم ويك آن متوجه ي اطرافم شدم و ديدم كه اصلا مسافت راه را حس نكردم و همش در فكر هانيتا و خاطرات گذشته بودم. قلبم داشت ازسينه ام بيرون مي آمد، تپش قلبي از اضطراب و دلشوره گرفته بودم. نمي دانستم كه بعد از 5 سال دوري از هانيتا بايد چه كار كنم و در اولين برخورد با هانيتا چطور رفتار كنم تا متوجه سرخي گونه هايم نشود.

هواپيما به زمين نشست و بعد از گمرك و تحويل چمدان ها توانستم از فرودگاه خارج شوم. ولي هرچي دقت مي كردم هانيتا را نمي ديدم. دنبال هانيتا مي گشتم كه خواهرم را ديدم كه به استقبالم آمده بود. وقتي ازش پرسيدم كه هانيتا كجاست؟ گفت: حالا بيا برويم، خسته ي راه هستي. به خانه رسيديم و با ديدن پدرو مادرم خستگي اين همه مدتي كه در انگلستان بودم از تنم در رفت و تا شب چيزي در مورد هانيتا به من نگفتند. اصرارزياد و خواهش من كه مدام مي پرسيدم چرا از هانيتا خبري نيست خانواده ام را كلافه كرده بود. خواهرم كه صبرش تمام شده بود و قيافه ي پكر من را ديد گفت: كمي تحمل كن و فردا ساعت 3 ظهر آماده باش تا به جايي برويم.

فرداي آن روز خواهرم من را به جايي برد و گفت اينجا پياده شو و به پشت آن درخت برو و به آن خانه ي روبرو نگاه كن، خودت متوجه مي شوي. خواهرم رفت و من در آن كوچه تنها شدم و به پشت درختي كه روبروي آن خانه بود رفتم و منتظر شدم. حدود 10- 15 دقيقه اي كه گذشت پرايدي وارد كوچه شد و جلوي آن خانه پارك كرد. زن و مردي از ماشين پياده شدند و بچه اي بغل آن خانم بود. حس كنجكاوي زيادي بهم دست داده بود كه ببينم منظور خواهرم از اين كار چي بوده و آن مرد و زنِ بچه بغل كي هستند. ناگهان نيم رخي از آن زن را ديدم. واي خداي من....اما نه....باورم نشد.

وقتي كه صورتش را ديدم خود هانيتا بود....باورم نمي شد. اون ازدواج كرده بود. وفهميدم چرا سال هاي آخر از من دوري مي كرده و به نامه هايم جواب نمي داده و همين طور منظور كار خواهرم را متوجه شدم. كاري نمي توانستم بكنم. اون ديگر رسما ازدواج كرده بود و از لحاظ شرعي و قانوني با هم محرم بودند و داراي يك فرزندي بودند. با نا اميدي به خانه آمدم و چمدان هايم را بستم و با اولين پرواز ايران را ترك كردم و راهي انگلستان شدم.

الان هم 17 سال است كه در انگلستان زندگي مي كنم و تا به حال هم به ايران نرفتم. هر از گاهي پدر و مادر و خواهرم به ديدنم مي آيند و تا اين مدت هم ازدواج نكردم و سعي كردم خودم را مشغول و حسابي كاركنم كه اصلا وقتي به فكر كردن نداشته باشم. و 17 سال هم است كه از هانيتا خبري ندارم و تو اين مدت هم با ياد و خاطره هاي گذشته روزها را شب و شب ها را صبح مي كنم.

   
راهنماي سايت
كتاب
مقالات
پيش از مرگ بايد خواند
گزارشات
جان کلام
نقد و ادبيات
تاريخ سينما
شاهنامه خوانی
داستان های کوتاه
امثال و ادبيات كهن
افسانه ها و فرهنگ توده
آی کتاب پلی است بین پدیدآورندگان
کتاب و خوانندگان آثارشان
پیگیری و سفارش تلفنی
88140837